کلمه جو
صفحه اصلی

مضاف


مترادف مضاف : افزوده، اضافه، پیوست، زیادشده، نسبت داده شده

برابر پارسی : بیش، افزا، دردستور، پیوند

فارسی به انگلیسی

noun governing the genitive, added, increased

عربی به فارسی

افزودني , افزاينده , () ماده اي که براي افزايش خواص ماده ء ديگري به ان اضافه شود


مترادف و متضاد

added (صفت)
مضاف

۱. افزوده، اضافه، پیوست، زیادشده
۲. نسبتداده شده


فرهنگ فارسی

اضافه شده، زیادکرده شده، نسبت داده شده، چیزی که به چیزدیگراضافه شودیانسبت داده شود
( اسم ) ۱ - اضافه شده زیاد کرده ۲- نسبت داده شده : گویم که حین الابداع بوده است که هر نوعی را که پدید آمدن بود بر کوکبی پدید آمد و منسوب به کوکبی و مضاف به کوکبی ... ۳- اسمی که آنرا باسمی دیگر نسبت دهند و بعبارت دیگر اسمی که دارای متمم است مضاف و متمم آنرا مضاف الیه نامند : کتاب جمشید ( کتاب مضاف است و جمشید مضاف الیه ) خان. حسن ( خانه مضاف است و حسن مضاف الیه ) . ۴ - یکی از مقولات نه گان. عرض است . و آن امری است که ماهیت آن بقیاس باغیر آن ماهیت معقول باشد ونسبت متکرره است ( چون : پدر وپسر ) . توضیح مراد از مضاف گاه نفس اضافه است فقط و گاه امری است که اضافه بر اوعارض شود وگاه مجموع دو امر است چنانکه در کلی گاهنفس مفهوم مشترک اراده میشود و گاه مجموع دو امر وبالاخره اضافه از اموری است که قایم بطرفین و متضایفین است .

فرهنگ معین

(مُ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - اضافه شده ، زیاد گشته . ۲ - نسبت داده شده . ۳ - اسمی است که مقصود اصلی گوینده است . ، ~الیه اسم یا ضمیری است که به اسم دیگر می پیوندد تا معنی آن را کامل کند.

لغت نامه دهخدا

مضاف. [ م ُ ] ( ع ص ، اِ ) ( از «ض ی ف » ) منسوب. ( غیاث ) ( آنندراج ). بازخوانده به دیگری. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). نسبت داده شده : گویم که حین الابداع بوده است که هر نوعی را که پدید آمدن بود، بر کوکبی پدید آمد و منسوب به کوکبی و مضاف به کوکبی. ( شرح قصیده ابوالهیثم ص 3 ).
بر شعرا نطق شد حرام ، به دورت
سحر حلال آنکه با دم تو مضاف است.
خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 87 ).
|| متعلق. ( غیاث ) ( آنندراج ). ضمیمه. وابسته. ج ، مضافات : ساحلیات که هم مضاف است به قباد خوره. ( فارسنامه ابن بلخی ص 84 ). و رجوع به مضافات شود. || اضافه شده و زیادگشته و افزون شده و ملحق گشته. ( از ناظم الاطباء ).
- مضاف شدن ؛ اضافه شدن و افزون گردیدن و منضم شدن چیزی به چیزی دیگر : ملک فارس و کرمان با دیگر ممالک بهاءالدوله مضاف شد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 طهران ص 315 ).
- مضاف کردن ؛ اضافه نمودن. اضافه کردن. ( از زوزنی ) ( از تاج المصادر بیهقی ). پیوسته نمودن و ملحق کردن و افزودن و زیاده گشتن. ( ناظم الاطباء ) : این حسنه را به سوابق ایادی و عواطف و سوالف عوائد و عوارف که در مدت عمر از ساحت جلال و سدت انعام و افضال او یافته ام مضاف کردم. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 16 ). || آنکه او را در جنگ گرد گرفته باشند. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). کسی که گرداگرد او را در جنگ گرفته باشند. ( ناظم الاطباء ). || درآمده در قومی و خواهنده جنگ. ( منتهی الارب ). || آنکه خود را بسوی دشمنان قائم و برپای دارد. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || جای پناه. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). ملجاء و جای پناه. || کسی که خود را به قومی بچسباند و خود را اسناد به قومی دهد که از ایشان نباشد. ( ناظم الاطباء ) ( از محیطالمحیط ). || آنکه در نسب خود متهم باشد. || پسرخوانده. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ). || ( اصطلاح فقه ) آب مضاف آبی است که در عرف بطور مطلق نتوان آن را آب گفت مگر آنکه کلمه دیگری بدان اضافه شود چون آب سیب و غیره مقابل آب مطلق. در فقه اسلامی چنین آب ذاتاً پاک است اما پاک کننده نیست. || ( اصطلاح فلسفه ) مضاف یکی از مقولات نه گانه عرض است و از مقولات بزرگ است که بیشتر موجودات را عارض شود و در رسم آن گفته اند مضاف امری باشد که ماهیت آن به قیاس با غیر آن ماهیت معقول باشد و نسبت مکرره است ، چون پدر و پسر. ( از فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ). || ( اصطلاح نحو ) هر اسمی که به اسم دیگر اضافه شود اولی را مضاف و دومی را مضاف الیه خوانند. ( از تعریفات جرجانی ). در اصطلاح نحویان ، نسبت اضافی کلمه ای است به کلمه دیگر که اول را مضاف و دوم را مضاف الیه نامند مانند «کتاب علی » و گویند «المضاف و المضاف الیه ککلمة واحدة». ( از فرهنگ علوم نقلی ). چیز میل داده شده به چیزی دیگر و خمانیده شده بسوی آن. و منه : المضافات فی اصطلاح النحاة مانند «غلام زید» زیرا کلمه اول که غلام باشد منضم شده ومیل کرده به کلمه دوم که زید باشد تا کسب تعریف و تخصیص کند و کلمه اول را مضاف و کلمه دوم را مضاف الیه گویند. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به اضافه شود.

فرهنگ عمید

۱. (ادبی ) در دستور زبان، اسمی که به اسم دیگر اضافه شود یا نسبت داده شود.
۲. (اسم، صفت ) اضافه شده، زیادشده.
۳. (صفت ) [قدیمی] نسبت داده شده.

دانشنامه آزاد فارسی

مُضاف
در اصطلاح دستور زبان، اسمی است که به مضاف الیه نسبت داده می شود. مضاف قبل از مضاف الیه واقع می شود و با کسرۀ اضافه به آن متّصل می شود. مجموع مضاف و مضاف الیه و کسرۀ اضافه را ترکیب اضافی می نامند. مثلِ اسم های «درخت، کمند، رخش» در ترکیب هایِ «درختِ معرفت، کمندِ خاطرات، رخشِ رستم». نیز ← اضافه_(دستور_زبان)


کلمات دیگر: