کلمه جو
صفحه اصلی

جد


مترادف جد : اسلاف، پدربزرگ، سلف، نیا، نیاکان، بزرگی، عظمت، بهره، حظ، نصیب، بخت، نیکبختی، بی نیازی، توانگری | پافشاری، تکاپو، جدیت، جهد، سعی، مداومت، مساعی، جدی

متضاد جد : هزل، شوخی

برابر پارسی : نیا، تلاش، پا فشاری، کوشش

فارسی به انگلیسی

grandfather, ancestor, endeavour, seriousness, sire, forefather, forerunner, progenitor

endeavour


grandfather, ancestor


ancestor, forefather, forerunner, progenitor


فارسی به عربی

سلف
( جد (اجداد ) ) سلف

سلف


عربی به فارسی

زيستن , وجود داشتن , موجود بودن , بودن


پدر بزرگ , پدر بزرگ يا مادر بزرگ , جد يا جده


مترادف و متضاد

ancestor (اسم)
جد، نیا

forefather (اسم)
جد، نیا، سلف

progenitor (اسم)
جد، پیشرو، نمونه، پدر بزرگ

predecessor (اسم)
جد، سلف، اسبق

grandsire (اسم)
جد، پدر بزرگ، پیر مرد

forerunner (اسم)
جد، پیشرو

grandsir (اسم)
جد، پدر بزرگ، پیر مرد

پافشاری، تکاپو، جدیت، جهد، سعی، مداومت، مساعی ≠ هزل، شوخی


جدی


اسلاف، پدربزرگ، سلف، نیا، نیاکان


بزرگی، عظمت


بهره، حظ، نصیب


بخت، نیکبختی


بی‌نیازی، توانگری


۱. اسلاف، پدربزرگ، سلف، نیا، نیاکان
۲. بزرگی، عظمت
۳. بهره، حظ، نصیب
۴. بخت، نیکبختی
۵. بینیازی، توانگری


۱. پافشاری، تکاپو، جدیت، جهد، سعی، مداومت، مساعی
۲. جدی ≠ هزل، شوخی


فرهنگ فارسی

کوشش کردن، کوشیدن، شتاب، راستی وحقیقت، ضدهزل، پدرپدربزرگ، پدرمادر، پدربزرگ، نیا، اجدادجمع
( اسم ) ۱- بخت نیکبختی . ۲- حظ بهره نصیب . ۳- رزق روزی . ۴- بزرگی عظمت . ۵- بی نیازی توانگری .
ابن قیس بن صخر انصاری مکنی به ابو وهب از منافقان است .

فرهنگ معین

(جَ دّ ) [ ع . ] (اِ. ) پدربزرگ ، نیا. ج . اجداد.
(جِ دّ ) [ ع . ] (مص ل . ) کوشیدن ، سعی کردن .
( ~. ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - بهره ، نصیب . ۲ - کنار رود. ۳ - بخت .

(جَ دّ) [ ع . ] (اِ.) پدربزرگ ، نیا. ج . اجداد.


(جِ دّ) [ ع . ] (مص ل .) کوشیدن ، سعی کردن .


( ~. ) [ ع . ] (اِ.) 1 - بهره ، نصیب . 2 - کنار رود. 3 - بخت .


لغت نامه دهخدا

جد. [ ج َدد ] ( ع اِ ) پدر پدر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ). نیاک. پدربزرگ. ( یادداشت مؤلف ). نیا. ( ناظم الاطباء ). پدر پدر چندانکه بالا رود. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). پدر کلان. جد پدری. پدر مهین. نیاک :
تاش به حوا ملک خصال همه اُم
تاش به آدم بزرگوار همه جد.
منوچهری.
|| پدر مادر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ). ج ، اَجداد، جُدود، جُدودَة. ( منتهی الارب ) ( قطر المحیط ) ( اقرب الموارد ). || در اصطلاح فقهی ، تهانوی آرد: فقها گویند جد یا صحیح است یا فاسد. جد صحیح شخص ، کسی است که در نسبت آن شخص به او مادری نباشد مانند پدر پدر هرچندانکه بالا رود. و جد فاسد شخص آن است که در نسبت او به آن شخص مادری داخل شده باشد مثل پدر مادر و پدر پدر مادر و مانند آنها. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) :
یاد نیاری به هر بهاری جدت
توبره برداشتی شدی به سماروغ.
منجیک.
سلسله جعدی بنفشه عارضی
کش فریدون افدر و پرویز جد.
بوشعیب.
گفت [ مسعود ] همان شغل بتو ارزانی داشتیم اما باید که بدیوان ننشینی که آنجا قوم انبوه است و جد پدر ترا آن خدمت بوده است. ( تاریخ بیهقی ص 141 ). از چندان باغهای خرم و بناهای جانفزا... جد و پدر برادر بچهار پنج گز زمین بسنده... ( تاریخ بیهقی ص 383 ). دیگر روز بار داد و در صفه دولت نشسته بود بر تخت پدر و جد. ( تاریخ بیهقی ص 256 ). || بخت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از قطر المحیط ) ( اقرب الموارد ). طالع. ( شرح قاموس ) : قصور اقبال و قعود جد و خمود دولت او را از استماع این کلمه و انتفاع بدین موعظه غافل کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 117 ). علو جد و کمال اقبال او از ذروه افلاک برگذشت. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 172 ).
هرکه رنجی برد گنجی شد پدید
هرکه جدی کرد در جدی رسید.
( مثنوی ).
بنده آزادی طمع دارد زجد
عاشق آزادی نخواهد تا ابد.
( مثنوی ).
|| بهره. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( شرح قاموس ). حَظّ. ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ). || نصیب. ( شرح قاموس ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) :
نادیده بگویم از جد و بخت
کو چون بود از شکوه بر تخت.
نظامی.
یکدگر را جد و جد میخواندید

جد. [ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ جدبن قیس بن صخربن خنسأبن سنان ... سلمی انصاری از صحابه و انصار است . وی پسر عموی برأبن معرور و متهم به نفاق بودو حتی در وقعه ٔ حدیبیه با اینکه همه ٔ حاضران با رسول خدا (ص ) بیعت کردند وی در زیر شکم شتر خود پنهان شد و بیعت نکرد و بقولی آیه ٔ «و منهم من یقول اِئذن لی و لاتفتنی » (قرآن 49/9)، درباره ٔ او نازل شده است وبروایتی سپس توبه کرده . او در زمان خلافت عثمان درگذشت . (از الاستیعاب ج 1 ص 96) (از قاموس الاعلام ترکی ).


جد. [ ج َدد ] (اِخ ) ابن قیس بن صخر انصاری ، مکنی به ابووهب . از منافقان است . (از امتاع الاسماع ).


جد. [ ج َدد ] (ع اِ) پدر پدر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). نیاک . پدربزرگ . (یادداشت مؤلف ). نیا. (ناظم الاطباء). پدر پدر چندانکه بالا رود. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). پدر کلان . جد پدری . پدر مهین . نیاک :
تاش به حوا ملک خصال همه اُم
تاش به آدم بزرگوار همه جد.

منوچهری .


|| پدر مادر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). ج ، اَجداد، جُدود، جُدودَة. (منتهی الارب ) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || در اصطلاح فقهی ، تهانوی آرد: فقها گویند جد یا صحیح است یا فاسد. جد صحیح شخص ، کسی است که در نسبت آن شخص به او مادری نباشد مانند پدر پدر هرچندانکه بالا رود. و جد فاسد شخص آن است که در نسبت او به آن شخص مادری داخل شده باشد مثل پدر مادر و پدر پدر مادر و مانند آنها. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) :
یاد نیاری به هر بهاری جدت
توبره برداشتی شدی به سماروغ .

منجیک .


سلسله جعدی بنفشه عارضی
کش فریدون افدر و پرویز جد.

بوشعیب .


گفت [ مسعود ] همان شغل بتو ارزانی داشتیم اما باید که بدیوان ننشینی که آنجا قوم انبوه است و جد پدر ترا آن خدمت بوده است . (تاریخ بیهقی ص 141). از چندان باغهای خرم و بناهای جانفزا... جد و پدر برادر بچهار پنج گز زمین بسنده ... (تاریخ بیهقی ص 383). دیگر روز بار داد و در صفه ٔ دولت نشسته بود بر تخت پدر و جد. (تاریخ بیهقی ص 256). || بخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از قطر المحیط) (اقرب الموارد). طالع. (شرح قاموس ) : قصور اقبال و قعود جد و خمود دولت او را از استماع این کلمه و انتفاع بدین موعظه غافل کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 117). علو جد و کمال اقبال او از ذروه ٔ افلاک برگذشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 172).
هرکه رنجی برد گنجی شد پدید
هرکه جدی کرد در جدی رسید.

(مثنوی ).


بنده آزادی طمع دارد زجد
عاشق آزادی نخواهد تا ابد.

(مثنوی ).


|| بهره . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (شرح قاموس ). حَظّ. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || نصیب . (شرح قاموس ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) :
نادیده بگویم از جد و بخت
کو چون بود از شکوه بر تخت .

نظامی .


یکدگر را جد و جد میخواندید
سوی اژدرها فرس می راندید.

(مثنوی ).


|| رزق و روزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رزق . (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || حُظوَة. یا مکانت و منزلت در نزد مردم .(از اقرب الموارد) (قطر المحیط) (ناظم الاطباء). بزرگی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || عظمت . (ترجمان القرآن عادل ) (از قطر المحیط) (اقرب الموارد). و از این معنی است آیه ٔ «و انه تعالی جد ربنا» (قرآن 3/72)؛ یعنی عظمت پروردگار ما و برخی به معانی دیگرتفسیر کرده اند. (اقرب الموارد).
- تعالی جده ؛ : و از ایزد تعالی جده توفیق خواستم . (محمدبن عمر رادویانی ).
|| کناره ٔ رود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || بی نیازی و توانگری .در دعا آرند: لاینفع ذاالجد من»َ الجدّ؛ اَی لاینفع ذاالغنی عندک غناه و انما ینفعه العمل بطاعتک . کلمه ٔ مِن در اینجا به معنی «عند» میباشد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || نیکبختی در دنیا. (ازقطر المحیط). || روی زمین . (منتهی الارب ) (قطر المحیط). || مرد بخت مند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد بزرگ بهره . (قطر المحیط). || (مص ) بریدن جامه . (آنندراج ) (منتهی الارب ). بریدن . (از قطر المحیط). || چکیدن خانه از باران . (منتهی الارب ) (آنندراج )(قطر المحیط). جِدّ هم بهمین معنی است . (از قطر المحیط). || بریدن خرما از خرمابن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (قطر المحیط). || بزرگ شدن در چشم مردم . (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و در حدیث انس آمده : کان الرجل منا اذا قراء البقرة و آل عمران جد فینا؛ یعنی در چشم ما بزرگ می شد. (از اقرب الموارد). || ریش گردیدن پستان ناقه از پستان بند. (آنندراج ). جدت اخلاف الناقة؛ ریش گردید پستان ناقه از پستان بند. (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد). || کوشش کردن در کار و سیر. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || بخت مند شدن . (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). یقال : جددت یا فلان جداً، مجهولاً؛ اَی صرت ذا جد و حظ. (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). خداوند بخت شدن . (از تاج المصادر بیهقی ).

جد. [ ج ِدد ] (ع مص ) کوشیدن در کاری . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کوشش در کار را میگویند. (شرح قاموس ). کوشیدن . (مصادر زوزنی ). فعالیت کردن . سعی کردن : نگاه باید کرد که چون مرد شهم و کافی بود و همه جد محض . (تاریخ بیهقی ص 391). مردیها و جدهای وی را اندازه نبود. (تاریخ بیهقی ). موشان در بریدن شاخها جد بلیغ مینمایند. (کلیله و دمنه ). در دفع عنصر و کفایت کار او بر آن موجب که شرح داده آمده است جد بلیغ بجای آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 440). جد ایشان در عصبیت و طاعت تاش زیادت شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 59).
- اراده ٔ جدی ؛ مقابل اراده ٔ استعمالی . و آن این است که متکلم لفظی را در معنای خود بکار برد وهمان را نیز اراده کند و مورد حکم قرار دهد. در مثل اگر لفظ عامی متکلم در کلام خود بکار برد ممکن است تمام معنای عام را که مورد استعمال بوده مورد حکم قرار داد و ممکن است بر عام تخصیص وارد ساخت و بعض افراد عام را از تحت حکم خارج کرد. در هر دو صورت لفظ عام در تمام معنای خود استعمال شده با این تفاوت که درصورت اول متکلم همان مستعمل فیه را به طور جد مورد حکم قرار داده است که در این مورد اراده ٔ وی نسبت به تمام معنای مستعمل فیه جدی میباشد و اراده ٔ او را اراده ٔ جدی گویند و در صورت دوم برای تأسیس قاعده ای بصورت ظاهر لفظ عام در تمام معنا استعمال شده لیکن در واقع اراده ٔ جدی وی فقط به آن قسمتی که پس از تخصیص تحت عام باقیمانده تعلق گرفته و آن را مورد حکم قرارداده است که در این مورد اراده ٔ استعمالی بتمام معنی عام تعلق گرفته ولی اراده ٔ جدی فقط به آنچه پس از تخصیص تحت عام باقیمانده تعلق گرفته است . رجوع به کتابهای علم اصول فقه مبحث عام و خاص شود.
- بجد ؛ جدی . جداً. از روی جد :
عاشقم بر لطف و بر قهرش بجد
ای عجب من عاشق این هر دو ضد.

(مثنوی ).


رجوع به جد و جداً شود.
- بجدتر ؛ با کوشش و سعی بیشتر : بخوارزم بازآمد و کارهای رفتن بجدتر پیش گرفت . (تاریخ بیهقی ص 698).
- جد و جهد ؛ کوشیدن و فعالیت کردن : آنچه شرط شده بر من از این بیعت از وفا و دوستی و نصیحت و پیروی و فرمان بری و همراهی و جد و جهدعهد خداست . (تاریخ بیهقی ص 317).
وامی است بزرگ شکر او بر تو
بگذار بجد و جهد وامش را.

ناصرخسرو.


اصحاب سلطان ... بتدریج و ترتیب و جد و جهد آن درجات یافته اند. (کلیله و دمنه ).
آن مرائی در صلوة و در صیام
مینماید جد و جهدی بس تمام .

(مثنوی ).


|| درستی در کار. (منتهی الارب ). ضد هزل . (آنندراج ). ضد هزل و بیهوده گفتن است . یعنی درست و راست گفتن . (شرح قاموس ) (از آنندراج ). مقابل هزل . سخن گفتن به حقیقت . (المصادر زوزنی ) :
گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو
روز جد و روز هزل و روز کلک و روز دن .

منوچهری .


گفت سخن تو جداست همه نه شماتت و هزل و مصلحت ما نگاهداری بجان وسر ما که بی حشمت بگوئی . (تاریخ بیهقی ص 476). همه جدبودی بی هزل . (منتخب قابوسنامه ص 45).
هزل تعلیم است آن را جد شنو
تو مشو بر ظاهر هزلش گرو.

(مثنوی ).


از یکی رو ضد و یک رو متحد
از یکی رو هزل و از یک روی جد.

(مثنوی ).


بمزاحت نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جد از او بردار.

سعدی .


|| در اصطلاح ، آن است که از لفظ معنای حقیقی و مجازی اراده شود و آن ضد هزل است . (تعریفات جرجانی ). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون ذیل کلمه ٔ هزل شود. || شتابی و عجلت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عجله . (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || محقق مبالغ در آن . و از این معنی است : عذاب جِدّ؛ یعنی عذاب محقق مبالغ در آن . (از اقرب الموارد).امر نیک راست و درست . (منتهی الارب ). و گویند هو محسن جِدّاً؛ یُراد به المبالغة. و فی هذا خطر جد؛ اَی عظیم جداً. و عالم جد؛ یعنی بنهایت رسیده در علم . و قولهم اجدک لاتفعل کذا؛ یعنی تو را سوگند بحقیقت تست مکن چنین . و این آنگاه راست آید که جیم را کسره خوانند و اگر بفتح جیم گویند سوگند ببخت باشد. و اگر واوآرند و گویند و جدک ، جیم مفتوح باشد نه مکسور. و این کلمه پیوسته به اضافت آید و بس و نصب آن بر حذف یاء است و نزد ابوعمرو بر مصدریه یعنی مالک اجدا منک . (از منتهی الارب ).
- فلان عالم جدٌ عالم ٌ؛ یعنی متناهی در علم و رسیده به نهایت است . (از اقرب الموارد). || (اِ) کناره ٔ نهر. (منتهی الارب ).

جد. [ ج ُدد ] (اِخ ) ساحل دریای مکه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کنار دریاست بمکه . جُدَّة. (شرح قاموس ). الجُدَّة. (تاج العروس ). رجوع به جده شود.


جد. [ ج ُدد ] (اِخ ) نام آبی است بنی سعد را بنا بر تفسیری که ابن سکیت از این ابیات عدی بن الرقاع کرده است :
فألمّت ْ بذی المویقع لمّا
جف عنها مصدع فالنضاء
ثمّت استوسقت له فرمته
بغبار علیه منه رداء
مستطیر کأنه سابری ّ
عند تجر منشر و ملاء
دانیات للجد حتی نهاها
ناصع من جنوب ماء رواء.

(از معجم البلدان ).



جد. [ ج ُدد ] (اِخ ) نام آبی است در جزیرة :
اء تعرف من اسماء بالجد ردّها
محیلاً و نؤیاً حارساً قدتهدّما.

أخطل (از معجم البلدان ).



جد. [ ج ُدد ] (اِخ ) نام آبی است در سرزمین بنی عبس . اخضربن هبیرةبن عمروبن ضرار بر بنی عبس وارد شد و او را از آب منع کردند و وی این ابیات را گفت :
اِذا ناقة شدّت برحل و نمرق
لمدحة عبسی ّ فآبت و کلت ْ
وجدنا بنی عبس خلا اسم ابیهم
قبیلة سوء حیث سارت و حلت ْ
و ما امرت بالخیر عمرة طلقت
رضاع و لا صامت و لاهی صلت ْ
فلو انها کانت لِقاحی اثیرة
لقد نهلت ْ من ماء جد و علّت ْ.

(از معجم البلدان ).



جد. [ ج ُدد ] (اِخ ) نام موضعی است . (منتهی الارب ). نام موضعی بشمال افریقیه در شرق بونه . (ابن بطوطه ).


جد. [ ج ُدد ] (ع اِ) جانب هر چیز. (منتهی الارب ) (تاج العروس ). جانب و سوی هر چیز است . (تاج العروس ) (از قطر المحیط). || مرد بخت مند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد بزرگ بهره . (از قطر المحیط). جَدّ. (از ذیل اقرب الموارد). جدی . (منتهی الارب ). ج ، جُدّون . و جمع مکسر ندارد. (از ذیل اقرب الموارد). || فربهی . (منتهی الارب ) (آنندراج )(تاج العروس ) (قطر المحیط) (شرح قاموس ). آکندگی گوشت . (منتهی الارب ) (شرح قاموس ). بُدن . (قطر المحیط) (ذیل اقرب الموارد). || میوه ای است مشابه به موز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) . میوه ای است مثل میوه ٔ طلح . (شرح قاموس ) (تاج العروس ) (قطر المحیط) (ذیل اقرب الموارد). || چاه میان علفزار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). چاهی است در جایگاه پرگیاه . (شرح قاموس ) (قطر المحیط) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). چاه در موضع پرگیاه . (از اقرب الموارد) :
ما جُعل الجد الظنون الذی
جنب صوب اللّجِب الماطر
مثل الفراتی اذاماطَمی
یقذِف بالبوصی و الماهر.
این ابیات را اعشی در تفضیل عامر بر علقمه گفته است . (از تاج العروس ). || چاه بسیارآب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). چاهی است پرآب . (شرح قاموس ) (تاج العروس ). || چاه کم آب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). چاهی است کم آب و این از اضداد است . (شرح قاموس ) (از تاج العروس ). آب اندک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (قطر المحیط). آبی است کم . (شرح قاموس ) (از تاج العروس ). || آب در کناره ٔ بیابان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (قطر المحیط). آبی است در طرف بیابان . (شرح قاموس ) (از تاج العروس ). آب اندک در کنار بیابان . (اقرب الموارد). || آب قدیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (قطر المحیط). آب دیرینه را میگویند. (شرح قاموس ). و این قول ثعلب است و این شعر ابومحمد حذلمی را به همین معنی تفسیر کرده است : ترعَی الی جد لها مکین . (از تاج العروس ). || کنار دریا. (تاج العروس ). بدین جهت که از آب جدا شده است . (از قطر المحیط) (اقرب الموارد).


فرهنگ عمید

۱. پدرِ پدر؛ نیا؛ پدربزرگ.
۲. پدرِ مادر؛ پدربزرگ.
۳. پدربزرگ پدرومادر.
۴. [مجاز] پیامبر اسلام: به جدت قسم.
۵. [قدیمی] بخت.
۶. [قدیمی] بهره؛ نصیب.


۱. کوشش کردن.
۲. کوشیدن؛ کوشش.
۳. [مجاز] اصرار.
۳. (اسم) [مقابلِ هزل] سخن مبتنی بر راستی و حقیقت که در آن شوخی و هزل وجود نداشته باشد: ◻︎ به مزاحت نگفتم این گفتار / هزل بگذار و جد از او بردار (سعدی: ۱۰۶).


۱. پدرِ پدر، نیا، پدربزرگ.
۲. پدرِ مادر، پدربزرگ.
۳. پدربزرگ پدرومادر.
۴. [مجاز] پیامبر اسلام: به جدت قسم.
۵. [قدیمی] بخت.
۶. [قدیمی] بهره، نصیب.
۱. کوشش کردن.
۲. کوشیدن، کوشش.
۳. [مجاز] اصرار.
۳. (اسم ) [مقابلِ هزل] سخن مبتنی بر راستی و حقیقت که در آن شوخی و هزل وجود نداشته باشد: به مزاحت نگفتم این گفتار / هزل بگذار و جد از او بردار (سعدی: ۱۰۶ ).

دانشنامه عمومی

جد (زرآباد). جد یک روستا در ایران است که در استان سیستان و بلوچستان واقع شده است. جد ۵۲۹ نفر جمعیت دارد.
فهرست شهرهای ایران

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی جَدُّ: عظمت (عبارت "تَعَالَیٰ جَدُّ رَبِّنَا" یعنی : از همه چیز برتر و بلند مرتبه تر است، عظمت پروردگارما . کلمه جد را به عظمت و بعضی به بهره معنا کردهاند )
معنی یَسْتَعْفِفْنَ: که با جدّ وجهد عفت ورزند - با جدّ و جهد خودداری کنند
معنی مُسْتَغْفِرِینَ: آمرزش طلبان (به جدّ و جهد)
معنی تَسْتَبْدِلُونَ: عوض می کنید(به جدّ وجهد)
معنی تَسْتَتِرُونَ: پنهان می کنید(به جدّ وجهد)
معنی تَسْتَجِیبُونَ: اجابت می کنید(به جدّ وجهد)
معنی تَسْتَخْرِجُواْ: که استخراج کنید(به جدّ وجهد)
معنی تَسْتَخْرِجُونَ: استخراج می کنید(به جدّ وجهد)
معنی تَسْتَغِیثُونَ: به یاری می طلبیدید(به جدّ وجهد)
معنی تَسْتَکْبِرُونَ: استکبار می ورزید(به جدّ وجهد)
معنی لَّا یَسْتَجِیبُ: اجابت نمی کند(به جدّ وجهد)
معنی لَا یَسْتَجِیبُونَ: اجابت نمی کنید(به جدّ وجهد)
ریشه کلمه:
جدد (۱۰ بار)

«جدّ» در لغت معانی زیادی دارد از جمله: «عظمت»، «شدت»، «جدیت»، «بهره و نصیب»، «نو شدن» و مانند آن; ولی ریشه اصلی آن، به طوری که «راغب» در «مفردات» آورده به معنای «قطع» است، و از آنجا که هر وجود با عظمتی از موجودات دیگر جدا می شود، این واژه به معنای عظمت آمده است. همچنین، در مورد سایر معانی آن، همین تناسب را می توان در نظر گرفت. و اگر به پدر بزرگ جدّ گفته می شود، آن هم به واسطه بزرگی مقام یا سنّ او است. جمعی از مفسران، برای «جدّ» در اینجا معانی محدودتری ذکر کرده اند; بعضی آن را به معنای «صفات»، بعضی به معنای «قدرت»، بعضی به معنای «ملک و حکومت»، بعضی به معنای «نعمت» و بعضی به معنای «نام» تفسیر کرده اند; که همه اینها در معنای عظمت جمع است. ولی از آنجا که این تعبیر به هر حال معنای معروف «جدّ» که همان پدر بزرگ است تداعی می کند، در بعضی از روایات آمده است که طایفه جنّ از روی نادانی چنین تعبیر نامناسبی را برگزیدند، اشاره به این که شما هرگز این گونه درباره خداوند تعبیر نکنید.
راغب در مفردات گوید: جدّ به معنی قطع زمین هموار است و از همین است که گویند: «جَدَّ فی سَیْرِهِ وَ جَدَّ فی اَمْرِهِ» و ثوب جدید در اصل به معنی ثوب مقطوع است سپس به هر تازه جدید گفته‏اند در اقرب الموارد به معنی کوشش، شدّت،عظمت و غیره گفته است. عین عبارت این است «جَدَّ فی سَیْرِهِ وَ فی اَمْرِهِ...جَدّاً: اِجْتَهَدَو - بِهِ الْاَمْرَ...جَدّاً: اِجْتَهَدَو - بِهِ الْاَمْرَ: اِشْتَدَّو - فی عیونِ النّاسِ جَدّاً:عَظُمَ...» در قاموس نیز، قطع یکی از معانی این کلمه آمده است. قول مجمع البیان از همه جا معتر و عالیتر است که در ذیل آیه 3 سوره جنّ می‏گوید: اصل جدّ به معنی قطع است، عظمت را از آن جدّ گویند چون از هر عظمت منقطع است که مقامش از همه والاست، پدر بزرگ را جدّ گویند چون در بلندی مرتبه پدری از پائینی مقطوع است: به حظّ و بهره به جهت انقطاع در علوّشان جد گفته‏اند که از سخیف بودن بریده شده و به تازه از آن جهت جدید گفته‏اند که در غالب، زمان بریده شدن آن تازه است . به هر حال: سه صیغه از این کلمه در قرآن آمده است: جدّ، جدید و جدد و درباره هر سه بحث می‏کنیم. 1- حقّا که مقام و عظمت پروردگار ما والاست زنی و فرزندی برای خود نگرفته است. این آیه از اقوال جنّ است که در قرآن نقل شده و مراد از جدّ عظمت و مقام است در صحاح و نهایه و اقرب الموارد از انس بن مالک نقل است که: «کانَ الرَّجُلُ مِنّا اَذا قَرَءَ الْبَقَرَةَ و آل عِمْرانَ جَدَّ فینا» اگر مردی از ما سوره بقره و آل عمران را میخواند و یاد میگرفت در نظر ما عظیم میبود. در نهج البلاغه آمده «اَلْحَمْدُ لِلّهِ... وَالْغالِبِ جُنْدُهُ وَ الْمُتعالی جَدّهُ» خطبه 189 و مراد از آن عظمت است در حدیث دعاء نقل است: تَبارَکَ اسْمُکَ وَ تَعالی جَدُّکَ (نهایه). 2- آیا آنگاه که خاک می‏شوم آیا در خلقت تازه‏ای خواهیم بود؟!! این کلمه هشت بار در قرآن آمده و همه درباره خلقت جدید است . 3- . در مجمع جدد را جمع جدید و از مبرّد نقل می‏کند که آن به معنی راهها و خطوط است، اقرب الموارد نیز جدد را جمع جدید ذکر کرده است بنابر لغت بنی تمیم و کلب. راغب آن را جمع جدة (بضمّ اوّل) به معنی طریق ظاهر گفته است. تدبّر در آیه نشان می‏دهد که جدد به معنی تکّه‏ها و قسمت هاست خواه آن را جمع جدة یعنی: کوهها تکّه‏های سفید و سرخ و سیاه شدیداند و رنگهای مختلف دارند. «جدد»اند و مراد از آنها همان تکّه هاست و چون کوههابوسیله اختلاف رنگ از یکدیگر سوا و بریده شده‏اند لذا به آنها جدد اطلاق گردیده است.

[ویکی فقه] جد (ابهام زدایی). واژه جد ممکن است در معانی ذیل به کار رفته و یا اسم برای اشخاص ذیل باشد: معانی• جد (نسب)، پدربزرگ پدری و مادری و پدرانشان• جد (ساحل)، ساحل دریای مکه اعلام و اشخاصجد بن قیس، صحابی انصاری از طایفه بنی سلمه و از ضمره منافقان
...

[ویکی فقه] جد (نسب). پدربزرگ پدری و مادری و پدرانشان را جد می گویند و از آن در بابهای زکات، حج، تجارت، وکالت، هبه، وصیت، نکاح، طلاق، ارث، حدود و قصاص سخن رفته و احکامی مشترک بین جدّ پدری و مادری و خصوص جدّ پدری بر آن مترتب گشته است که به آنها اشاره می شود.
۱. ↑ جواهر الکلام، ج۳۱، ص۳۶۷.
...

گویش اصفهانی

تکیه ای: bâxâǰabozorg
طاری: ǰad
طامه ای: bâxâǰa / bâbâgord
طرقی: ǰad
کشه ای: ǰad
نطنزی: ǰad


گویش مازنی

/jed/ چوبی که بر شانه های گاو کاری به هنگام شخم زدن قرار گیرد &

چوبی که بر شانه های گاو کاری به هنگام شخم زدن قرار گیرد


واژه نامه بختیاریکا

پُشت

جدول کلمات

نیا

پیشنهاد کاربران

بادرود . . . . . . واژه جِد . . . . . .
چیزی که هیچ کس به ان توجه نمیکند این است که جد واژه ایی پارسی است چرا که در بنیاد ما از یک واژه دو واگی سخن میرانیم که از جیم و دال ایجاد شده است و لغتگان دو واگی ویژه پارسی است. . . . . جیم دال =جد . . . . . . اما عرب این واژه را به ناچار با یک دال مازاد امیخته است تا بتواند از ان بهره جوید. . . . . . . که شیوه همیشگی عرب برای دستبرد به واژه هاست. . . . . . بدرود
ک هو واژه پژوه
شیراز 2576

کوشش

با سپاس از واژه پژوهی استادآقای کورش هو
جد، ورز، کوش

با رعایت تمامی شئون احترامات فائقه این حقیر استدعای فروتن ا نه و تواضع آنه و نیمه عاجلانه دارد که بزگوران معنویت و معرفت و شناخت و علم و دانش مادر و مادر بزرگان و مادران مادر بزرگان را تا جد هزار و یکم بتوان هزار و دوم از قلم با وفای محاسباتی خویش نی اندازند که آوای نی با استماع آن غم گین نگردد. این محاسبات از دید این حقیر عدالت و حقانیت خداوند و حق جویی حقانیت را خدشه دار می نماید. آن خالق و آفریننده سماوات و اراضی یا آسمان ها و زمین ها که نقاط ریاضی هندسی را معجزه وار به نقاط فیزیکی و مادی را تبدیل نمود و پس از آن موجودات زنده و غیر زنده را از نقاط مطلقا مساوی هندسی خلق نمود، رضایت و خشنودی نی آید، اگر در سلسله پاک اجداد و نیاکان بخش موئنث را از قلم مبارک بی اندازیم. عصر طلایی پدر سالاری در حال افول به سر می برد. مقام بلند پایه پدر قدری کوتاه گردیده و مقام به ظاهر کوتاه مادر در حال رشد و نمو و در بسیاری از پهنه وسیع زندگی از مقام پدر بلند تر شده است. در افسانه دینی خلق آدم و حوا شنیدیم که خداوند عالمیان اول آدم را آفرید و بعدا جهت خاتمه دادن تنهایی و انزوای وی حوا را از دنده چپ و راستش معجزه وار مشتق نمود یا استخراج کرد. در عصر نیمه سنتی و نیمه مدرن امروز کلام مادر در تصمیم گیری های خانوادگی در امور زندگی روز مره هم سنگ و هم ارز کلام پدر می باشد. داستان آدم و حوا یک افسانه نیست بلکه واقعیت و عینیت دارد، اما نه آنطور که دین آنرا ارائه نموده بلکه آنطور که علم در بررسی آن است. طوریکه در همین سایت شاید ببینیم ، خداوند طی زمان ازل که قبل از شروع زمان فعلی ابد و ماقبل نظریه علمی مه بانگ وجود داشته ( و این علم از لحاظ محاسباتی ریاضی فیزیک نمیتواند وجود آنرا درک کند ) بخشی از روشنایی وجود خویش را به تعداد بیشماری ( بیشمار البته از دید انسان و نه از دید خداوند ) از ذرات دو قلو و همزاد تبدیل نموده که آنها را گراویتون های مثبت منفی ( نه از طریق بارهای مثبت و منفی ذرات اتمی بلکه مختصات های چهار بعدی مکانزمان از یک طرف و بیمکانی بیزمانی از طرف دیگر که خود منبع انرژی حرکتی اند ) نامیدیم. که میتوان آنها را به آدم و حوا های ازلی تشبیه نمود. صاحبان ارجمند صِوَر خیال میتوانند بخوبی این تصویر خیالی را درک و هضم نمایند تا عالمان علم تجربی که قالبا از عبارات ذره و ضد ذره و ماده و ضد ماده و یا کوارک و ضد کوارک سخن علمی به میان می آورند. البته این سخن ارزش علمی خاص خود را دارد و مورد احترام ما می باشد. و ادیان هم سخن کتب دینی خودرا کلام والای خداوند می دانند و حتی در بعضی موارد کتاب مقدس و دینی خودرا کلام نهائی خداوند می پندارند . کلام خداوند در پهنه بیکرانی نمی گنجد چه رسد به تعدادی انگشت شمار مکتوبه. در همین لحظه که این کلمات ناچیز تحریر میگردند، کلام خداوند در بینهایت به توان بی نهایت دور دستها جهت خلق عوالم و یا جهان ها به پیکره خویش در حال ابلاغ کردن است و این ابلاغ هرگز به پایان نخواهد رسید. گویا سیمرغ خیال قصد دارد پا به پا همراه کلام خداوند به پرواز نماید یا حد اقل به آن برسد. به سیمرغ خیال امر می نماییم که بر گردد و روی باز یا مچ بند سهراب بنشیند و قدری استراحت نماید. ما قبل از پرواز به نگفتیم که یک پرنده و یا خرگوش را بسان باز و شاهین و قوش شیوخ شکار کند بلکه گفتیم که سرکی و نگاه هکی ناچیز به پشت پرده اسرار بی افکند، بدون اینکه مات و مبهوت و متحیر و هیجان زده جلوی پرده پروازش متوقف گردد.
زیرا قبلا به او رهگذری پند و اندرز داده بود که اگر یک روزی طی پرواز های بلند خود به پرده اسرار رسیدی این پند را که هم اکنون آویزان طوق رنگین گردنت است آویزان گوش ات هم باشد :
در پرده اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچکس آگاه نیست.
و از منبع دیگری پندی دیگه هم به او داده شده بود که در حین پرواز به ذات اقدسش در پشت پرده اسرار نی اندیشد که ممکن است تن خیالش پر پر شود. لذا همیشه به کار و بارش بی اندیشد که گویا سبک تر است.

صحیفه روشنایی مافوقِ ماوراء و مادونِ ماتحط و چمپ و راست، بالا و پایین، جلو و عقبِ هشت جهتی صحیفه نور.
شجره نامه درست و حسابی نه تنها موجودات زنده و انسان به عنوان اشرف مشرف در راس آنان بلکه، همه موجودات چه زنده و جه غیر زنده با تمام ذرات تشکیل دهنده آنان را در قالب یک فرمول ساده ریاضی بیان میکند که نه تنها در دست رس خواص بلکه عوام هم قرار میگیرد که آنرا با یک نگاه کوتاه در یابند و لمس نمایند. همه ذرات بنیادی مادی در قالب و نظم واحد های کمی و سخت افزاری به ظاهر نشکن و فرسودگی ناپذیر و واحدهای بنیادی میدان های الکترو مغناطیس در قالب واحد های بنیادی کیفی و بر نامه ای و نرم افزاری و جدایی این دو میدان از ذرات مادی و سپس در قالب نور مرئی و نامرئی با سرعت نور به سمت بیرون به حرکت می افتند. گویا هیگز بعد از مکانیک مطلق کلاسیک نیوتون و بعد از مکانیک نسبی کوانتایی دیراک به یک میدان و مکانیک مدرن تری دست یافته باشد که ریشه جرم ذرات را بیان میدارد. به این عبارت که اجرام بنیادی اولا چگونه خلق شده اند و پس از دریافت و درک مکانیزم این چگونگی آنگاه به ریشه و چگونگی حرکت آنها به پردازیم و پس از آن به چگونگی حالات کیفی آنها. روزی از نیوتون پرسیدند که این همه حرکت از کجا آمده است. پاسخ وی گویا و شاید این بوده باشد که خداوند روی این جرم بیحرکت با مشت خود کوبیده است و نیرو و یا زور بازوی او مقداری به حرکت تبدیل شده است و بقیه زور باقی مانده هم اثرات خاص خود را روی اجرام ایجاد میکند. امروز شاید به سهولت دریافت که ذرات بنیادی و ذرات نور جرم خود را از جوش خوردن گراویتون ها یا ذرات دو گوهری مکانزمان و بیمکانی بی زمانی که در قالب انرژی و نور معمولی به پلاسمای نزول یا تبدیل گردیده اند و آنهم قبل از وقوع مه بانگ. ریشه گرانش هم در مفاهیم غیر مادی بالا و پایین ، ارتفاع و دامنه ، راس یا قله، پایه یا اساس نهفته است و نه در جنبه مادی. این مفاهیم غیر مادی که جلوه های مادی آنها در طبیعت و کل کیهان به و فور یافت می شود، دارای استعداد القاء همدیگر و تبدیل شدن به همدیگر دارند و هر ذره مادی از این استعداد غیر مادی حیات حرکت دریافت می کند. بنابراین ضروری است برای دست یابی به راز آفرینش و خلقت از دریچه تنگ و داغ و متراکم و سنگین پلاسمای معمولی و فیزیکی و طبیعی عبور کرد و عالم ماقبل این عالم را مورد بررسی قرار داد. البته علم تجربی و فلسفه طبیعی و علمی با ابزار ریاضی فیزیکی فعلی موجود نه میتواند مرز و افق پلانگ را به عمق و ژرفا و نه گنبد نسبی و متحرک انشتین را بشکافد و افق های اندیشه علمی انسان را در خارج از این حد های زیر پا وپایین و حد های بالا و روی سر گسترش دهد. اما علم فیزیک در بخش مکانیک ذرات و امواج و در بخش نسبیت عام میتواند ابزار ریاضی از علم ریاضی برباید و آن را به خود اختصاص دهد، نا بتواند تصویر کل را گسترش دهد و یک پایه مطلق پلانک و یک سقف نسبی انشتاین اکتفا نکند. فیزیک از دید یک فیزیکدان میتواند مفهوم دینی بیکرانی و بینهایت ریاضی را تقسیم اراضی نماید، و خداوند مطلق دینی را به دو بخش نسبی و مطلق تبدیل نماید. در این عمل تقسیم اراضی بی نهایت، اصل مطلق نیوتون از بُرایی خارالقعاده ای بر خوردار است. در این تقسیم اراضی مالک و رعیت هر دو از یک سهم مساوی برخوردارند. سرمایه بین مالک سرمایه به عنوان کار پرداز و کارمند و کارگر به عنوان کار گزار هرسه به یک سهم بر خوردارند. این معنا نیست که مالک اراضی و مالک سرمایه که خداوند باشد، در ملاء عام سلاخی شود و ذبح شرعی گردد و قطعات لاشه او به دست اراذل و اوباش خودی و بی گانه بی افتد. بلکه صاحب غدار و جبار خود این بلا را سر خود آورده است و خودرا به ذرات یا واحدهای بنیادی مطلقا مساوی جهان ها تبدیل کرده است. تمام این جهان ها مثل عدد" یک " که واحد همه اعداد میباشد ( البته با در نظر گرفتن واحد صفر نباید این اشتباه خیالی ایجاد شود که جهان ها در کنار و دور و بر همدیگر یک در میان خالی باشند و محتوای آنها ۰ باشد ) هر کدام یک واحد میباشند. بطور خلاصه علم فیزیک باید بتواند تصویر کلیت را گسترش دهد و سر خفته خود را روی متکای مطلق پلانک بر دارد و بعد از راست ایستاند سرش از گنبد جزئی و اندک نسبی انشتاین بیرون به برد. عارف و شاعر و ادیب بزرگ پارسی زمان روزی محبوب ملکوتی خود را دعوت کرد که با همکاری همدیگر سقف فلک را بشکافند و طرحی نو در اندازند. لذا وقت آن رسیده است که نه تنها سقف این فلک نسبی را بشکافیم، بلکه جنازه بینهایت را بین انس و جنس را به یک سهم مساوی تقسیم نمائیم تا مالک و صاحب و سر خلیفه و سر قبیله و سر سلسله نیاکان همه چیز و همه کس از پندار و گفتار و کردار ما راضی و خشنود باشد. البته این این سهام مطلقا مساوی به دست بدنی تعلق نمیگیرد بلکه به دست صاحبان والا مقام صِوَر خیالی نه تنها در بخش شعر و هنر و ادبیات بلکه به دست خیال صاحبان ارجمند همه علوم و سیستم های فلسفی طبیعی و تجربی و همه علوم حکمی الاهی، کلامی دینی ، معنوی و غیر مادی و همه انسان ها که وقت وقت تلف کردن در این سیستم ها را در پی قوت و غذا جهت نگهداری تن و آسایش روح و آرامش روان را ندارند.
اگر خواننده گرامی پرسید : آیا این سری و سلسله همان فرمول موعود همه چیز می باشد ؟ جواب این است که هم خیر و هم نه!
این سری و سلسله اجداد بخش اندکی از فرمول کلیت شمول همه چیز می باشد. اگر روی یک برگ کاغذ و یا در گوشه ای ریزی در فضای مَجازی این فرمول را بطور ساده در قالب یک جمله از طریق چیدن چند کلمه در کنار هم بصورت :
با همه چیز = خدا
آنگاه هنر بزرگی از خود نشان نداده ایم.

نیا ، آبا، اسلاف، پدربزرگ، سلف، نیاکان، بزرگی، عظمت، بهره، حظ، نصیب، بخت، نیکبختی، بی نیازی، توانگری | پافشاری، تکاپو، جدیت، جهد، سعی، مداومت، مساعی، جدی

جد به انگلیسی
great grand paretp

پدربزرگ

جِـــــــــــــد معنی جدی هم میده. . مثلاً ( من به جِد گفتم ) یعنی من جدی گفتم. .


کلمات دیگر: