کلمه جو
صفحه اصلی

نیمه


مترادف نیمه : شقه، نصف، نصفه، نیم، نیمه، یک دوم، نیمچه

فارسی به انگلیسی

half, hemi-, mid, moiety, partway, quasi, semi-, [adj.] half, half - done, half - size, [n.] one - half, half -brick

half, half - done, half - size, [n.] one - half, half -brick


half, hemi-, mid, moiety, partway, quasi, semi-


فارسی به عربی

نصف , وسط

مترادف و متضاد

شقه، نصف، نصفه، نیم، نیمه، یک‌دوم


نیمچه


mid (اسم)
نیمه

half (اسم)
طرف، شریک، نیم، نصف، نیمه، نیمی، نصفه، شقه

moiety (اسم)
بخش، نیم، نصف، نیمه، نصفه، عیال، قسمت مساوی

۱. شقه، نصف، نصفه، نیم، نیمه، یکدوم
۲. نیمچه


فرهنگ فارسی

نیم، نصف چیزی، نصف آجریاخشت دراصطلاح بنایی
( اسم ) ۱ - نصف هر چیز (( هر بیت را بدو نیمه باشد که در تحرکات و سواکن بهم نزدیک باشند . ) ) ۲ - پارچه ای که بوسیل. آن روی خود را پوشند برقع . ۳ - نصف ار خالق . ۴ - نصف. آجر یا خشت . یا نیم. پسین . نصف موخر : ((نیم. پسین از پیکر گاو . ) ) یا نیم. پیشین . نصف مقدم : (( نیم. پشین از شکل ثور . ) ) یا نیم. دینار . ۱ - نصف دینار . ۲ - لب معشوق . ۳ - بوسه . یا نیم. شب . نصف نصف یک ربع . یا نیم. نیم. نیمه . نصف نصف نصف یک هشتم . یا به دو نیمه شدن نصف شدن .
خوابیدگی . هیات خواب . اسم است از نوم گویند : فلان حسن النیمه . یا قوت شبانه . قوت یک شبه : گویند : مالیه نیمه لیله ای : بتیتها .

فرهنگ معین

(مِ ) (اِ. ) ۱ - نصف هر چیز. ۲ - پارچه ای که به وسیلة آن روی خود را پوشند، برقع . ۳ - نصف آجر یا خشت .

لغت نامه دهخدا

نیمه . [ م َ / م ِ ] (اِ) نصف . (غیاث اللغات ). نصف هر چیزی . (برهان قاطع)(از رشیدی ). شق . شطر. (یادداشت مؤلف ) :
سنجد چیلان به دو نیمه شده
سرمه به نقطه بر یک یک زده .

رودکی .


ز شب نیمه ای گفت سهراب بود
دگر نیمه آرامش و خواب بود.

فردوسی .


چو شب نیمه بگذشت و تاریک شد
جهاندار با کرد نزدیک شد.

فردوسی .


چنان دان که ماننده ای شاه را
همان نیم شب نیمه ٔ ماه را.

فردوسی .


بوسه ٔ یک مه گرد آمده بوده ست بر او
نیمه ای داد و همی خواهم یک نیم دگر.

فرخی .


اندر وی سیب باشد نیمه ای ترش و نیمه ای شیرین . (حدود العالم ) نیمه ٔ تن زبرینشان کوتاه و نیمه زیرین دراز است . (حدود العالم ). واسط شهری بزرگ است و به دو نیمه است و دجله به میان همی رود. (حدود العالم ).
یک نیمه جهان را به جوانی بگشادی
چون پیر شوی نیمه ٔ دیگر بگشائی .

منوچهری .


یک نیمه رخش زرد و دگر نیمه رخش سرخ
این را هیجان دم و آن را یرقان است .

منوچهری .


یک نیمه ٔ گیتی ستد و سیر نباشد
تا نیمه ٔ دیگر بگرد دیر نباشد.

منوچهری .


چو نیمه است تنها زن ارچه نکوست
دگر نیمه اش سایه ٔ شوی اوست .

اسدی .


از آن روز یک نیمه بگذشته بود
که زایشان دو بهره فزون کشته بود.

اسدی .


باقی روز و نیمه ای از شب بگذشت . (تاریخ بیهقی ص 426). اسیران را یک نیمه به بوالحسن سپرد و یک نیمه به شیروان تا به ولایتهای خویش بردند. (تاریخ بیهقی ).
من خانه ندیدم نشنیدم بجز این بر
یک نیمه بیابان و دگر نیمه گلستان .

ناصرخسرو.


چون تو زبهین نیمه ٔ خود غافلی ای پیر
گر مرد خردمند نخواندت میازار.

ناصرخسرو.


مردم اگر چند باشرف گفتار است چون به شرف نوشتن دست ندارد ناقص بود و چون یک نیمه از مردم . (نوروزنامه ).
بر سر خوانش دل پاکان چو مرغان بهشت
نیمه ای گویا و دیگر نیمه بریان آمده ست .

خاقانی .


جهان نیمی زبهر شادکامی است
دگر نیمه زبهر نیک نامی است .

نظامی .


چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش
بدو داد یک نیمه از زاد خویش .

سعدی .


|| وسط. میان . نصف . منتصف :
همی تیغ کین از میان برکشید
فش و دم اسبش ز نیمه برید.

فردوسی .


همی خورد سیلی و نگشاد لب
هم از نیمه ٔ روز تا نیمه شب .

فردوسی .


امیر حرکت کرد از هرات روز دوشنبه نیمه ٔ ذوالقعده این سال بر جانب بلخ . (تاریخ بیهقی ). به باغ محمودی آمد و بنه ها آنجا آوردند و تا نیمه ٔ رجب آنجا بود. (تاریخ بیهقی ص 416). نیمه ٔ این ماه نامه ها رسید از لهاور. (تاریخ بیهقی ص 430).
چو گفتی نیم روز مجلس افروز
خرد بی خود بدی تا نیمه ٔ روز.

نظامی .


|| مقابل درست :
تراش کرده بوی آرزوی زر دوهزار
درست و نیمه برون از قراضه و خرده .

سوزنی .


|| طرف . جانب . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) :
وزین نیمه ایرانیان مستمند
پدر بر پسر سوکوار و نژند.

فردوسی .


از آن نیمه ضحاک خود راند پیش
که او را چنین بود آئین و کیش .

فردوسی .


تو باشی از این روی و آن روی من
به دو نیمه هم زین نشان انجمن .

فردوسی .


با او مواضعتی می نهاد که ملک آل سامان بر خود قسمت کنند، بخارا و سمرقند و هر آنچه وراء جیحون است او را باشد و آنچه از این نیمه ٔ جیحون است ابوعلی را مقرر دارند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 83).
وزآن نیمه عابد سرش پرغرور
ترش کرده ابرو به فاسق ز دور.

سعدی .


که افتد که زین نیمه هم سروری
بماند گرفتار درچنبری .

سعدی .


|| جامه که نیم تن را پوشد. (رشیدی ). جامه ٔ کوتاه و این متعارف هندوستان است . (آنندراج ). نصفه آرخالق . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). || برقع. (برهان قاطع) (رشیدی ) (ناظم الاطباء). چیزی که برروی پوشند. (از برهان ) (ناظم الاطباء). || فالج نصف بدن . (ناظم الاطباء). || (اصطلاح بنایی ) نصف آجر یا خشت . (ناظم الاطباء). و رجوع به آنندراج شود :
طلب کرد چون نیمه آن بی وفا
شود خوش از آن نیمه ٔ دل مرا.

وحید (از آنندراج ).


- بر نیمه ٔ ؛ معادل نصف : خلعت هارون پنجشنبه هشتم جمادی الاولی سنه ٔ 423 بر نیمه ٔ آنچه خلعت پدرش بود راست کردند. (تاریخ بیهقی ص 361).
- دگر نیمه ، دیگر نیمه . نصف آخر. باقی مانده . شق دیگر :
گروهی به بهرام باشند شاد
ز خسرو دگر نیمه گیرند یاد.

فردوسی .


ببخشید نیمی از آن بر سپاه
دگر نیمه بر گنج افزود شاه .

فردوسی .


به یک نیمه از روز خوردن بدی
دگر نیمه زو کار کردن بدی .

فردوسی .


یک نیمه جهان را به جوانی بگشادی
چون پیر شوی نیمه ٔ دیگر بگشائی .

منوچهری .


چو نیمه است تنها زن ارچه نکوست
دگر نیمه اش سایه ٔ شوی اوست .

اسدی .


- دو نیمه ؛ دو پاره . دو تکه :
یکی تیغ هندی بزد بر سرش
ز تارک به دو نیمه شد تا برش .

فردوسی .


اگر بر جوشن دشمن زند تیغ
به یک زخمش کند دو نیمه جوشن .
منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ، ص 65).
ز بعد او زکریا بماند هفتصد سال
بریده گشت به دو نیمه در میان شجر.

ناصرخسرو.


مه را دو نیمه کرده به دست چو آفتاب
سایه نه بر زمینش و از ابر سایه بان .

خاقانی .


- یک نیمه ؛ نصف . نصفی . یک دوم . نیمی :
من از پادشاهی آباد خویش
نه برگیرم از گنج یک نیمه بیش .

فردوسی .


- نیمه ٔ پسین ؛ نصف مؤخر. (فرهنگ فارسی معین ). از کمر به پایین در انسان و حیوان : نیمه ٔ پیشین از گوشت جانوران چون گردن و سینه و دست بهتر باشد از نیمه ٔپسین زود گوارتر. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
- نیمه ٔ پیشین ؛ نصف مؤخر. (فرهنگ فارسی معین ). از کمر به بالا در انسان و حیوان . رجوع به نیمه پسین در سطور قبل شود: نیمه ٔ پیشین از شکل ثور.(التفهیم از فرهنگ فارسی معین ).
- نیمه ٔ دینار ؛ کنایه از لب معشوق . (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به نیم دینار شود :
دوش گرفتم به لب نیمه ٔ دینار تو
چشم تو با گوش گفت زلف تو در تاب شد.

خاقانی (از آنندراج ).


- || کنایه از بوسه . ماچ . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ).
- نیمه ٔ قندیل [ عیسی ] ؛ کنایه از ماه نو. (آنندراج ) :
نیمه ٔ قندیل عیسی بودیا محراب او
یا مثال طوق اسب شاه صفدر ساخته .

خاقانی (از آنندراج ).


- نیمه کردن ؛ نصف کردن .(ناظم الاطباء).
- || (اصطلاح بنایی ) آجر را به دو بخش مساوی از وسط شکستن . آجر را به نیمه آجر تبدیل کردن .

( نیمة ) نیمة. [ م َ ]( ع اِ ) خوابیدگی. هیأت خواب. ( منتهی الارب ). اسم است از نوم. ( از متن اللغة ). گویند: فلان حسن النیمة. || قوت شبانه. ( ناظم الاطباء ). قوت یک شبه. گویند: ما له نیمة لیلة. ( از متن اللغة ) ( از منتهی الارب ).
نیمه. [ م َ / م ِ ] ( اِ ) نصف. ( غیاث اللغات ). نصف هر چیزی. ( برهان قاطع )( از رشیدی ). شق. شطر. ( یادداشت مؤلف ) :
سنجد چیلان به دو نیمه شده
سرمه به نقطه بر یک یک زده.
رودکی.
ز شب نیمه ای گفت سهراب بود
دگر نیمه آرامش و خواب بود.
فردوسی.
چو شب نیمه بگذشت و تاریک شد
جهاندار با کرد نزدیک شد.
فردوسی.
چنان دان که ماننده ای شاه را
همان نیم شب نیمه ماه را.
فردوسی.
بوسه یک مه گرد آمده بوده ست بر او
نیمه ای داد و همی خواهم یک نیم دگر.
فرخی.
اندر وی سیب باشد نیمه ای ترش و نیمه ای شیرین. ( حدود العالم ) نیمه تن زبرینشان کوتاه و نیمه زیرین دراز است. ( حدود العالم ). واسط شهری بزرگ است و به دو نیمه است و دجله به میان همی رود. ( حدود العالم ).
یک نیمه جهان را به جوانی بگشادی
چون پیر شوی نیمه دیگر بگشائی.
منوچهری.
یک نیمه رخش زرد و دگر نیمه رخش سرخ
این را هیجان دم و آن را یرقان است.
منوچهری.
یک نیمه گیتی ستد و سیر نباشد
تا نیمه دیگر بگرد دیر نباشد.
منوچهری.
چو نیمه است تنها زن ارچه نکوست
دگر نیمه اش سایه شوی اوست.
اسدی.
از آن روز یک نیمه بگذشته بود
که زایشان دو بهره فزون کشته بود.
اسدی.
باقی روز و نیمه ای از شب بگذشت. ( تاریخ بیهقی ص 426 ). اسیران را یک نیمه به بوالحسن سپرد و یک نیمه به شیروان تا به ولایتهای خویش بردند. ( تاریخ بیهقی ).
من خانه ندیدم نشنیدم بجز این بر
یک نیمه بیابان و دگر نیمه گلستان.
ناصرخسرو.
چون تو زبهین نیمه خود غافلی ای پیر
گر مرد خردمند نخواندت میازار.
ناصرخسرو.
مردم اگر چند باشرف گفتار است چون به شرف نوشتن دست ندارد ناقص بود و چون یک نیمه از مردم. ( نوروزنامه ).
بر سر خوانش دل پاکان چو مرغان بهشت
نیمه ای گویا و دیگر نیمه بریان آمده ست.

نیمة. [ م َ ](ع اِ) خوابیدگی . هیأت خواب . (منتهی الارب ). اسم است از نوم . (از متن اللغة). گویند: فلان حسن النیمة. || قوت شبانه . (ناظم الاطباء). قوت یک شبه . گویند: ما له نیمة لیلة. (از متن اللغة) (از منتهی الارب ).


فرهنگ عمید

۱. نیم، نصف چیزی.
۲. نصف آجر یا خشت.

دانشنامه عمومی

نِیمه خوانی گونه ای از آوازخوانیِ کار است که معمولاً در میان جاشوان و باربران تخلیهٔ لنج ها و قایق ها رواج دارد. این کارگران از نِیمه خوانی برای کاستن از خسته کننده بودنِ کارهای یک نواختی که به طور جمعی انجام می دهند استفاده می کنند. نیمه ها تنها سرگرم کننده نیست بلکه ماهیگیران و دریانوردان را به هیجان می آورد و نیرو و توان کارشان را افزون تر می کند.
نیمه راگی کردن (به آب انداختن) و لحام کردن (به خشکی کشیدن) شناور یا بالا بردن فَرمَن (تیر افقی) بر دکل و بالا بردن خود دکل
نیمه گرگور و کشیدن لنگر
نیمه تور ریزی
نیمه پاروزنی (میداف کشیدن)
در نِیمه خوانی، یک نفر به نام سرخوان بیتی یا واژه هایی را ادا می کند و جمعِ دیگر کارگران با ترجیع بندی که معمولاً معنای خاصی ندارد (مانند هِلِه مالی) پاسخ او را می دهند.
واژهٔ «نیمه» دگرگون شدهٔ «نهمة» عربی در گویش فارسی استان بوشهر است. از انواع نِیمه خوانی می توان به نِیمه خوانی پاروزنی (نِیمه خوانی مِیداف)، نِیمه خوانی بادبان کشی (نِیمه خوانی شراع)، نِیمه خوانی لنگرکشی یا گرگورکشی، نِیمه خوانی راهی کردنِ لنج به دریا (نیمه خوانی اوشار)، و نِیمه خوانی فلک ناز اشاره کرد. نِیمه خوانی فلک ناز مرتبط است با داستان فلک ناز و خورشیدآفرین که از داستان های عامیانهٔ عاشقانهٔ فارسی است و در آن شخصیت اصلی داستان، یعنی فلک ناز، سفر دریایی هم دارد.
هر نِیمه خوانی، بنا به نوعی از انواعی که ذکر شد، ضرب آهنگ ویژه و جدایی دارد که به سبک یا سنگین بودن نوع کار یا مراسم مرتبط است.

واژه نامه بختیاریکا

چو

پیشنهاد کاربران

نیمه:نیمه در پهلوی نمگ nēmag بوده است.
( ( یکی تیر زد بر سر و گردنش
به دو نیمه شد خسروانی تنش ) )
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، ۱۳۸۵، ص ۳۷۸. )


نیمه در منطقه بم و اطراف آن به معنی اجر هم بکار می رود


کلمات دیگر: