کلمه جو
صفحه اصلی

خوشایند


مترادف خوشایند : پسندیده، جمیل، جذاب، مطلوب، دلپذیر، دلپسند، مطبوع، مقبول | ( خوش آیند ) چاپلوسی، مداهنه، تملق، خوش باش

متضاد خوشایند : ناخوشایند

فارسی به انگلیسی

congenial, pleasing, nice, decent

congenial, prepossessing, agreeable, acceptable, balmy, bland, bonny, cool, delicate, effective, enjoyable, gemütlich, glad, grateful, kindly, likable, likeable, liking, mellow, nice, palatable, piquant, pleasant, pleasing, refreshing, salubrious, savory, savoury, smooth, sweet, toasty, welcome


prepossessing, agreeable, acceptable, balmy, bland, bonny, cool, delicate, effective, enjoyable, gemütlich, glad, grateful, kindly, likable, likeable, liking, mellow, nice, palatable, piquant, pleasant, pleasing, refreshing, salubrious, savory, savoury, smooth, sweet, toasty, welcome


فارسی به عربی

مترف , مرحبا
لطیف , مرغوب , مسرة , وسیم

مترف , مرحبا


مترادف و متضاد

flattery (اسم)
چاپلوسی، خوشایند، خود ستایی، خوشامد، خوش آمد، تملق

affability (اسم)
خوشایند، خوش رویی، دلجویی، مهربانی، خوشخویی، مدارا

amiability (اسم)
خوشایند، خوش رویی، مهربانی، خوش قلبی، دلپذیری، شیرینی

compliment (اسم)
خوشایند، تعارف، تعریف، خوشامد، درود، خوش آمد

applicable (صفت)
مناسب، خوب، خوشایند، قابل اجراء، قابل اطلاق، کاربست پذیر، اجرا شدنی

matchable (صفت)
خوشایند، سازگار، بهم جور شدنی

gracious (صفت)
خوشایند، مهربان، دلپذیر، بخشنده، رئوف، توفیق دهنده، فیض بخش، زیر دست نواز، خیر خواه، مطبوع دارای لطف

winsome (صفت)
خوشایند، پیروز، با مسرت و خوشی

advantageous (صفت)
سودمند، با صرفه، مفید، نافع، خوشایند

apposite (صفت)
مناسب، خوشایند، بجا، در خور

pleasing (صفت)
خوشایند، بشاش، باصفا، خوش، دلگشا

acceptable (صفت)
قابل قبول، قابل پذیرش، پذیرفتنی، مقبول، مناسب، پسندیده، پذیرا، خوشایند، خوب

desirable (صفت)
پسندیده، خوشایند، مطلوب، مرغوب، خواستنی

pleasant (صفت)
پسندیده، خوب، خوشایند، دلپذیر، مطبوع، خوشحال، خوش نما، باصفا، خوش، خوش مشرب، نیکو، مورد پسند

nice (صفت)
خوب، خوشایند، دلپذیر، نجیب، مودب، دلپسند

fine (صفت)
خوب، خوشایند، ریز، نازک، عالی، لطیف، ظریف، فاخر، نرم، شگرف

correspondent (صفت)
مناسب، مطابق، خوشایند، سازگار

auspicious (صفت)
مساعد، خوشایند، فرخنده، مبارک، خجسته، فرخ، سعید، بختیار

پسندیده، جمیل، جذاب ≠ ناخوشایند


مطلوب، دلپذیر، دلپسند، مطبوع، مقبول


فرهنگ فارسی

( صفت ) مقبول دلپذیر پسندیده .
تملق یا با مزه لذیذ
( خوش آیند ) ( صفت ) مقبول دلپذیر پسندیده .

فرهنگ معین

( خوش آیند ) ( ~. یَ ) (ص فا. ) = خوشایند: مقبول ، دلپذیر، پسندیده .

لغت نامه دهخدا

خوشایند. [ خوَ / خ ُ ی َ ] ( اِمص مرکب ) تملق. تبصبص. ( ناظم الاطباء ) ( یادداشت بخط مؤلف ): برای خوشایند او این کارها را کرد. این کار خوشایند نیست. || ( نف مرکب ) بانوازش. دلنواز. ( ناظم الاطباء ). || بامزه. لذیذ. ( یادداشت بخط مؤلف ). || مقبول. دلپذیر. موافق. پسند. محبوب. پسندیده. مطبوع. ( ناظم الاطباء ). مرغوب فیه. ( یادداشت بخط مؤلف ). موردپذیرش. موردپسند.

فرهنگ عمید

۱. چیزی که آن را می پسندد، پسندیده، شایسته، مقبول.
۲. (اسم مصدر ) چاپلوسی، تملق.
۳. رضایت.

پیشنهاد کاربران

Palatable

دلنشین

دلفریب

دلنواز، دلپذیر، پسندیده، مطبوع، موردپذیرش، موردپسند


کلمات دیگر: