کلمه جو
صفحه اصلی

ستمگر


مترادف ستمگر : بیدادگر، جابر، جبار، جفاکار، ستم کیش، جورپیشه، زورگو، ستمکار، سرپنجه، سفاک، طاغوت، ظالم، عادیه، غاصب، متعدی، مردم آزار ، ستم ستیز، ستم پذیر، ستم کش، ستم کشیده

متضاد ستمگر : دادگر

فارسی به انگلیسی

cruel, despotic, fell, inhuman, iniquitous, oppressive, oppressor, persecutor, atrocious, ruthless, tyrannical, tyrannous, tyrant, unmerciful, warlord, heavy-handed, draconian

oppressive, cruel, oppressor, tyrant


cruel, despotic, fell, inhuman, iniquitous, oppressive, oppressor, persecutor, ruthless, tyrannical, tyrannous, tyrant, unmerciful, warlord, heavy-handed


فارسی به عربی

شنیع , ظالم , قاسی , مستبد , مضطهد

مترادف و متضاد

violator (اسم)
متجاوز، غاصب، ستمگر، شکننده، متخلف

rapist (اسم)
غاصب، ستمگر، مرتکب زنای به عنف

tyrant (اسم)
غاصب، ستمگر، ظالم، جبار، حاکم ستمگر یا مستبد، سلطان ظالم

oppressor (اسم)
غاصب، ستمگر، ظالم، ستمکار

despot (اسم)
ستمگر، حاکم مطلق، سلطان مستبد، ظالم

nimrod (اسم)
ستمگر، نمرود

represser (اسم)
ستمگر، ظالم، مانع شونده

flagitious (صفت)
ستمگر، شریر، بدکار، تبه کار، بسیار زشت

dispiteous (صفت)
بی رحم، ستمگر، کینه توز

atrocious (صفت)
بی رحم، سفاک، با شرارت بی پایان، سبع، ژیان، ستمگر

cruel (صفت)
بی رحم، ستمگر، بی عاطفه، ظالمانه، ظالم، بیدادگر، ستمکار

oppressive (صفت)
ستمگر، غم افزا، ظالم، ستمکار، متعدی، ستم پیشه، ناراحت کننده

unjust (صفت)
ستمگر، ناصحیح، ظالم، ستمکار، ناروا، غیر منصفانه، غیر عادلانه، بی انصاف، بی عدالت

tyrannous (صفت)
ستمگر، ظالمانه، از روی ظلم و ستمگری

pitiless (صفت)
بی رحم، ستمگر، کینه توز، نفرت اور، بی ترحم

۱. بیدادگر، جابر، جبار، جفاکار، ستمکیش، جورپیشه، زورگو، ستمکار، سرپنجه، سفاک، طاغوت، ظالم، عادیه، غاصب، متعدی، مردمآزار ≠ دادگر
۲. ستمستیز
۳. ستمپذیر، ستمکش، ستمکشیده


بیدادگر، جابر، جبار، جفاکار، ستم‌کیش، جورپیشه، زورگو، ستمکار، سرپنجه، سفاک، طاغوت، ظالم، عادیه، غاصب، متعدی، مردم‌آزار ≠ دادگر


فرهنگ فارسی

ستمکار، ستم کننده
( صفت ) ظالم ستمکار .

فرهنگ معین

( ~ . گَ ) (ص فا. ) ظالم .

لغت نامه دهخدا

ستمگر. [ س ِ ت َ گ َ ] ( ص مرکب ) ظالم. جابر. ( ترجمان القرآن ). باغی. ( ربنجنی ) :
نگه کرد گرسیوز اندرگروی
گروی ستمگر بپیچید روی.
فردوسی.
که یزدان ببخشد گناهش مگر
ستمگر نخواندورا دادگر.
فردوسی.
دگر باره با من بجنگ اندر آمد
که بس خوار داری مرا ای ستمگر.
فرخی.
نباشد هیچ بیگانه ستمگر
نباشدهیچ آزاده ستمبر.
( ویس و رامین ).
وین ستمگر جهان بشیر بشست
بر بناگوشهات پرّ غراب.
ناصرخسرو ( دیوان چ کتابخانه طهران ص 203 ).
بخواب اندر است ای برادر ستمگر
چه غره شدستی بدان چشم بارش.
ناصرخسرو.
دوش از تو دلی بدرد و غم داشته ام
وز هجر ستمگرت ستم داشته ام.
سوزنی.
از دست روزگار ستمگر بعهد او
زی اهل شهر نخشب خط امان رسید.
سوزنی.
چو خسرو زآن جهانجوی ستمگر
برآرد دست بازآید برین در.
نظامی.
این دلو کرد وآن ستم آورد عاقبت
هم حال دادگر ز ستمگر نکوتر است.
خاقانی.
من همه قصد وصالش میکنم
وآن ستمگر عزم هجران میکند.
سعدی ( غزلیات ).
پنداشت ستمگر که ستم برما کرد
بر گردن او بماند و از ما بگذشت.
سعدی ( گلستان ).
سنگین نمیشد اینهمه خواب ستمگران
میشد گر از شکستن دلها صدا بلند.
صائب.

فرهنگ عمید

ستمکار، ستم کننده، ظالم.

دانشنامه عمومی

ستمگر (انگلیسی: Tyrant) (با معنی های دیگر مستبد یا جباریت) مجموعه تلویزیونی درام آمریکایی است که کارگردان و نویسنده آن گیدئون راف و تهیه کننده های آن هاوارد گوردون و کریگ رایت می باشند. پخش فصل نخست این سریال به تعداد ۱۰ قسمت از ۲۴ ژوئن ۲۰۱۴ در شبکه تلویزیونی اف ایکس آغاز شد و تا ۲۶ اوت ۲۰۱۴ ادامه داشت. پخش فصل دوم مجموعه نیز به تعداد ۱۲ قسمت از ۱۶ ژوئن، تا ۱ سپتامبر ۲۰۱۵ ادامه داشت. پخش فصل سوم نیز در سال ۲۰۱۶ آغاز خواهد شد.
هاوارد گوردون
کریگ رایت
«بسام بری الفعید» یک پزشک متخصص اطفال ساکن در کالیفرنیا و همچنین پسر دوم یک دیکتاتور در خاورمیانه است که بعد از ۲۰ سال تصمیم می گیرد تا همراه با خانواده اش برای عروسی برادر زاده اش به کشورش عابدین سفر کند، اما حوادث و اتفاقاتی که رخ می دهد باعث می شود تا برای رهایی از نظام دیکتاتوری به مردم کشورش کمک کند...

پیشنهاد کاربران

گرداس

زورگو/ادم بد/ستم کننده/به دیگران زور گفتن

ستم ران. [ س ِ ت َ ] ( نف مرکب ) ستم کننده :
شاه جهان مهدی ظفر یعنی شبان دادگر
ایام دجال دگر گرگ ستم ران پرورد.
خاقانی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 468 ) .

ستمگاره. [ س ِ ت َ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) ظالم. ستمکاره. ستمکار :
چو شاهان بکینه کشی خیر خیر
از این دو ستمگاره اندازه گیر.
فردوسی.
که ایدون ببالین شیر آمدی
ستمگاره مرد دلیر آمدی.
فردوسی.
دگر آنکه گفتا ستمگاره کیست
بریده دل از شرم و بیچاره کیست.
فردوسی.
چو کژّی کند مرد بیچاره خوان
چو بی شرمی آرد ستمگاره خوان.
فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2558 ) .
کام روا باد و نرم گشته مر او را
چرخ ستمگاره و زمانه ٔوارون.
فرخی.
هرگز چنین گروه نزاید نیز
این گنده پیر دهر ستمگاره.
ناصرخسرو.
ستم را ز خود دور دارم بهش
ستمکش نوازم ستمگاره کش.
نظامی.
غم آلود یوسف بکنجی نشست
بسر بر ز نفس ستمگاره دست.
سعدی ( بوستان ) .
رجوع به ستمکاره شود.


کلمات دیگر: