کلمه جو
صفحه اصلی

ثر

فرهنگ فارسی

مرد بسیار گوی پر سخن پر گوی

لغت نامه دهخدا

ثر. [ ث َرر ] ( ع ص ، اِ ) مرد بسیارگوی. پرسخن. پرگوی. پرحرف. پرروده. روده دراز. پرچانه. || فراخ. || فرس ثرّ؛ اسب تیزرو. مُنَثَّر. || آب بسیار. || ابر سیاه. || ابر بسیارباران. || ثرورة. ثَرارَت. ثرور. || ( مص ) بسیارآب شدن چشمه. || تر کردن زمین. || بسیار خون روان شدن از ریش و خستگی. || بسیارشیر شدن شتر ماده و گوسپند. || پراکندن. پریشان کردن. و رجوع به ثرور شود.

پیشنهاد کاربران

بسیار فراوان و مادر واژه ثروت و کثیر و کوثر است

ثرء بخشندگی از وجود خود است که واژه اثر و ایثار از آن گرفته شده است

تبذیر و ریزش هم هست چون اگر یک چیز خیس را در حایی خشک بگذاریم مقداری از رطوبت خود را اثر تری میگذارد

ابر بخشنده و پر باران را هم سحاب ثرء میگویند پس ثروتمندی لایق افراد خسیس و لعیم نیست و شخص صاحب مال و منال بخشنده و جواد را باید ثروتمند گفت


کلمات دیگر: