کلمه جو
صفحه اصلی

دریافت


مترادف دریافت : بدست آوردن، گرفتن، وصول، اخذ، ادراک، استنباط، تلقی، درک، شهود، فهم

فارسی به انگلیسی

receipt, amount received, inference, ken, knowledge, perception, reception, view

receipt, perception


inference, ken, knowledge, perception, receipt, reception, view


فارسی به عربی

ادراک , استهلال , ایصال , فحم ، أدرَکَ ، استوعب

مترادف و متضاد

بدست‌آوردن، گرفتن، وصول


اخذ، ادراک، استنباط، تلقی، درک، شهود، فهم


۱. بدستآوردن، گرفتن، وصول
۲. اخذ، ادراک، استنباط، تلقی، درک، شهود، فهم


reception (اسم)
پذیرش، قبول، برخورد، پذیرایی، مهمانی، دریافت

inception (اسم)
سر، اکتساب، اغاز، شروع، اصل، دریافت، درجه گیری، بستن نطفه

perception (اسم)
اگاهی، درک، احساس، ادراک، دریافت، مشاهده، مشاهده قوه ادراک

discernment (اسم)
بینایی، درک، تشخیص، بصیرت، تمیز، دریافت

comprehension (اسم)
فهم، معرفت، قوه ادراک، دریافت، معقولات

receipt (اسم)
قبض، دریافت، رسید، اعلام وصول

percipience (اسم)
درک، احساس، دریافت، بینش و ادراک، حس تشخیص

sentience (اسم)
درک، ادراک، دریافت، حساسیت جسمانی، زندگی فکری، مبنای حس و حساسیت

فرهنگ فارسی

فرمانی برای دریافت پیام‌نگارهای تازه


دریافتن، گرفتن، فهمیدن، ادراک وفهم وپی بردن
( مصدر ) ۱ - دریافتن گرفتن چیزی . ۲ - گرفتن پول اخذ وجه . ۳ - پی بردن به امری ادراک کردن . ۴ - ادراک فهم . ۵ - تاثیر .
وجد . وجدان . یافت

فرهنگ معین

(دَ ) (مص مر. ) ۱ - دریافتن ، گرفتن چیزی . ۲ - گرفتن پول ، اخذ وجه .

لغت نامه دهخدا

دریافت. [ دَرْ ] ( مص مرکب مرخم ) دریافتن. وجد. وجدان. یافت. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). درک.دریابیدن : و نگر تا این سخن سرسری نشنوی که از دریافت سعادت محروم مانی. ( جامع الستین ). به دریافت دولت مشاهدت و سعادت ملاقات بغایت آرزومند می باشد. ( منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 129 ). از استیناس برهمن به دریافت جمال اسکندری بر قلل جبال سخن راند. ( منشآت خاقانی ص 152 ). اما حاسه بصر معتکف حبس ظلمت است از دریافت نور مبین و غرض بهین بی نصیب. ( منشآت خاقانی ص 245 ). || گرفتن. اخذ. قبض. بازیافتن مالی که داده باشد از گیرنده ؛ پس از دریافت وجه سند را رد کرد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || ترمیم. مرمت. تلافی. استدراک. پاداش. جبر. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). ادراک. تدارک. جبران : اگر خوارزمشاه آن ثبات نکردی و دست از جان بنشستی خللی افتادی بزرگ که دریافت ممکن نبودی. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 356 ). وحشت ما بزرگ است و ما چون به وحشت بازگردیم دریافت این کار از لونی دیگر باشد. ( تاریخ بیهقی ). تا سر بجای است خللها را دریافت باشد. ( تاریخ بیهقی ).
مکن یاد گذشته کار گیهان.
که کار رفته را دریافت نتوان.
( ویس و رامین ).
گفت قضی الامر و لامدفع له الیوم این رفت و دریافت میسر نشود. ( تاریخ طبرستان ). || دیدار کردن. رسیدن. درک.
- دریافت حال کسی ؛ پرسش از حال او. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- دریافت خدمت یا صحبت کسی ؛ بهره مندی از خدمت یا صحبت او : پاره ای بادام بگیر که به دریافت صحبت مولانا حمیدالدین ساشی میرویم. ( انیس الطالبین ص 187 ). از کاروانسرایی به عزیمت دریافت خدمت خواجه بیرون آمدم. ( انیس الطالبین ص 82 ). به دریافت خاطره ها و خدمت فروماندگان و ضعیفان و شکستگان و کسانی که خلق با ایشان نظری و التفاتی ندارند می باید که مشغول گردی. ( انیس الطالبین ص 28 ). حضرت خواجه ما قدس اﷲ روحه به دریافت درویش عزیزی که از قرشی به بخارا آمده بود متوجه شدند. ( انیس الطالبین ص 107 ).
- دریافت وقت ؛ اغتنام فرصت. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : علی هذا امنا و ارکان دولت محمودی [ پس از مرگ محمود و دور بودن مسعود از غزنین ].... دریافت وقت را، پسر کهتر سلطان ماضی.... امیر ابواحمد محمد را از گوزگانان... آورده بجای پدر بزرگوارش بر تخت نشانیدند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 2 ).
|| فهم. درک. درایت. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). بلوة. بَلوی ̍. بلاء. بلیة. عقل. خرد. ذهن. فراست. ( از منتهی الارب ) : بقدر قوت و دریافت ایشان به نسبت این طریقه با ایشان معاملت می کردند. ( بخاری ). عقل در ادراک وی حیران است و دل در دریافت وی ناتوان است. ( خواجه عبداﷲ انصاری ). اگر در شما این دریافت و عقل و حیات... نباشد. ( کتاب المعارف ). و تو [ خطاب به باری تعالی ] اجزای عقل و هوش و دریافت هست می کنی و او ترا نمی بیند. ( کتاب المعارف ). نظرم به عرش داده اند و دریافتم به دانش اﷲ داده اند. ( کتاب المعارف ). تن چون از حساب مردگان است شادی را سزاوار نبود و دل چون موضوع دریافت است شادی نصیب او بود. ( کتاب المعارف ). دل چون جای دریافت است چون به خوشی آن جهانیش صرف کردی رنج کجا باشد او را. ( کتاب المعارف ). ای اﷲ آن نظر و آن دریافت و آن ادراکم به ارزانی دار. ( کتاب المعارف ). ارٔاء؛ صاحب رای و دریافت گردیدن. ( از منتهی الارب ). || ادراک. حس. حواس. درک. قوه دراکه. مدرکه. حاسه. شعور. قوتهای دریافت که آن سمع است و بصر و شم و ذوق و لمس. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).

فرهنگ عمید

۱. = دریافتن
۲. گرفتن.
۳. گرفتن پول یا چیز دیگر از کسی.
۴. پی بردن به امری یا مطلبی، ادراک، فهم.

دانشنامه آزاد فارسی

رجوع شود به:ادراک نفسانی

فرهنگستان زبان و ادب

{receive} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] فرمانی برای دریافت پیام نگارهای تازه

جدول کلمات

وصول

پیشنهاد کاربران

دریافت:[ اصطلاح پینگ پنگ ] دومین ضربه به توپ در بازی دریافت نام دارد.

بازیافت، اصطلاح مالی عهد صفوی بمعنی دریافت

در زبان اردو ، سوال کردن


کلمات دیگر: