کلمه جو
صفحه اصلی

بلورین


مترادف بلورین : بلوری، بلورینه، شیشه ای، از جنس بلور، بلوره، کریستال، متبلور

متضاد بلورین : سفالین

فارسی به انگلیسی

crystalline


crystalline, made of (cut) glass

فرهنگ اسم ها

اسم: بلورین (دختر) (فارسی، عربی) (تلفظ: bolurin) (فارسی: بلورين) (انگلیسی: bolurin)
معنی: شفاف و درخشان مانند بلور، بلوری، به شکل بلور، ساخته شده از بلور، ( به مجاز ) شفاف و درخشان، بلور ( عربی ) + ین ( فارسی ) منسوب به بلور

(تلفظ: bolurin) (معرب ـ فارسی) بلوری ، به شکل بلور ، ساخته شده از بلور؛ (به مجاز) شفاف و درخشان مانند بلور .


مترادف و متضاد

متبلور


از جنس بلور


بلوره، کریستال


crystalline (صفت)
واضح، شفاف، بلورین، متبلور

pellucid (صفت)
روشن، شفاف، سلیس، بلورین، حائل ماوراء

porphyritic (صفت)
بلورین، وابسته به سنگ اذرین سماکی

بلوری، بلورینه، شیشه‌ای ≠ سفالین


۱. بلوری، بلورینه، شیشهای
۲. از جنس بلور
۳. بلوره، کریستال
۴. متبلور ≠ سفالین


فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به بلور ۱ - ساخته شد. از بلور بلوری . ۲ - جلیدیه . یا دست بلورین . دستی که مانند بلور صاف و شفاف باشد .

مربوط یا شبیه به بلور یا مرکب از بلورها


فرهنگ معین

( ~. ) [ معر - فا. ] (ص نسب . ) ۱ - منسوب به بلور، ساخته شده از بلور، بلوری . ۲ - جلیدیه . ، دست ِ ~ دستی که مانند بلور صاف و شفاف است .

لغت نامه دهخدا

بلورین . [ ب ُ ] (ص نسبی ) منسوب به بلور. ساخته شده از بلور. بلوری .(فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بلور شود :
همه کاخ او پر ز بیگانه دید
نشستش بلورین یکی خانه دید.

فردوسی .


راست پنداری بلورین جامهای چینیان
بر سر تصویر زنگاری که بندند آینه .

منوچهری .


همی شد خونش از اندام سیمین
چو ریزان باده از جام بلورین .

(ویس و رامین ).


هزار از بلورین طبق تا بسود
که هریک برنگ آب افسرده بود.

اسدی .


کنون ببارد شاخی که داشت بار عقیق
ز مهره های بلورین ساده سوده بری .

ناصرخسرو.


با بلورین جام بهر می مدارا کردمی
چون شکسته شد مدارا برنتابد بیش از این .

خاقانی .


شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم
که در میانه ٔ خارا کنی ز دست رها.

خاقانی .


بلورین جام را ماند دل من
که شد چون رخنه نپذیرد مداوا.

خاقانی .


بر و بازو چو بلورین حصاری
سر و گیسو چو مشکین نوبهاری .

نظامی .


|| سخت سپید و شفاف . (یادداشت مرحوم دهخدا). همانند بلور سفید و شفاف :
شد آکنده بلورین بازوانش
چو یازنده کمند گیسوانش .

(ویس و رامین ).


بلورین گردنش در طوق سازی
بدان مشکین رسن می کرد بازی .

نظامی .


بلورین تن و قاقمی پشت او
بشکل دم قاقم انگشت او.

نظامی .


مرا همچنین چهره گلفام بود
بلورینم از خوبی اندام بود.

سعدی .


با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعاکرده و دشنام شنیده .

سعدی .


و گاه ساق بلورین دیگری را شکنجه کردی . (گلستان ).
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند.

حافظ.


- بلورین اندام ؛ آنکه اندام او مانند بلور صاف و شفاف باشد. (ناظم الاطباء). از اسمای محبوب است . (آنندراج ).
- بلورین پنجه ؛ آنکه پنجه ٔ او صاف و روشن باشد. از اسمای محبوب است . (آنندراج ).
- بلورین تن ؛ آنکه تن او مانند بلور صاف و شفاف باشد. (ناظم الاطباء). از اسمای محبوب است . (آنندراج ).
- بلورین ساعد؛ که ساعدی شفاف چون بلور دارد. از اسمای محبوب است . (آنندراج ).
- بلورین ساق ؛ که ساق وی سپید و صاف و شفاف مانند بلور باشد. (ناظم الاطباء).
- بلورین سرین ؛ که سرین وی سپید و صاف و مانند بلور باشد. (ناظم الاطباء). از اسمای محبوب است . (آنندراج ) :
همه گلعذاران غنچه دهن
بلورین سرینان سیمین ذقن .

ملاعبداﷲ هاتفی (از آنندراج ).


- بلورین طبق ؛از اسمای اسپ است . (آنندراج ) :
همه گوهرین زین و زرین ستام
بلورین طبق بلکه بیجاده فام .

نظامی (از آنندراج ).


|| جلیدیه . (فرهنگ فارسی معین ).

بلورین. [ ب ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به بلور. ساخته شده از بلور. بلوری.( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بلور شود :
همه کاخ او پر ز بیگانه دید
نشستش بلورین یکی خانه دید.
فردوسی.
راست پنداری بلورین جامهای چینیان
بر سر تصویر زنگاری که بندند آینه.
منوچهری.
همی شد خونش از اندام سیمین
چو ریزان باده از جام بلورین.
( ویس و رامین ).
هزار از بلورین طبق تا بسود
که هریک برنگ آب افسرده بود.
اسدی.
کنون ببارد شاخی که داشت بار عقیق
ز مهره های بلورین ساده سوده بری.
ناصرخسرو.
با بلورین جام بهر می مدارا کردمی
چون شکسته شد مدارا برنتابد بیش از این.
خاقانی.
شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم
که در میانه خارا کنی ز دست رها.
خاقانی.
بلورین جام را ماند دل من
که شد چون رخنه نپذیرد مداوا.
خاقانی.
بر و بازو چو بلورین حصاری
سر و گیسو چو مشکین نوبهاری.
نظامی.
|| سخت سپید و شفاف. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). همانند بلور سفید و شفاف :
شد آکنده بلورین بازوانش
چو یازنده کمند گیسوانش.
( ویس و رامین ).
بلورین گردنش در طوق سازی
بدان مشکین رسن می کرد بازی.
نظامی.
بلورین تن و قاقمی پشت او
بشکل دم قاقم انگشت او.
نظامی.
مرا همچنین چهره گلفام بود
بلورینم از خوبی اندام بود.
سعدی.
با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعاکرده و دشنام شنیده.
سعدی.
و گاه ساق بلورین دیگری را شکنجه کردی. ( گلستان ).
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند.
حافظ.
- بلورین اندام ؛ آنکه اندام او مانند بلور صاف و شفاف باشد. ( ناظم الاطباء ). از اسمای محبوب است. ( آنندراج ).
- بلورین پنجه ؛ آنکه پنجه او صاف و روشن باشد. از اسمای محبوب است. ( آنندراج ).
- بلورین تن ؛ آنکه تن او مانند بلور صاف و شفاف باشد. ( ناظم الاطباء ). از اسمای محبوب است. ( آنندراج ).
- بلورین ساعد؛ که ساعدی شفاف چون بلور دارد. از اسمای محبوب است. ( آنندراج ).
- بلورین ساق ؛ که ساق وی سپید و صاف و شفاف مانند بلور باشد. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگستان زبان و ادب

{crystalline} [زمین شناسی، شیمی، علوم جَوّ، مهندسی بسپار] مربوط یا شبیه به بلور یا مرکب از بلورها

پیشنهاد کاربران

بلور واژه ای فارسی ست از فارسی به عربی رفته، معرب بشمار نمی آید. در واژه نامه ی پهلویگ بلور و بلورین هست


کلمات دیگر: