کلمه جو
صفحه اصلی

عالم مجردات

فرهنگ فارسی

عالم عقول و نفوس

لغت نامه دهخدا

عالم مجردات. [ ل َ م ِ م ُ ج َرْ رَ ] ( ترکیب اضافی ، اِمرکب ) عالم عقول و نفوس. رجوع به عالم ملکوت شود.

پیشنهاد کاربران

خواننده گرامی در صورت علاقه میتواند بعد و قبل از مطالعه این متن کوتاه در سایت های دیگر فارسی زبان به یک مقاله تحت عنوان " افسانه مجردات " تحریر شده توسط یک پژوهشگر دینی فارسی زبان به نام حسن میلانی و یک مقاله دیگر در نقد و انتقاد از آن مقاله توسط پژوهشگر دینی فارسی زبان دیگری به نام محمد علی وطن دوست مراجعه نماید و آن اظهار نظر ها را مطالعه نماید. از دیدگاه این حقیر بزرگترین ضعف متفکران نگارنده آن دو مقاله عبارت است از قاطی کردن زبان فارسی و عربی که نشانه بی توجهی به نیاز مخاطبین فارسی زبان میباشد. بعد از این مقدمه کوتاه بحث را تفننی و در جهت سرگرمی مثبت ادامه میدهم. اندیشمندان بخصوص دینی معمولا مفهوم و مقوله مجرد را در مقابل ماده قرار میدهند و بر این باور اند که یک موجود مجرد فارغ از ماده و زمان و مکان و مقدار و اندازه بوده و در ورای محدوده ماده و زمان و مکان جایی وجود دارد که موجودات مجرده از قبیل عقل و نفس یا روح و روان و جان و انوار یا نورها و ملائکه یا فرشتگان و در راس همه آنها و مجرد تر از همه آنها خداوند یا ذات او در حال زندگی کردن اند. گاهی اوقات در وصف خداوند که به اصطلاح خود آنان وصف ناپذیر است، میگویند که همه جا هست و در هیچ جا نیست و گفته خودرا ادامه میدهند و میگویند همه چیز جلوه و ظهور یا ظل و سایه اوست، اما از طرف دیگر با آوردن تمثیل آب دریا و امواج ، همه چیز و همه کس را سراب و نیستی میپندارند. مولانا که خود طرفدار ظهور و تجلی است با سرودن یک دو بیتی گویا ناخواسته نظریه ظهور و تجلی را رد کرده باشد:
هیچ کس را تانگردد او فنا / نیست ره در بارگاه کبریا
شیخ شبستری در یکی بودن خدا و خلق گویا شکی به خود راه نداده باشد که سروده است :
تَعَیُن بود که از هستی جدا شد/ نه حق ز بنده و نه بنده ز حق جدا شد. لذا به احتمال زیاد به همین دلیل حسن میلانی در مقاله خود قائل بودن به وجود عالم مجردات بصورت پرده و حائل جدا کننده بین خلق و حق را افسانه پنداشته است. حکیمان برجسته، شریف و بزرگوار مسلمان فارسی زبان از فارابی و ابن سینا و سهروردی گرفته تا میرداماد و ملا صدرا و سبزواری تا حکیمان مسلمان عصر حاضر گویا مرتکب یک خطای بزرگ شده باشند و آن اینکه ختم نبوت را معادل و مترادف و هم معنی با ختم معرفت و دانش پنداشته و محتوای قرآن را حقیقت مطلق و جاودانه و خلل ناپذیر دانسته اند. در صورتیکه امروز میتوانیم بدانیم که در دین مبین اسلام ختم نبوت به این معناست که پس از رحلت پیامبر اسلام هیچ انسانی قادر نخواهد بود که با گوش های سر خود پیام های آسمانی در قالب وحی دریافت نماید. البته این نوع دانستن دانش علمی نیست بلکه از نوع معرفت باوری می باشد. اما آیا اینکه انسان دیگر تا پایان خلقت از طریق گوش سر وحی دریافت نخواهد کرد، نمیتوانیم به یک معرفت یقینی در مقابل معرفت باوری دست یابیم همانطوریکه نمیتوان کاملا مطمئن شد که خود پیامبران وحی دریافت کرده باشند. طوریکه امروز اطلاع داریم تنها معیار اندیشمندان پیرو دین اسلام، صادق بودن رسول و نبی می باشد و از کجا میتوان به حقیقت صداقت انبیاء دست یافت؟ بهر حال ختم نبوت به معنای پایان معرفت و دانش در عصر پیامبر اسلام و یا خاتمه دادن به معرفت و دانش توسط وی نمی باشد، زیرا اگر چنین بود در اعصار بعدی بخصوص در عصر جدید اکتشاف قوانین طبیعت توسط دانشمندان علوم طبیعی و تجربی غیر ممکن می گردید و قطره ای به معرفت و شناخت و دانش انسان افزوده نمیشد. فلاسفه پیرو هگل معتقدند که او در علم منطق در بخش بررسی مفهوم بینهایت نتوانسته است که بینهایت را به روشنی توضیح دهد و سوال آنان این است که بینهایت چگونه به محدویت رسیده است؟ عدم توانایی هگل در این زمینه ریشه در اشتباه یا خطای افلاطون و پس از او ارسطو دارد که فقط به وجود یک جهان محدود و در بیرون از آن یک خدای واحد و نیمه بی نهایت باور داشتند و در دوران هزار ساله قرون ظلمانی وسطی با حمایت اندیشمندان مسیحی این بینش و جهان بینی فلسفی را به علت مطابقت آن با معارف وحیانی و منابع دینی حفظ شده و انسجام یافته است. حکیمان مسلمان هم بنوبه خود سعی نموده اند که جهان بینی افلاطون و ارسطو را با آیات و روایات و احادیث تطبیق نمایند و وجود عالم برزخ و مثال را بین دنیا و آخرت را با استدلال های برهانی و گاهی مثل متکلمان حافظ یوغ شریعت به شکل جدلی و گاهی هم برهان و هم جدل و هم ذوق و شوق و کشف و شهود عرفانی به اثبات برسانند. هگل میتوانست اگر میخواست تصویر روشنی از بینهایت را ارائه دهد و آنرا به بینهایت بد و خوب تقسیم ننماید. نظریه مجموعه جهان ها قبل از افلاطون در اندیشه بعضی متفکرین یونان باستان به ظهور رسیده بود. هگل میتوانست آن ایده خوب را دریافت کند و آنرا به شرح زیر پرورش دهد. بینهایت یا خداوند با دارا بودن دانش و قدرت و اراده و خواست مطلق، وجود و عقل و فهم و روح و روان و دانش و قدرت و اراده و خواست و عشق و رحمت و مکان و زمان و بی مکانی و بیزمانی مطلق و نامتناهی خود را به واحد های محدود و متناهی و مطلقا یکسان تقسیم نموده است و به علت بیکران بودن، عمل تقسیم هم هرگز به پایان نخواهد رسید. این تقسیم اولیه را میتوان کثرت اولیه وحدت نامید و سپس به کثرت نوع دوم که در محتوای واحد های محدود و متناهی کیهانی رخ داده است پرداخت. در مورد کثرت ناپذیری ذات خداوند در بحثی دیگر اشاره شد که ذات خداوند چیزی نیست غیر از نام خداوند به زبان خود خداوند و لذا یک مفهوم واحد و تجزیه ناپذیر و جاودانه است و ما انسانها فقط در پایان راه تکاملی با خداوند و زبان او بطور کامل آشنا خواهیم شد و در طول سفر بطور نسبی مرحله به مرحله بیشتر و بیشتر با خداوند آشنا خواهیم گردید. نکته مهم دیگر این است که از آنجاییکه تقسیم بینهایت هرگز پایان نمی یابد، لذا تعداد جهان ها همیشه محدود خواهد بود و همیشه در حال افزایش. لذا جهان ها را میتوان به جهان های قدیمی و نو تقسیم نمود یا جهان های صعودی - ابدی و جهان های نزولی - ازلی. جهان های صعودی اول نزولی بوده اند و سپس به صعودی تبدیل گردیده اند. روند نزولی و صعودی را نباید روی هم و در یک جهان با هم قاطی کرد بلکه جدا از هم. یک جهان نزولی پس از طی مراتب هفتگانه وجودی که هرکدام از آن مراتب دارای سطوح تکاملی بسیار زیادی میباشند، بطور کامل نزول یافت آنگاه صعود خواهد نمود و تمام آن مراحل را در جهت کمال دوباره طی خواهد کرد. اشتباه حکیمان مسلمان در این است که انسان و موجودات را به همراه طبیعت نزول یافته میدانند اما بعد از مرگ نفس یا روح اورا از بدن جدا میکنند و اورا به عالم برزخ صعود میدهند و طبیعت را سر جای خود باقی میگذارند و سیر صعودی را به روی طبیعت می بندند. انگار که طبیعت توسط شیطان خلق گردیده باشد و نه توسط خداوند. بهر حال سر خواننده گرامی را بیشتر از این به درد نمی آورم و به نیابت از طرف حکیم مجرد و حکیمه مجرده در پایان بحث امروز به چند مفهوم مجرد غیر دینی اشاره میکنم که حاصل خیالات و اوهامات عقل و خرد محض نبوده بلکه حاصل تفکرات فهم و خیالات عقل عملی. بجای اینکه حیات و مرگ را در مقابل هم قرار دهیم میتوانیم از واقعیات تولد و مرگ یک نوسانگر مجرد بنیادی بسازیم. بجای تقابل ماده و روح میتوان از این دو واقعیت یک نوسانگر مجرد بنیادی بسازیم. بجای اینکه مفاهیم بیزمانی و بیمکانی را به معنای عدم وجود زمان و مکان و از صفات خداوند به پنداریم میتوانیم آنها را واقعی دانسته و به کمک آنها به همراه زمان و مکان نوسانگر های مجرد بنیادی هشت قطبی با ابعاد پلانک بسازیم. در بحثی دیگر آنها را گراویتون نامیدم که نباید با گراویتون در علم فیزیک اشتباها یکی پنداشته شوند. گراویتون در فیزیک یک ذره احتمالی پیشبینی شده است که احتمالا حامل نیروی جاذبه باشد. چهار چوب و مفاد طرح مطلق خلقت و آفرینش یک تجرد دیگر میباشد که گذر زمان و تغییر و تحولات طبیعت و کیهان هیچگونه تاثیری در آن ندارند. جان یک مجرد دیگر است که بنیادی ترین بخش خداوند بوده و به کثرت نرسیده و پیوستگی خودرا همیشه حفظ خواهد نمود و محیط و مرز جهان ها هم پیوستگی آنرا به هم نزده اند. جان بخشنده و گیرنده حیات است و نقش دیگری ایفا نمیکند. برنامه های روحی و روانی حیات خودرا از جان دریافت میکنند و حیات خودرا در لحظه مرگ به او پس میدهند که برای دریافت دوباره پیش او محفوظ بماند. سرنوشت های پنجگانه جنسی و عشقی از مجردات دیگر می باشند که چهار تا از آنها در باطن انسان در بخش برنامه روان موجودند و با حواس پنجگانه غیر قابل مشاهده. هفت زندگی انسان به همراه هفت نظم و سامان طبیعی و کیهانی جزو مجردات میباشند که فعلا یکی از آنها توسط حواس پنجگانه قابل مشاهده و تجربه می باشد و شش تای دیگر بصورت قوه محض یا امکان بالقوه در بطن و باطن خمیر مایه همین عالم شهود موجود اند. نوسانگر مجرد کیهانی هم یکی دیگر از مجردات منطقی و معقولی می باشد که با انقباضات و انبساطات متوالی سبب نوسان تولد و مرگ کیهان میباشد. مرز و محیط جهان ها چه نزولی و چه ابدی از جنس ماده و روح و زمانمکان و بیزمانی و بیمکانی نبوده بلکه از جنس سطوح دو بعدی هندسی و یا از جنس صِوَر ذهنی می باشند. با این وجود مطلقا نفوذ ناپذیر به این معنا که هیچ چیزی نمیتواند از بیرون وارد شود و از درون به بیرون خارج گردد، نه روح یا نفس ، نه روان و نه جان. محیط جهان را میتوان به شکل کره، مکعب مربع، شش ضلعی هشت سطحی مثل خان های روی شان مومی در کندوی زنبور عسل یا مخروطی و هرمی در نظر گرفت که دو شکل آخر کمترین احتمال را دارا می باشند. محیط کروی در نگاه اول محتمل تر به نظر میرسد اما در بیان کرات مقداری از وجود دست نخورده و بدون مصرف باقی می ماند. معروف است که با اندیشه محدود انسانی نمیتوان وجود نامتناهی را دریافت نمود و آنرا هضم و درک نمود، همانطور که آب اقیانوس را نمیتوان در یک کوزه کوچک جای داد. اما با صبر و حوصله میتوان تعداد زیادی کوزه ساخت و آب همه اقیانوس ها و دریا ها و روخانه ها و چشمه ها را آنها جای داد که یک عمل بی ثمر و بی فایده می باشد. اما عمل اندیشیدن نا محدود است و مرزهای محدود اندیشه انفرادی از نسلی به نسل دیگر گشوده تر میگردد.


کلمات دیگر: