کلمه جو
صفحه اصلی

عارض


مترادف عارض : چهر، چهره، رخ، رخسار، رو، روی، سیما، صورت، گونه، اتفاق، حادثه، دادخواه، شاکی، شکواگر، متظلم

برابر پارسی : چهره، رخ، رخسار، رو

فارسی به انگلیسی

litigator, petitioner, cheek, face, happening, occurring, complainant

face, cheek


petitioner


litigator


فارسی به عربی

مدعی

عربی به فارسی

نمايش دهنده , اراءه دهنده , پرتو افکن , طرح ريز , پروژکتور , پيش افکن


در افتادن , ضديت کردن , مخالفت کردن , مصاف دادن


مترادف و متضاد

plaintiff (اسم)
مدعی، شاکی، خواهان، عارض

complainant (اسم)
مدعی، شاکی، خواهان، عارض

cheeks (اسم)
عارض

چهر، چهره، رخ، رخسار، رو، روی، سیما، صورت، گونه


اتفاق، حادثه


دادخواه، شاکی، شکواگر، متظلم


۱. چهر، چهره، رخ، رخسار، رو، روی، سیما، صورت، گونه
۲. اتفاق، حادثه
۳. دادخواه، شاکی، شکواگر، متظلم


فرهنگ فارسی

عرض دهنده، عرض کننده، پیداشونده، آنچه پیش آید، آنچه پیداشودودرگذردوثابت نباشد، خلاف اصلی وجوهری، صفحه رخسار، چهره، روی
۱ - عرض کننده . ۲ - عرض دهنده لشکر سالار سپاه . ۳ - تظلم کننده شکایت کننده شاکی متظلم جمع عارضین . ۴ - ( اسم ) آن چه برای شخص پیش آید حادثه اتفاق عارضه . ۵ - صفحه صورت رخساره . ۶ - صورت چهره ۷ - ابر که سایه افکند. ۸ - محمول خارج از ذات چیزی را عارض بر آن گویند و آن اعم از عرض است زیرا شامل صورت هم میشود و صورت جوهر است زیرا عارض بر هیولی می شود . یا عارض وجود . آن چه در ظرف وجود عارض شود که وجود معروض را مدخلیت در عروض عارض باشد . یا عارض ماهیت . آن چه منشا عروض ذات باشد و یا ماهیت باشد مانند عروض وجود بر ماهیت . ۹ - کشف نور ایمان و فتح ابواب عرفان و رفع حجب از جمال حقیقت و عیان و هر چه در فتح و فتوح باشد .
نام شاعر یست اصفهانی مولف مجمع الفحصائ درباره وی نویسد : نامش آقا بابا و شغلش پاره دوزی بوده و طبع خوشی داشته .

فرهنگ معین

(رِ ) [ ع . ] ۱ - (اِفا. ) عرض کننده . ۲ - سالار، لشکر و سپاه . ۳ - شکایت کننده ، شاکی . ۴ - (اِ. ) چهره ، رخسار. ۵ - پیشامد، حادثه .

لغت نامه دهخدا

عارض.[ رِ ] ( ع ص ) عرض دهنده لشکر. شمارکننده لشکر. بخشی فوج یا سالار فوج. ( غیاث اللغات ) ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). آنکه سان سپاه دهد. آنکه سان سپان بیند. ( مهذب الاسماء ) : و عارض را فرمان داد تا نامهاشان به دیوان عرض بنوشت. ( تاریخ سیستان ). وزیر و عارض و صاحبدیوان و ندما حاضر آمدند. ( تاریخ بیهقی ). این مرد مدتی دراز کدخدا و عارض امیر نصر سپهسالار بود. ( تاریخ بیهقی ). و عارض بیامد و چهارهزار سوار با وی نامزد کرد. ( تاریخ بیهقی ). همه لشکر را گرد آوردند، وی عارض را فرمود که شمار کنند هزارهزار و پانصدهزار سوار جنگی بودند. ( اسکندرنامه ).
خبرداد عارض که سیصد هزار
برآمد دلیران مفرد سوار.
نظامی.
شده برعارض لشکر جهان تنگ
که شاهنشه کجا میدارد آهنگ.
نظامی.
|| ( اِ ) باران :
تا هلاک قوم نوح و قوم هود
عارض رحمت بجان ما نمود.
مولوی.
|| ( ص ) شتر ماده بیمار یا شکسته آفت رسیده. || ( اِ ) دندان. دندان که درعرض دهن است و آن بعد از ثنایا است. ( منتهی الارب ). || ابر که سایه افکند. ( مهذب الاسماء ) ( ترجمان عادل بن علی ). ابر پراکنده در افق. ( غیاث اللغات ). ابربر پهنای کرانه آسمان. ( منتهی الارب ). ابر. ( غیاث اللغات ). || کوه. عارض الیمامه ؛ کوه یمامه را گویند. || هرچه پیش آید ترا از پرده و جز آن. ( منتهی الارب ). || صفحه گردن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || هر دو طرف روی. || هر دو جانب دهن. || ملخ بسیار. || عطا. || در تداول ، شاکی و متظلم. دادخواه. || صفحه رخسار مردم.( منتهی الارب ). روی. رخسار. گونه :
غره مشو به عارض عنبرنبات خویش
واندر نگر به عارض کافوربار من.
ناصرخسرو ( دیوان چ مینوی ص 298 ).
آن زلف سر افکنده بدان عارض خرم
از بهر چه آراست بدان بوی و بدان خم.
عنصری.
ای عارض چو ماه تو را چاکر آفتاب
یک بنده تو ماه سزد دیگر آفتاب.
خاقانی.
چو مویش دیده بان بر عارض افکند
جوانی را ز دیده موی برکند.
نظامی.
آنکه نبات عارضش آب حیات میخورد.
( گلستان ).
گه عارض سیمین یکی را طپانچه زدی. ( گلستان ).
گل سرخش چو عارض خوبان.
( گلستان ).
عارض نتوان گفت که قرص قمر است این

عارض . [ رِ ] (اِخ ) نام شاعری است اصفهانی . مؤلف مجمع الفصحاء درباره ٔ وی نویسد: نامش آقابابا و شغلش پاره دوزی بود. و طبع خوشی داشته و از اشعار اوست :
بود بجانب من چشم و سوی غیر نگاهت
ندانم این گنه از تست یا ز چشم سیاهت .
حاشا مکن ز بردن این دل که زار تست
غیر از تو دل که میبرد این کار، کار تست .
و باز گوید:
گرنه برگردن پروانه کمندیست ز شمع
میکشد از چه سراسیمه به هر انجمنش .

(از مجمع الفصحاء ج 2 ص 345).



عارض .[ رِ ] (ع ص ) عرض دهنده ٔ لشکر. شمارکننده ٔ لشکر. بخشی فوج یا سالار فوج . (غیاث اللغات ) (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آنکه سان سپاه دهد. آنکه سان سپان بیند. (مهذب الاسماء) : و عارض را فرمان داد تا نامهاشان به دیوان عرض بنوشت . (تاریخ سیستان ). وزیر و عارض و صاحبدیوان و ندما حاضر آمدند. (تاریخ بیهقی ). این مرد مدتی دراز کدخدا و عارض امیر نصر سپهسالار بود. (تاریخ بیهقی ). و عارض بیامد و چهارهزار سوار با وی نامزد کرد. (تاریخ بیهقی ). همه لشکر را گرد آوردند، وی عارض را فرمود که شمار کنند هزارهزار و پانصدهزار سوار جنگی بودند. (اسکندرنامه ).
خبرداد عارض که سیصد هزار
برآمد دلیران مفرد سوار.

نظامی .


شده برعارض لشکر جهان تنگ
که شاهنشه کجا میدارد آهنگ .

نظامی .


|| (اِ) باران :
تا هلاک قوم نوح و قوم هود
عارض رحمت بجان ما نمود.

مولوی .


|| (ص ) شتر ماده ٔ بیمار یا شکسته ٔ آفت رسیده . || (اِ) دندان . دندان که درعرض دهن است و آن بعد از ثنایا است . (منتهی الارب ). || ابر که سایه افکند. (مهذب الاسماء) (ترجمان عادل بن علی ). ابر پراکنده در افق . (غیاث اللغات ). ابربر پهنای کرانه ٔ آسمان . (منتهی الارب ). ابر. (غیاث اللغات ). || کوه . عارض الیمامه ؛ کوه یمامه را گویند. || هرچه پیش آید ترا از پرده و جز آن . (منتهی الارب ). || صفحه ٔ گردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || هر دو طرف روی . || هر دو جانب دهن . || ملخ بسیار. || عطا. || در تداول ، شاکی و متظلم . دادخواه . || صفحه ٔ رخسار مردم .(منتهی الارب ). روی . رخسار. گونه :
غره مشو به عارض عنبرنبات خویش
واندر نگر به عارض کافوربار من .

ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص 298).


آن زلف سر افکنده بدان عارض خرم
از بهر چه آراست بدان بوی و بدان خم .

عنصری .


ای عارض چو ماه تو را چاکر آفتاب
یک بنده ٔ تو ماه سزد دیگر آفتاب .

خاقانی .


چو مویش دیده بان بر عارض افکند
جوانی را ز دیده موی برکند.

نظامی .


آنکه نبات عارضش آب حیات میخورد.

(گلستان ).


گه عارض سیمین یکی را طپانچه زدی . (گلستان ).
گل سرخش چو عارض خوبان .

(گلستان ).


عارض نتوان گفت که قرص قمر است این
بالا نتوان گفت که سرو چمن است این .

سعدی .


|| (اصطلاح فلسفه ) محمول خارج از ذات چیزی را عارض برآن گویند و آن اعم از عرض است زیرا شامل صورت هم میشود و صورت جوهر است زیرا عارض بر هیولی میشود. عارض وجود؛ آنچه در ظرف وجود عارض شود که وجود معروض را مدخلیت در عروض عارض باشد.عارض ماهیت ؛ آنچه منشاء عروض ذات و یا ماهیت باشد مانند عروض وجود بر ماهیت . عارض لازم ؛ آنچه ممتنعالانفکاک باشد از معروض در مقابل عارض مفارق . (تعریفات ) (شرح منظومه ص 27) (شرح حکمة الاشراق ص 46). || از نظر عرفا عبارت از کشف نور ایمان و فتح ابواب عرفان و رفع حجب از جمال حقیقت و عیان و هرچه در فتح و فتوح باشد. صاحب لمع گوید: عارض چیزی است که عارض شود و بر قلوب و اسرار از القاء عدو و نفس و هوا و مقابل خاطر است . (لمع ص 343).

فرهنگ عمید

۱. عرض کننده، عریضه دهنده، شاکی.
۲. (اسم ) رویداد، پیشامد، حادثه.
۳. (صفت ) (فلسفه ) ویژگی آنچه پیدا می شود و می گذرد و ثابت نیست.
۴. (اسم ) [قدیمی] فرماندهِ لشکر.
۵. (اسم ) [قدیمی] رخسار، چهره، روی.
* عارض شدن: (مصدر لازم )
۱. روی دادن، رخ دادن.
۲. به قاضی یا دادگاه تظلم کردن، شکایت کردن، متظلم شدن، دادخوهی کردن.

۱. عرض‌کننده؛ عریضه‌دهنده؛ شاکی.
۲. (اسم) رویداد؛ پیشامد؛ حادثه.
۳. (صفت) (فلسفه) ویژگی آنچه پیدا می‌شود و می‌گذرد و ثابت نیست.
۴. (اسم) [قدیمی] فرماندهِ لشکر.
۵. (اسم) [قدیمی] رخسار؛ چهره؛ روی.
⟨ عارض شدن: (مصدر لازم)
۱. روی دادن؛ رخ دادن.
۲. به قاضی یا دادگاه تظلم کردن؛ شکایت کردن؛ متظلم شدن؛ دادخوهی کردن.


دانشنامه آزاد فارسی

عارض (جغرافیا). عارِض (جغرافیا)
(یا: العارض) ناحیۀ مرکزی نجد و بخش مرکزی کوهستانی آن، واقع در عربستان سعودی. در اصل نام رشته کوه هایی است که ستون فقرات نجد را تشکیل می دهد و امروزه طُوَیق نامیده می شود. عرض طویق در این ناحیه تقریباً ۲۰ کیلومتر است. وادی حنیفه در عارض و شهر عیینه، زادگاه محمد بن عبدالوهاب، در این وادی است. درعیینه، نخستین پایتخت آل سعود، ریاض، پایتخت کنونی عربستان سعودی، و حائر از شهرهای عمدۀ ناحیۀ عارض اند. گویند نبرد عقرباء بین مسیلمۀ کذّاب و خالد بن ولید در جُبیله، در وادی حنیفه روی داد. عارض در تاریخ نهضت وهابیه نقشی مهم ایفا کرد.

عارض (منطق). عارِض (منطق)
(در لغت به معنی حلول کننده) در اصطلاح منطق، آن چه در چیزی حلول کند و صفت یا عَرَض آن چیز قرار گیرد، چنان که فی المثل رنگ سفید یا سرخ بر جسمی عارض شود و جسم (معروض یا موصوف) را سفید یا سرخ سازد. عارض دو قسم است: ۱. عارض ذاتی؛ ۲. عارض غریب یا غیر ذاتی که ذاتی شیء نیست. نیز ← عَرَض

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] عارض، یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و به معنای محمول غیر ذاتیِ مفارقِ موضوع است.
هر چیزی که موضوع قرار گرفته است و اموری دیگر (که از لحاظ مفهوم با آن متفاوت اند) محمولِ برای آن واقع می شوند، دارای اجزا، لوازم و عوارضی است. بر این اساس، هر محمولی که به حسب مفهوم، عین ذات موضوع نیست بر سه قسم است: مقوّم، لازم و عارض. ۱. «مقوّم»، شیء داخل در ماهیت، هویت و حقیقت موضوع است و محمول مقوّم شامل اجناس، انواع و فصول می شود.۲. «لازم»، محمولی است که موضوع به نحو لزوم متصف به آن است، اما بعد از تحقق ذات و تابع ذات است، نه داخل در حقیقت ذات.۳. «عارض»، محمولی است که موضوع گاهی به آن متصف می شود بدون اینکه لزومی در تلبس و اتصاف دائمی موضوع به آن باشد.
امتیاز و اشتراک
وجه اشتراک مقوّم و لازم، این است که از موضوع جدا نمی شوند، به خلاف عارض. البته در یک کاربرد دیگر، عارض، شامل دو قسم اخیر (لازم و عارض) می شود که اوّلی را «عارض لازم»، و دومی را «عارض مفارق» گویند. تفاوت دو اصطلاح عارض لازم و عرض لازم و همچنین تفاوت عارض مفارق و عرض مفارق از سنخ تفاوت اسم و وصف است. «عارض لازم»، همان عَرَض لازمِ یک شیء است که محمول آن واقع شده است. «عارض مفارق» نیز همان عَرَض مفارق یک شیء است که محمول آن واقع شده است.
مستندات مقاله
در تنظیم این مقاله از منابع ذیل استفاده شده است: • خوانساری، محمد، فرهنگ اصطلاحات منطقی.• ابن سینا، حسین بن عبدالله، منطق المشرقیین.
...

[ویکی الکتاب] معنی عَارِضٌ: ابری که ناگهان بر کرانه افق پیدا گشته ، و به تدریج همه آسمان را میپوشاند
معنی أَعْرِضْ: بگذر
معنی أَعْرَضَ: صرف نظر کرد-روگرداند(کلمه عرض در مقابل طول است ، و در اصل در مورد اجسام به کار میرفته ، سپس در غیر اجسام نیز استعمال شده و معنای اعرض این است که عرض خود را نشان داد (روی خود برگردانید) )
معنی مُّمْطِرُنَا: بارنده بر ما (معنای قالوا هذا عارض ممطرنا این است که وقتی آن ابر را میبیند به یکدیگر بشارت میدهند که این ابری است که بر ما خواهد بارید )
معنی عَشِیِّ: طرف آخر روز (گویا از عشوه گرفته شده که به معنای غبار و تاریکی عارض بر چشم است و باعث میشود آدمی نتواند اشیا را ببیند ، و به این مناسبت آن قسمت از زمان را هم که بطرف تاریکی میرود عشی نامیدند )
معنی عَشِیَّةً: طرف آخر روز (گویا از عشوه گرفته شده که به معنای غبار و تاریکی عارض بر چشم است و باعث میشود آدمی نتواند اشیا را ببیند ، و به این مناسبت آن قسمت از زمان را هم که بطرف تاریکی میرود عشی نامیدند )
معنی عَیِینَا: خسته شدیم (کلمه عی که مصدر عیینا است - به طوری که راغب میگوید - به معنای ناتوانی وکسالتی است که بعد از انجام کاری عارض میشود . وقتی میگوییم : أعیانی کذاو یا عییت بکذا معنای اولی این است که فلان کار مرا خسته کرد ، و دومی این است که مناز فلان کار خسته ...
ریشه کلمه:
عرض (۷۸ بار)

«عارِض» از مادّه «عرض»، در اینجا به معنای ابری است که در عرض آسمان گسترده می شود، و شاید این یکی از نشانه های ابرهای باران زاست که در همان افق پهن می شود و سپس بالا می رود.

پیشنهاد کاربران

جلوه دهنده
جلوه گر

چهره ، رخسار، اتفاق، روی، عرض کننده، شاکی


کلمات دیگر: