کلمه جو
صفحه اصلی

موفور


مترادف موفور : بابرکت، بسیار، بی شمار، فراوان

مترادف و متضاد

بابرکت، بسیار، بیشمار، فراوان


فرهنگ فارسی

فراوان، بسیار، افزون، بیشمار
( اسم . صفت ) ۱ - بسیار فراوان بیشمار : [ طبقه تاتار ولزگی غنایم موفور بیشمار : در همان روز عود نموده بجانب شیروان رفتند . ] ( عالم آرا . چا . امیر کبیر.۲ ) ۲۳۷ - جزوی باشد که در آن خرم جایز باشد و آنرا خرم نکنند و اخرم ضد موفور باشد ( المعجم . مد . چا . ۴ ۸:۱ )

فرهنگ معین

(مُ ) [ ع . ] (ص . ) فراوان ، بسیار.

لغت نامه دهخدا

موفور. [ م َ ] ( ع ص ) تمام. ( منتهی الارب ). بسیار و افزون و تام و کامل. ( ناظم الاطباء ). بسیارکرده شده و تمام. ( از غیاث ) ( آنندراج ). وافر و فراوان و بسیار و افزون و بیشمار وبیرون از حد و به منتها درجه و درست و کامل و تمام.( ناظم الاطباء ). تمام کرده شده. بسیار. تمام. فراوان. زیاد. کامل. افزون. سخت بسیار: ظهور موفورالسرور قایم آل محمد( ص ). ( یادداشت مؤلف ) : با لوای منصور و علای موفور روی به غزنه تافت. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 288 ). لشکر اسلام را از اثقال و غنایم ایشان مالهای موفور و رغایب نامحصور به دست افتاد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 246 ). حشم غز از لشکر او غنایم موفور و ذخایر نامحصور جمع آوردند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 231 ). سلطان از دیار هند مظفر و منصور با اموال موفور و نفایس نامحصور بازگشت. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 419 ).
- حظ موفور ؛ بهره فراوان. نصیب بسیار :
به یک بدخدمتی عاصی مدانم
که در اخلاص دارم حظ موفور.
انوری.
- سعی موفور ؛ کوشش بسیار وجهد فراوان و رنج و محنت بسیار. ( ناظم الاطباء ).
|| ( اصطلاح عروض ) جزوی باشد که در آن خَرْم جایز باشد و آن را خَرْم نکنند و اخرم ضد موفور باشد. ( از المعجم فی معاییر اشعار العجم ص 48 ) ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). شعر که خَرْم آن جایز باشد و کرده نشود. ( منتهی الارب ). موفر. رجوع به موفر شود. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ عمید

فراوان، بسیار، افزون، بی شمار.


کلمات دیگر: