کلمه جو
صفحه اصلی

دست دراز

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه دستهای وی دراز باشد دراز دست زبر دست . ۳ - ظالم ستمکار .

لغت نامه دهخدا

دست دراز. [ دَ دِ ] ( ص مرکب ) درازدست. آنکه دستهای وی دراز باشد. ( ناظم الاطباء ). دارای ساعد و بازوی دراز. طویل الید. || مرادف دست بالا و غالب و مسلط. ( از آنندراج ). زبردست. ( از ناظم الاطباء ). || درازدست و ظالم. ( ناظم الاطباء ). ستمگر.

فرهنگ عمید

۱. کسی که دست های دراز دارد، درازدست.
۲. [قدیمی، مجاز] زبردست.

پیشنهاد کاربران

بازوی بلندو زبر دست


کلمات دیگر: