کلمه جو
صفحه اصلی

تنبل


مترادف تنبل : بچه ننه، بی حال، بی غیرت، تن زن، بیکاره، تن آسا، تنبل باشی، تن پرور، سپوزکار، سست، کاهل، لش، مسامح، هیچ کاره ، درس نخوان

متضاد تنبل : زرنگ، کوشا

فارسی به انگلیسی

draggy, idle, indolent, lazy, otiose, remiss, shiftless, slacker, slothful, sluggard, sluggish, work-shy, workshy, sloth

lazy


draggy, idle, indolent, lazy, otiose, remiss, shiftless, slacker, slothful, sluggard, sluggish, work-shy, workshy


فارسی به عربی

بطیی , تکاسل , تهدل , عاطل , کامل , کسلان , کسول

مترادف و متضاد

بچه‌ننه، بی‌حال، بی‌غیرت، تن‌زن، بی‌حال، بیکاره، تن‌آسا، تنبل‌باشی، تن‌پرور، سپوزکار، سست، کاهل، لش، مسامح، هیچ‌کاره ≠ زرنگ، کوشا


slouch (اسم)
خمیدگی، تنبل، ادم بی دست و پا، ادم بی کاره وبی کفایت

lazybones (اسم)
تنبل، ادم بطیء و کندرو

slothy (صفت)
تنبل

soporiferous (صفت)
تنبل، دارای اثر خواب اور، کرخت کننده

tardy (صفت)
دیر، کند، تنبل، کندرو، دارای تاخیر

slow (صفت)
سست، کودن، کند، تنبل، اهسته، تدریجی

idle (صفت)
سست، بی اساس، تنبل، بیهوده، بی کار، عاطل، بیخود، بی پر و پا

slouchy (صفت)
خمیده، تنبل، بی عرضه

sluggish (صفت)
کند، تنبل، اهسته رو، بطی ء، کساد، لش، گرانجان

bone-idle (صفت)
تنبل

lazy (صفت)
سست، کند، تنبل، بطی ء، عاطل، درخورد تنبلی، کندرو

indolent (صفت)
سست، تنبل

slothful (صفت)
سست، تنبل، دیرپای، بی حال

do-nothing (صفت)
تنبل، عاطل، بی کاره

inactive (صفت)
سست، تنبل، بی کاره، بی اثر، بی جنبش، غیر فعال، بدون فعالیت، کساد، ناکنش ور، بی حال

۱. بچهننه، بیحال، بیغیرت، تنزن، بیحال، بیکاره، تنآسا، تنبلباشی، تنپرور، سپوزکار، سست، کاهل، لش، مسامح، هیچکاره ≠ زرنگ، کوشا
۲. درسنخوان


فرهنگ فارسی

بیکاره، تن پرور، کسی که مایل به کارکردن نباشد، مکر، حیله، فریب، نیرنگ، جادو، افسون
( اسم ) ۱ - مکر حیله نیرنگ فریب . ۲ - افسون جادو .
گرفتن . یا گرامی شدن

فرهنگ معین

(تَ بَ ) (ص . ) تن پرور، کاهل .
(تِ بَ ) (ص . ) کوتاه قد.
(تَ یا تُ بُ ) (اِ. ) ۱ - مکر، حیله . ۲ - افسون ، جادو.

(تَ بَ) (ص .) تن پرور، کاهل .


(تِ بَ) (ص .) کوتاه قد.


(تَ یا تُ بُ) (اِ.) 1 - مکر، حیله . 2 - افسون ، جادو.


لغت نامه دهخدا

تنبل. [ تَم ْ ب َ ] ( ص ) کاهل و بیکار وهیچ کاره. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). کاهل و بیکار. ( فرهنگ رشیدی ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). مرد هیچکاره. ( شرفنامه منیری ). فربه و جاهل و بیکار. ( غیاث اللغات ). تهبل و تهمل و تن پرور و فربه. ( ناظم الاطباء ). در گیلکی و فریزندی و یرنی و نظنزی و سنگسری تمبل سرخه ای تمبل ، لاسگردی تمبل شهمیرزادی تمبل . معرب آن نیزتنبل و نیز طنبل در عربی از طنبل الرجل طنبلة بمعنی تحامق بعد تعاقل. ترکی عامیانه نیز تنبل. ( حاشیه برهان چ معین ) :
چو کاهلان همه خوردی و خیر نلفغدی
کنون بباید بی توشه رفتن ای تنبل.
ناصرخسرو ( دیوان ص 249 ).
|| مسخره را گویند. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ).

تنبل. [ تُم ْ ب ُ / تَم ْ ب ُ ] ( اِ ) حیلت و مکر بود. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 314 ). مکرو حیله. ( فرهنگ جهانگیری ) ( فرهنگ رشیدی ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). حیله و نیرنگ و مکر و فریب و جادویی. ( برهان ) ( از شرفنامه منیری ) ( از ناظم الاطباء ). کنبوره. دستان. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) :
همه به تنبل و بند است بازگشتن او
شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود.
رودکی.
پدیدتنبل او ناپدید مندل او
دگر نماید و دیگر بود بسان سراب.
رودکی.
دستگاه او نداند که چه روی
تنبل و کنبوره و دستان اوی.
رودکی.
جادو نباشد از توبه تنبل سوارتر
عفریت کرده کار زتو کرده کارتر.
دقیقی.
گرنه خاتوله خواهی آوردن
آن چه حیله ست و تنبل و دستان.
دقیقی.
نادان گمان بری و نه آگاهی
از تنبل و عزیمت و نیرنگش.
طاهر فضل.
ای آنکه جز ازشعر و غزل هیچ نخوانی
هرگز نکنی سیر دل از تنبل و ترفند.
کسائی.
نیست را هست کند تنبل او
هست را نیست کندفرهستش.
ابونصر مرغزی.
نبد هیچ بد جز به فرمان تو
وگر تنبل و مکر و دستان تو.
فردوسی.
که او را زمانه بر آنگونه بود
همه تنبل دیو واژونه بود.
فردوسی.
که آن سربسر تنبل و جادوییست
ز چاره بر ایشان بباید گریست.
فردوسی.
نداند جز از تنبل و جادویی
فریب و بداندیشی وبدخویی.
فردوسی.

تنبل . [ ت َ ن َب ْ ب ُ ] (ع مص ) گرفتن : تنبل ما عندی ؛ گرفت آنچه نزد مردم بود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آگاه و تیزخاطر گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گرامی شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || استنجا کردن به سنگ و کلوخ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || تیز دستی نمودن . || تیر با خود داشتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || فضل نمودن از خود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بمردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). مردن مردم و شتر و جز آن . || یک یک گرفتن تیر درشت را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || برگزیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (از زوزنی ). || تنبلی نمودن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ).


تنبل . [ تَم ْ ب َ ] (ص ) کاهل و بیکار وهیچ کاره . (برهان ) (ناظم الاطباء). کاهل و بیکار. (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). مرد هیچکاره . (شرفنامه ٔ منیری ). فربه و جاهل و بیکار. (غیاث اللغات ). تهبل و تهمل و تن پرور و فربه . (ناظم الاطباء). در گیلکی و فریزندی و یرنی و نظنزی و سنگسری تمبل سرخه ای تمبل ، لاسگردی تمبل شهمیرزادی تمبل . معرب آن نیزتنبل و نیز طنبل در عربی از طنبل الرجل طنبلة بمعنی تحامق بعد تعاقل . ترکی عامیانه نیز تنبل . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) :
چو کاهلان همه خوردی و خیر نلفغدی
کنون بباید بی توشه رفتن ای تنبل .

ناصرخسرو (دیوان ص 249).


|| مسخره را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء).

تنبل . [ تَم ْ ب ُ ] (اِ) لغتی است در تامول و مذکور است در «ت م ل ». (منتهی الارب ). تانبول . (ناظم الاطباء). رجوع به تامول و تانبول شود.


تنبل . [ تِم ْ ب َ ] (ع ص ) کوتاه . ج ، تنابیل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به تنبال و تنبالة و تنبول و تنابیل شود.


تنبل . [ تُم ْ ب ُ / تَم ْ ب ُ ] (اِ) حیلت و مکر بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 314). مکرو حیله . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). حیله و نیرنگ و مکر و فریب و جادویی . (برهان ) (از شرفنامه ٔ منیری ) (از ناظم الاطباء). کنبوره . دستان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
همه به تنبل و بند است بازگشتن او
شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود.

رودکی .


پدیدتنبل او ناپدید مندل او
دگر نماید و دیگر بود بسان سراب .

رودکی .


دستگاه او نداند که چه روی
تنبل و کنبوره و دستان اوی .

رودکی .


جادو نباشد از توبه تنبل سوارتر
عفریت کرده کار زتو کرده کارتر.

دقیقی .


گرنه خاتوله خواهی آوردن
آن چه حیله ست و تنبل و دستان .

دقیقی .


نادان گمان بری و نه آگاهی
از تنبل و عزیمت و نیرنگش .

طاهر فضل .


ای آنکه جز ازشعر و غزل هیچ نخوانی
هرگز نکنی سیر دل از تنبل و ترفند.

کسائی .


نیست را هست کند تنبل او
هست را نیست کندفرهستش .

ابونصر مرغزی .


نبد هیچ بد جز به فرمان تو
وگر تنبل و مکر و دستان تو.

فردوسی .


که او را زمانه بر آنگونه بود
همه تنبل دیو واژونه بود.

فردوسی .


که آن سربسر تنبل و جادوییست
ز چاره بر ایشان بباید گریست .

فردوسی .


نداند جز از تنبل و جادویی
فریب و بداندیشی وبدخویی .

فردوسی .


بدو گفت شاه آفریدون تویی
که ویران کنی تنبل و جادویی .

فردوسی .


نشود بر توزایچ روی بکار
هیچ دستان و تنبل و نیرنگ .

فرخی (دیوان ص 211).


بخت بی تقصیر و محنت روز بی مکروه و غم
دهر بی تلبیس و تنبل چرخ بی نیرنگ و رنگ .

منوچهری .


بر خریدار فنون سخره و افسوس کنند
وانگهی جزکه همه تنبل و افسون نخرند.

ناصرخسرو.


تنبل نداشت سود کرا عزم او شکست
افسون نداشت سود کرا کین او گزید.

معزی .


آن پریزاده رابه تنبل و رنگ
آوریدند با نوازش چنگ .

نظامی .


در کنج خانه پشت به دیوار دادنش
ترخشک زاهدی است که از زرق و تنبل است .

کمال اسماعیل (از فرهنگ رشیدی ).


دولت او عطای یزدان است
نه بمکر و تسلسل وتنبل .

شمس فخری .



فرهنگ عمید

کسی که مایل به کار کردن نباشد و تن به کار ندهد؛ بیکاره؛ تن‌پرور.


کسی که مایل به کار کردن نباشد و تن به کار ندهد، بیکاره، تن پرور.
۱. مکر، حیله، فریب، نیرنگ.
۲. جادو، افسون: نیست را هست کند تنبل اوی / هست را نیست کند فرهستش (ابونصر مرغزی: شاعران بی دیوان: ۲۷۱ ).

۱. مکر؛ حیله؛ فریب؛ نیرنگ.
۲. جادو؛ افسون: ◻︎ نیست را هست کند تنبل اوی / هست را نیست کند فرهستش (ابونصر مرغزی: شاعران بی‌دیوان: ۲۷۱).


دانشنامه عمومی

تنبل می تواند در موارد زیر به کار رود:
صفتی برای اشاره به تنبلی
تنبل (جانور)

دانشنامه آزاد فارسی

تَنْبَل (sloth)
تَنْبَل
پستاندار کندرو امریکای جنوبی. طولش حدود ۷۰ سانتی متر، و از خانوادۀ تنبل، راستۀ بی دندان هاست. رنگ تنبل ها قهوه ای متمایل به طوسی است، و سری گرد و کوچک دارند. دم این جانور بقایایی تحلیل رفته است. این جانور اندام های حرکتی جلویی کشیده ای دارد. هر یک از پاها دارای چنگال های طویل خمیده و سازش یافته ای برای محکم چسبیدن به درختان است. تنبل ها وارونه به درختان می چسبند. این جانوران نمی توانند روی زمین راه بروند، بلکه خودشان را روی زمین می کشند. تنبل ها گیاه خوارند. موهایشان قهوه ای، طویل، زبر، و زمخت است. یک جلبک روی موهای آن ها زندگی، و در هوای مرطوب رنگ موها را به سبز تبدیل می کند. این رنگ به جانور کمک می کند تا با زمینۀ برگ های اطرافش یک نواخت شود. تنبل ها جانورانی شب فعال اند. معمولاً به تنهایی در بالای درختان زندگی می کنند و برگ می خورند. تنبل ها هر بار یک بچه به دنیا می آورند که چندین هفتۀ اول را چسبیده به موهای مادر سپری می کند.
گونه ها. شش گونه تنبل متعلق به دو جنس وجود دارد. جنس Bradypus دارای چهار گونه از تنبل های سه انگشتی شامل Bradypus tridactylus است. تنبل ها دارای نُه مهرۀ گردنی، به جای هفت مهرۀ معمول در پستانداران اند و می توانند سرشان را کاملاً به اطراف بچرخانند و حتی پشت شان را ببینند. Choloepus دارای دو گونه از تنبل های دوانگشتی شامل Choloepus didactylus شمال امریکای جنوبی است.

گویش اصفهانی

تکیه ای: tembel
طاری: tambel
طامه ای: tambel
طرقی: tambel
کشه ای: tambel
نطنزی: tambel


واژه نامه بختیاریکا

( تنبل ( زن ) ) کَندول؛ پَمبو
مَوِرِه؛ بی ورِه؛ چَپَل؛ گا مَکال؛ مازه سُهر؛مکارو

جدول کلمات

لس,لش

پیشنهاد کاربران

آویز

کسل

خنگ، نادان، بی هواس😖😖😖😖

کاهل

جایمند

لش

تُنبُل : مکر و حیله ، تلبیس و جادو
آن پریزاده را به تنبل و رنگ
آوریدند با نوازش چنگ
( هفت پیکر نظامی، تصحیح دکتر ثروتیان، ۱۳۸۷ ، ص 579 )
تُنْبل:جادو و افسون
دکتر کزازی در مورد واژه ی " تُنْبل" می نویسد : ( ( تُنْبل واژه ای است کهن و از ویژگی های سبکی شاهنامه و به معنی جادو و افسون . ریشه و پیشینه ی این واژه بر من روشن نیست ؛ آیا می تواند بود که " تنبل " ریختی باشد بر آمده از تناپوهل tanāpuhl پهلوی که در اوستایی تنوپِرِثه بوده است و گونه و رده ای از گناهان شمرده شده است . این واژه در پارسی در ریخت " تنافور " نیز به کار رفت است . ) )
( ( بدو گفت شاه آفریدون تویی
که ویران کنی تُنْبل و جادویی ‏ ) )
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 313. )


تَنبَل: تحریف تن ور به معنای کسی که اهمیت زیادی به تن خود می دهد.

بیکاره، تن آسا، تن پرور، سست، کاهل، لش، بچه ننه، بی حال، بی غیرت، تن زن، تنبل باشی، سپوزکار، مسامح، هیچ کاره، درس نخوان

پخته خوار

تنبلیدن.
تنبلاندن کسی.

سست خیز. [ س ُ ] ( نف مرکب ) تنبل . کند. کاهل : در عالم اگر چه سست خیزیم در کوچگه رحیل تیزیم . نظامی .

شکور


کلمات دیگر: