کلمه جو
صفحه اصلی

شاربین

لغت نامه دهخدا

شاربین. [ رِ ب َ ] ( ع اِ ) تثنیه شارب. دو بروت : گفتم او لحیه ای داشت از حلوای پشمک که دست و شانه لحم و چرب و سرخ در آن کم بود، گفتند محاسن یقه سمور و شاربین قندس تراچه شده است. ( دیوان البسه مولانا نظام قاری ص 132 ). رجوع به شارب شود.

شاربین. [ رِ ] ( ع اِ ) ج ِ شارب. رجوع به شارب شود.

شاربین.( اِ ) درخت سدر معمولی. قادرس. ( ابن البیطار ). || میوه درخت سدر. رجوع به شربین و رجوع به دزی ج 1 ص 715 و قادرس و ابن البیطار ذیل شربین شود.

شاربین . [ رِ ] (ع اِ) ج ِ شارب . رجوع به شارب شود.


شاربین . [ رِ ب َ ] (ع اِ) تثنیه ٔ شارب . دو بروت : گفتم او لحیه ای داشت از حلوای پشمک که دست و شانه ٔ لحم و چرب و سرخ در آن کم بود، گفتند محاسن یقه ٔ سمور و شاربین قندس تراچه شده است . (دیوان البسه ٔ مولانا نظام قاری ص 132). رجوع به شارب شود.


شاربین .(اِ) درخت سدر معمولی . قادرس . (ابن البیطار). || میوه ٔ درخت سدر. رجوع به شربین و رجوع به دزی ج 1 ص 715 و قادرس و ابن البیطار ذیل شربین شود.


فرهنگ عمید

= شربین

شربین#NAME?



کلمات دیگر: