کلمه جو
صفحه اصلی

سلاخی


مترادف سلاخی : کشتار، قصابی

فارسی به انگلیسی

carnage, slaughter, slaughtering, (of animals) butchery

slaughtering, (of animals) butchery


carnage, slaughter


مترادف و متضاد

butchery (اسم)
کشتارگاه، دکان قصابی، سلاخی، ادمکشی

slaughter (اسم)
خون ریزی، قتل عام، سلاخی، ذبح، کشتار فجیع

flaying (اسم)
سلاخی

کشتار


قصابی


۱. کشتار
۲. قصابی


لغت نامه دهخدا

سلاخی. [ س َل ْ لا ] ( حامص ) پوست برکندن بزیادت «یای » مصدری بر سلاخ. ( غیاث )( آنندراج ). || شغل سلاخ. ( ناظم الاطباء ).

دانشنامه عمومی

سلاخی کردن عملی است بر اصل کشتن و بر مبنای تکه تکه کردن کالبد. در واژه به معنای پوست کنی است. در واژگان سیاسی از این عبارت عموماً برای توصیف «کشتن به صورتی فجیع» استفاده می شود. معمولاً از فرد قربانی با عنوان «سلاخی شده» یاد می شود.
فعالین حقوق حیوانات از «سلاخی کردن حیوانات» به مناسبت هایی چون اعیاد و یا مراسم مذهبی انتقاد می کنند و از آن با عناوینی چون «ترویج خشونت» و یا «شکنجه حیوانات» یاد می کنند.

پوست كندن


فرهنگستان زبان و ادب

[علوم و فنّاوری غذا] ← کشتار

واژه نامه بختیاریکا

سَلاری؛ شَل و زَم دار؛ شَل و قَل؛ شَل و کُل ( شل و قل ) ؛ شَلار مَلاری

پیشنهاد کاربران

کشتار، بریدن اندام ، قصابی کردن ، مثله نمودن

از کلمات هم خانواده :
سلاخ، سالخ، سلاخی، مسلخ، سَلَخ ( فعل است ) ، سلخ ( اسم بر وزن بلخ ) ، سلخ خانه، سلاخ خانه


سلاخیدن
چجوری دلت میاد این حیوان ها رو بِسَلاخی.


کلمات دیگر: