کلمه جو
صفحه اصلی

تراشیده


مترادف تراشیده : تراش خورده، زدوده، سترده، صاف، هموار

متضاد تراشیده : نتراشیده

فارسی به انگلیسی

cut, shaven, hewn, sculptured, erased

shaven, hewn, cut, sculptured, erased


مترادف و متضاد

تراش‌خورده، زدوده، سترده، صاف، هموار ≠ نتراشیده


فرهنگ فارسی

( اسم )هر چیزی که آنرا تراش داده باشند مانند چوب تخته و غیره.

فرهنگ معین

(تَ دِ ) (ص مف . ) هرچیزی که آن را تراش داده باشند مانند: چوب ، تخته و غیره .

لغت نامه دهخدا

تراشیده. [ ت َ دَ / دِ ] ( ن مف ) سترده و خراشیده و رندیده. ( ناظم الاطباء ). || آنچه پس از تراشیدن بحاصل آید: چوب تراشیده ، ریش تراشیده ، سنگ تراشیده ؛ صاف و هموار.
- ناتراشیده ؛ خشن. ناهموار. نادرست. خلاف عقل و ادب :
بیک ناتراشیده در مجلسی
برنجد دل هوشمندان بسی.
( گلستان ).

فرهنگ عمید

چوب یا چیز دیگر که آن را تراش داده باشند.

واژه نامه بختیاریکا

رکنیدِه؛ تِلاش
رُنده


کلمات دیگر: