کلمه جو
صفحه اصلی

lay


معنی : جالس، داستان منظوم، اهنگ ملودی، الحان، غیر روحانی، غیر متخصص، غیر فنی، ناویژه کار، خارج از سلک روحانیت، تخم گذاردن، گذاردن، طرح کردن، دفن کردن
معانی دیگر : (معمولا با: on یا in) قرار دادن، نهادن، گذاشتن، فرو انداختن، چیدن (آجر و غیره)، (موکت و غیره) پهن کردن، نصب کردن، (صحنه ی فیلم و نمایش و غیره) بودن، (شالوده و نقشه و طرح و غیره) ریختن، (مرغ) تخم گذاشتن، تخم کردن، فرو نشاندن، خواباندن، (شرط و مالیات و غیره) بستن، (ادعا و غیره) کردن، اقامه کردن، ارائه دادن، (گناه و تقصیر و غیره را به گردن کسی) انداختن، (محلی) آماده شدن برای، نقشه کشیدن برای، (کشتیرانی) رفتن، دست به کار شدن، طرز قرار گیری، (زمین) چینه بندی، پستی و بلندی، بودوارش، بودواری، (خودمانی) جماع کردن، هم بستر شدن، جماع، (توپخانه) هدفگیری کردن، نشانه گیری کردن، (عامیانه) رجوع شود به: lie، (در مورد پرز فرش یا پیچ و تاب رشته ی طناب و غیره) خواب، (عامیانه) شرایط استخدام یا فروش و غیره، (انگلیس - خودمانی - به ویژه در امور بد) شغل، کار و بار، زمان گذشته ی فعل: lie، غیرحرفه ای، مردم غیر معمم یا غیر روحانی (در برابر: روحانی یا کشیش clergy)، غیر کشیش، شعر کوتاه داستانی

انگلیسی به فارسی

خارج از سلک روحانیت، غیر روحانی


زمان گذشته ساده فعل Lie


داستان منظوم، آهنگ، ملودی، الحان


غیر متخصص، نا ویژه کار


خواباندن، دفن کردن، گذاردن


غیر روحانی، داستان منظوم، اهنگ ملودی، الحان، جالس، گذاردن، دفن کردن، تخم گذاردن، طرح کردن، غیر متخصص، غیر فنی، ناویژه کار، خارج از سلک روحانیت


انگلیسی به انگلیسی

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: lays, laying, laid
(1) تعریف: to place, put, or spread over a surface.
مترادف: place, put, rest, set
مشابه: assign, deposit, posit, position, seat, situate, stick

- We were laying the tablecloth on the dining table when the guests arrived.
[ترجمه محمد م] وقتی مهمانان وارد شدند ما داشتیم رومیزی را روی میز ناهارخوری پهن میکردیم .
[ترجمه Mani] زمانی که مهمانان رسیدند ما در حال پهن کردن رومیزی ( سفره ) بر روی میز غذاخوری بودیم
[ترجمه ترگمان] وقتی میهمانان وارد شدند رومیزی را روی میز ناهارخوری گذاشتند
[ترجمه گوگل] وقتی میهمانان وارد شدند، روی میز ناهار خوری روی میز گذاشتند
- They laid the injured child gently on the stretcher.
[ترجمه ترگمان] کودک مجروح را به آرامی روی برانکار نهادند
[ترجمه گوگل] آنها کودک صدمه دیده را به آرامی بر روی برانکار گذاشتند

(2) تعریف: to cause (something) to be a certain way when placing (it) on a surface.

- She tried to lay the wallpaper flat, but it wasn't an easy task.
[ترجمه ترگمان] سعی کرد کاغذدیواری را صاف کند، اما کار ساده ای نبود
[ترجمه گوگل] او سعی کرد کاغذ دیواری را تخت کند، اما کار ساده ای نبود

(3) تعریف: to install or arrange so as to be flat.
مترادف: even, flatten, level
متضاد: raise
مشابه: dispose, install, plane, smooth

- He will lay the carpet himself.
[ترجمه صابر] او خودش فرش را پهن خواب کرد
[ترجمه ترگمان] او خود قالی را خواهد گذاشت
[ترجمه گوگل] او فرش خودش را خواهد گذاشت

(4) تعریف: to assign or bestow.
مترادف: accredit, apportion, ascribe, attribute, impute
مشابه: allocate, allot, assign, consign, dispense, inflict, put

- She lays the blame on me.
[ترجمه Violeta] او تقصیر را بر گردن من می اندازد
[ترجمه ترگمان] او مقصر من است
[ترجمه گوگل] او بر من سرزنش می کند

(5) تعریف: to establish; formulate.
مترادف: conceive, devise, formulate, frame, plan
مشابه: articulate, contrive, define, invent, prepare, specify

- They laid their plans for the next attack.
[ترجمه ترگمان] آن ها نقشه خود را برای حمله بعدی گذاشتند
[ترجمه گوگل] آنها برنامه های خود را برای حمله بعدی گذاشتند

(6) تعریف: to cause to be or become in a specified condition.
مترادف: place, put
مشابه: make, set

- She laid herself open to opposition.
[ترجمه ترگمان] او خود را برای مخالفت باز کرد
[ترجمه گوگل] او خود را برای مخالفت آماده کرد

(7) تعریف: to put forward for consideration.
مترادف: exhibit, offer, present, proffer
مشابه: disclose, display, introduce, reveal, set, show, uncover

- He laid the issues out in the memorandum.
[ترجمه ترگمان] او مسائل را در این یادداشت مطرح کرد
[ترجمه گوگل] او مسائل را در یادداشت گذاشت

(8) تعریف: of a female bird or certain other female animals, to produce (an egg or eggs).
مترادف: bear, deposit, produce
مشابه: afford, beget, create, make, spawn, yield

- The sea turtles come to lay their eggs in the sand.
[ترجمه امیر] لاک پشت های دریایی برای تخم گذاشتن به شن ها می ایند
[ترجمه ترگمان] لاک پشت های دریایی come را در شن فرو می کنند
[ترجمه گوگل] لاکپشت های دریایی به تخم های خود در شن و ماسه می چسبند

(9) تعریف: to place as a wager; bet.
مترادف: bet, gamble, place, stake, wager
مشابه: pledge, risk, venture

- I'll lay ten dollars on the home team.
[ترجمه محسن] من ده دلار به تیم میزبان می دهم.
[ترجمه ترگمان] من ده دلار توی تیم home
[ترجمه گوگل] من ده دلار در تیم خانگی قرار می دهم

(10) تعریف: to prepare for use.
مترادف: arrange, prepare, ready, set
مشابه: equip, gird, outfit, rig, spread

- Please lay the table for dinner.
[ترجمه محسن] لطفا میز را برای شام بچینید.
[ترجمه ترگمان] لطفا میز را برای شام دراز کنید
[ترجمه گوگل] لطفا صبحانه بخورید
- He laid a trap for the rabbits.
[ترجمه محسن] او برای خرگوشها یک تله پهن کرد.
[ترجمه ترگمان] او برای خرگوش ها تله گذاشته بود
[ترجمه گوگل] او یک تله برای خرگوش گذاشت

(11) تعریف: (vulgar slang) to have sexual intercourse with.
مترادف: bang, bed, fuck, screw
مشابه: ball
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: lay off, lay out
(1) تعریف: of a hen or other female bird, to produce eggs.
مترادف: bear, produce
مشابه: yield

(2) تعریف: to make a wager, bet, or proposition.
مترادف: bet, gamble, wager
اسم ( noun )
(1) تعریف: the manner in which something, esp. land, is arranged or positioned.
مترادف: composition, configuration, conformation, contour, design, form, frame, scheme, structure
مشابه: figure, formation, order, outline, shape, topography

- the lay of the plantation
[ترجمه ترگمان] در روی زمین افتاده بود
[ترجمه گوگل] تختخواب کاشت

(2) تعریف: (vulgar slang) sexual intercourse.
مترادف: fuck, screw
مشابه: intercourse, sex, sexual intercourse

(3) تعریف: (vulgar slang) a sexual partner.
مترادف: fuck, screw
مشابه: conquest, lover, partner, piece
صفت ( adjective )
(1) تعریف: of the laity, as distinguished from the clergy.
مترادف: earthly, laic, mundane, profane, secular, temporal, worldly
متضاد: ecclesiastical
مشابه: common, material, ordinary, physical, unholy

- a lay committee of the church
[ترجمه ترگمان] یک کمیته در کلیسا قرار داشت
[ترجمه گوگل] یک کمیته نجات کلیسا

(2) تعریف: outside of a certain profession, esp. a medical or legal profession.
مترادف: amateur
متضاد: professional
مشابه: amateurish, dilettante, ignorant, outside, second-rate, unschooled, untaught

- That's just my lay opinion, since I'm not a doctor.
[ترجمه ترگمان] فقط عقیده من همین است، چون من دکتر نیستم
[ترجمه گوگل] این فقط نظر من نیست، چون من یک دکتر نیستم
( verb )
• : تعریف: past tense of lie

• way in which something is laid or lies (especially of a country); (slang) sexual partner (vulgar); (slang) sexual intercourse (vulgar)
poem which tells a story (especially one that can be sung); song
place in a horizontal position; set in place; produce and deposit (an egg or eggs); present, propose; prepare; spread out; put; set; deposit; locate; cause; appease; cause to subside or end; bet, wager
not clerical; not a member of the ordained clergy; not professional, not a member of a certain profession; not having expertise; of or done by the laity
lay is the past tense of some meanings of lie.
if you lay something somewhere, you place it there so that it rests there.
when you lay the table, you arrange the knives, forks, plates, and other things on a table before a meal.
if you lay something such as a carpet or a cable, you put it on the floor or in the ground in its proper position.
when a female bird or animal lays an egg, the egg comes out of its body.
if you lay the basis for something, you make preparations for it in order to make sure that it will happen in the way you want it to.
you use lay to describe people who are involved with a christian church but are not members of the clergy, monks, or nuns.
you also use lay to describe someone who is not trained or qualified in a particular subject or activity.
see also laid.
if you lay someone open to criticism or attack, you do something which is likely to make people criticize or attack them.
if you lay emphasis on something, you emphasize it.
if you lay an idea or problem before someone, you present it to them, for example in order to obtain their approval or advice; a formal expression.
if rules or people in authority lay down what people must do, they tell people what they must do.
if someone lays down their life in a war or struggle, they are killed while fighting for something; a literary use.
if you lay into someone, you start attacking them physically or criticizing them severely.
if workers are laid off by their employers, they are told to leave their jobs, usually because there is no more work for them to do.
if you tell someone to lay off, you are telling them to leave you alone; an informal use.
if you lay on food, entertainment, or a service, you provide it.
if you lay out a group of things, you spread them out and arrange them.
you can describe the design of a garden, building, or town by saying how it is laid out.
see also layout.

Simple Past: laid, Past Participle: laid


دیکشنری تخصصی

[عمران و معماری] تاب
[برق و الکترونیک] قرار گیری 1. روش قرار گرفتن دورهای پیچک نسبت به همدیگر . در قرار گیری کامل، سیمها طوری نسبت به سیمهای لایه قبلی تنظیم می شوند که پیچک کوچکترین فضای ممکن را اشغال می کند. 2. طول محوری یک دور مارپیچ در کابلی که دارای رشته سیمهای به هم پیچیده است.
[مهندسی گاز] کارگذاشتن، قراردادن
[نساجی] رنگ بندی نخ در پارچه - زاویه تاب نخ - لایه لباس - نصب کردن دفتین - رج - ردیف - ردیف حلقه های نیمچه نخ روبین
[ریاضیات] قرار دادن

مترادف و متضاد

amateur, not trained in a religious or other profession


Antonyms: rough


bet, wager


جالس (اسم)
coupling, lay

داستان منظوم (اسم)
lay

اهنگ ملودی (اسم)
lay

الحان (اسم)
lay

غیر روحانی (صفت)
lay, secular, temporal

غیر متخصص (صفت)
lay, unskilled, unskillful

غیر فنی (صفت)
lay, unprofessional

ناویژه کار (صفت)
lay

خارج از سلک روحانیت (صفت)
lay

تخم گذاردن (فعل)
lay

گذاردن (فعل)
pose, import, set, put on, instate, invest, imprint, repose, lay, thole

طرح کردن (فعل)
propose, design, draw, scheme, draft, plan, bring forth, lay, propound, sketch, put forward

دفن کردن (فعل)
grave, sepulcher, lay, bury, entomb, inhume

Synonyms: gamble, game, give odds, hazard, play, risk, stake


Synonyms: inexpert, nonclerical, nonprofessional, nonspecialist, ordinary, secular, temporal, unsacred


Antonyms: ordained, professional


put, place


Synonyms: arrange, deposit, dispose, establish, fix, leave, locate, order, organize, plant, posit, position, repose, rest, set, set down, set out, settle, spread, stick, systematize


Antonyms: lift, take


produce, advance


Synonyms: adduce, allege, bear, bring forth, bring forward, cite, deposit, generate, lodge, offer, present, put forward, submit, yield


credit, allocate


Synonyms: accredit, address, aim, allot, apply, ascribe, assess, assign, attribute, burden, cast, charge, direct, encumber, impose, impute, incline, level, point, refer, saddle, tax, train, turn, zero in


design, plan


Synonyms: concoct, contrive, devise, hatch, plot, prepare, work out


Antonyms: neglect


make smooth


Synonyms: allay, alleviate, appease, assuage, calm, even, flatten, flush, iron, level, plane, press, quiet, relieve, steam, still, suppress


جملات نمونه

1. lay (or put) it on the line
1- (پول) پرداختن،سلفیدن 2- رک و راست حرف زدن 3- (شهرت یا مقام و . . . خود را برای کاری) به خطر انداختن

2. lay (or set) eyes on
دیدن،نظر افکندن

3. lay (or take) hold of
1- در دست گرفتن،نگهداشتن 2- کنترل چیزی را بدست آوردن،مالک شدن،بدست آوردن

4. lay (somebody) odds (of)
شرط بندی کردن (با کسی)

5. lay a course
1- (کشتیرانی) در جهت معینی حرکت کردن 2- نقشه ی کاری را کشیدن

6. lay a finger on
کوچکترین دخالت را کردن،موی از سر کسی کم کردن

7. lay a pavement
آسفالت کردن،(با آسفالت یا سنگ و غیره) فرش کردن

8. lay about one
از هر سو ضربه زدن،از هر طرف زدن

9. lay an egg
1- تخم دادن 2- (امریکا - عامیانه - به ویژه در تئاتر و هنرپیشگی) خیطی بالا آوردن،افتضاح کردن

10. lay aside
1- کنار گذاشتن 2- ذخیره کردن،اندوختن

11. lay at the door of
(کسی را) مقصر شناختن،گناهی را به گردن کسی انداختن

12. lay away
1- اندوختن،(برای مصرف آینده) انباشتن 2- (کالا و غیره را) برای تحویل دادن در آینده کنار گذاشتن،فروختن (و تا هنگام تحویل بعدی) انبار کردن 3- مدفون شدن

13. lay bare
آشکار کردن،افشاگری کردن،افشا کردن

14. lay bare
آشکار کردن،افشا کردن،نمایان کردن

15. lay by
1- اندوختن،ذخیره کردن 2- (محلی) محصول را درو و انبار کردن

16. lay claim to
مدعی شدن،خواستار شدن،از آن خود دانستن

17. lay down
1- جان خود را به خطر انداختن یا فدا کردن،جانبازی کردن 2- موکدا اظهار یا اعلام کردن 3- شرطبندی کردن 4- (شراب و غیره) درسردابه انبار کردن

18. lay down office
از مقامی استعفا دادن،از منصب کناره گیری کردن

19. lay down one's arms
تسلیم شدن،سلاح بر زمین انداختن

20. lay down the law
1- آمرانه تعیین تکلیف کردن،دستور قاطع دادن 2- گوشمالی دادن

21. lay eyes on
دیدن،چشم افکندن بر،نظر افکندن بر

22. lay for
(عامیانه) در کمین (کسی) نشستن،مترصد حمله بودن

23. lay hands on
1- حمله کردن (به شخصی)،مورد ضرب و شتم قرار دادن،با خشونت دست زدن به

24. lay hands on
دست زدن به،دست گذاشتن به

25. lay hold of
1- گرفتن،با دست نگه داشتن 2- درک کردن

26. lay in
به دست آوردن و انبار کردن یا ذخیره کردن

27. lay into
(خودمانی) 1- حمله کردن و مکررا زدن،کتک زدن 2- زخم زبان زدن،سرزنش کردن

28. lay it on (thick)
(عامیانه) 1- غلو کردن 2- بیش از اندازه تمجید کردن

29. lay it on thick (with a trowel)
(عامیانه) غلو کردن،زیاده نمایی کردن

30. lay low
1- (با ضربه) به زمین انداختن،نقش بر زمین کردن 2- چیره شدن بر،کشتن

31. lay off
1- (جامه و غیره) کنار گذاشتن 2- (به ویژه موقتا) از کار بی کار کردن

32. lay on
1- روی چیزی مالیدن یا پراکنده کردن (مثل رنگ بر دیوار) 2- حمله کردن به،ضربات مکرر زدن

33. lay on the line
(پول یا اعتبار یا شهرت و غیره) گذاشتن،به مخاطره انداختن

34. lay oneself open (to)
خود را در معرض حمله یا انتقاد و غیره قرار دادن

35. lay oneself open to ridicule
خود را در معرض تمسخر قرار دادن

36. lay open
1- گشودن،بریدن و باز کردن 2- آشکار کردن،نمایان کردن

37. lay out
1- خرج کردن،به مصرف رساندن 2- (طبق نقشه) آراستن 3- (برای بازدید یا پوشیدن و غیره) گستردن،ارائه دادن 4- (جسد مرده را)شستن و آماده ی دفن کردن 5- با ضربه بیهوش کردن

38. lay over
برای استراحت و غیره توقف کردن،سر راه موقتا جایی ماندن

39. lay siege to
(شهر یا قلعه و غیره را) محاصره کردن،بشردن

40. lay siege to
محاصره کردن،گردگیری کردن،شهر بندی کردن

41. lay something to somone
(خودمانی) 1- چیزی را به کسی گفتن 2- چیزی را به کسی دادن

42. lay the foundations of
پی ریزی کردن،بنا نهادن،بنیادگذاری کردن

43. lay to
وابسته دانستن به،(تقصیر یا افتخار و غیره) نسبت دادن به

44. lay to rest
به خاک سپردن،خاک کردن

45. lay to rest
خاک کردن،دفن کردن

46. lay up
1- ذخیره کردن،برای روز مبادا نگه داشتن 2- بستری بودن،بیمار بودن

47. lay waste
ویران کردن،با خاک یکی کردن

48. lay waste
ویران کردن،خراب کردن

49. don't lay the blame on me!
تقصیر را گردن من نینداز!

50. he lay awake trying to evolve a plan
او در بستر بیدار ماند و کوشید نقشه ای را در سر بپروراند.

51. he lay down and looked at the branches above
او دراز کشید و به شاخه های بالای سرش نگاه کرد.

52. he lay down on the psychiatrist's couch and closed his eyes
او روی نیمکت روان پزشک دراز کشید و چشمانش را بست.

53. he lay flat on the table
تخت روی میز دراز شد.

54. he lay on his back and flexed his knees
او به پشت خوابید و زانوهای خود را باز و بسته کرد.

55. he lay on the bed inert as a rock
او همچون سنگ بی حرکت در بستر خوابیده بود.

56. i lay on the sofa and began to read
روی کاناپه خوابیدم و شروع به قرائت کردم.

57. i lay the book on the table
من کتاب را روی میز می گذارم.

58. she lay on her stomach and read the paper
روی شکم خوابید و روزنامه را خواند.

59. the lay of the land
پستی و بلندی زمین

60. to lay a bet
شرط بستن

61. to lay a fine upon. . .
جریمه بستن به. . .

62. to lay bricks
آجر چیدن

63. to lay claim to a piece of land
قطعه زمینی را ادعا کردن

64. to lay down a barrage
سد آتش ایجاد کردن

65. to lay eggs
تخم گذاشتن

66. to lay one stick across another
یک چوب را به طور متقاطع روی چوب دیگر قرار دادن

67. to lay one's fears
واهمه های خود را تسکین دادن

68. to lay pipes
لوله کشی کردن

69. to lay plans
نقشه ریزی کردن

70. to lay stress on a particular point
نکته ی ویژه یی را مورد تاکید قرار دادن

I lay the book on the table.

من کتاب را روی میز می‌گذارم.


He laid his hand on my shoulder.

او دستش را روی شانه‌ام گذاشت.


She lays stress on correct pronunciation.

او تلفظ درست را مورد تأکید قرار می‌دهد.


before laying pen to paper

قبل از گذاشتن قلم بر کاغذ


The blow laid him low.

ضربه او را فرو افکند.


wheat laid flat by the wind and rain

گندمی که باد و باران آن را روی زمین تخت کرده است


to lay bricks

آجر چیدن


They laid new carpeting on the floor.

موکت نو به کف اتاق چسباندند.


The first scene is laid in Paris.

صحنه‌ی اول در پاریس است.


He laid the foundation for a new Iran.

او ایران نوین را بنیان نهاد.


Their plans are very carefully laid.

نقشه‌های آنان با دقت تمام ریخته شده است.


to lay plans

نقشه‌ریزی کردن


to lay the dinner table

میز شام را چیدن


a deep-laid plot

توطئه‌ی ریشه‌دار


The hen lays eggs.

مرغ تخم می‌گذارد.


to lay the dust

گرد و خاک را فرو نشاندن


to lay one's fears

واهمه‌های خود را تسکین دادن


The rumors were laid to rest.

به شایعات خاتمه داده شد.


to lay a bet

شرط بستن


They laid heavy taxes on the people.

به مردم مالیات‌های سنگینی بستند.


to lay a fine upon...

جریمه بستن به...


to lay claim to a piece of land

قطعه زمینی را ادعا کردن


He laid his case before the commission.

او قضیه‌ی خود را در حضور کمیته ارائه کرد.


don't lay the blame on me!

تقصیر را گردن من نینداز!


The disaster was laid to faulty wiring.

آن فاجعه را ناشی از سیم‌کشی ناقص دانستند.


They are laying to rob a bank.

دارند آماده‌ی دستبرد زدن به بانک می‌شوند.


He is laying for a chance to escape.

او در صدد به‌دست آوردن فرصت برای فرار است.


all hands lay aft to the fan tail!

همه‌ی جاشویان بروند به نرده‌ی پاشنه‌ی کشتی!


The company is going to lay off two hundred workers.

شرکت دویست کارگر را بیکار خواهد کرد.


He is laid up with the flu.

سرماخوردگی او را انداخته است.


a legal handbook for lay readers

کتاب دستی (یا کتاب راهنما) حقوقی برای خوانندگان نا آشنا به حقوق


اصطلاحات

lay about one

از هر سو ضربه زدن، از هر طرف زدن


lay a course

1- (کشتی‌رانی) در جهت معینی حرکت کردن 2- نقشه‌ی کاری را کشیدن


lay a finger on

کوچک‌ترین دخالت را کردن، موی از سر کسی کم کردن


lay a pavement

آسفالت کردن، (با آسفالت یا سنگ و غیره) فرش کردن


lay aside

1- کنار گذاشتن 2- ذخیره کردن، اندوختن


lay away

1- اندوختن، (برای مصرف آینده) انباشتن 2- (کالا و غیره را) برای تحویل دادن در آینده کنار گذاشتن، فروختن (و تا هنگام تحویل بعدی) انبار کردن 3- مدفون شدن


lay bare

آشکار کردن، افشا کردن، نمایان کردن


lay by

1- اندوختن، ذخیره کردن 2- (محلی) محصول را درو و انبار کردن


lay down

1- جان خود را به خطر انداختن یا فدا کردن، جان‌بازی کردن 2- با تأکید اظهار یا اعلام کردن 3- شرط‌بندی کردن 4- (شراب و غیره) در سردابه انبار کردن


lay eyes on

دیدن، چشم افکندن بر، نظر افکندن بر


lay for

(عامیانه) در کمین (کسی) نشستن، مترصد حمله بودن


lay hands on

دست زدن به، دست گذاشتن به


lay hold of

1- گرفتن، با دست نگه داشتن 2- درک کردن


lay in

به دست آوردن و انبار کردن یا ذخیره کردن


lay into

(عامیانه) 1- حمله کردن و مکرر زدن، کتک زدن 2- زخم زبان زدن، سرزنش کردن


lay it on (thick)

(عامیانه) 1- غلو کردن 2- بیش از اندازه تمجید کردن


lay off

1- (جامه و غیره) کنار گذاشتن 2- (به‌ویژه موقتاً) از کار بیکار کردن


lay off

3- (عامیانه) ول کردن، دست برداشتن 4- برای استراحت توقف کردن


lay on

1- روی چیزی مالیدن یا پراکنده کردن (مثل رنگ بر دیوار) 2- حمله کردن به، ضربات مکرر زدن


lay oneself open (to)

خود را در معرض حمله یا انتقاد و غیره قرار دادن


lay on the line

(پول یا اعتبار یا شهرت و غیره) گذاشتن، به مخاطره انداختن


lay open

1- گشودن، بریدن و باز کردن 2- آشکار کردن، نمایان کردن


lay out

1- خرج کردن، به مصرف رساندن 2- (طبق نقشه) آراستن 3- (برای بازدید یا پوشیدن و غیره) گستردن، ارائه دادن 4- (جسد مرده را) شستن و آماده‌ی دفن کردن 5- با ضربه بیهوش کردن


lay over

برای استراحت و غیره توقف کردن، سر راه به‌طور موقت جایی ماندن


lay siege to

(شهر یا قلعه و غیره را) محاصره کردن، بشردن


lay something to somone

(عامیانه) 1- چیزی را به کسی گفتن 2- چیزی را به کسی دادن


lay to

وابسته دانستن به، (تقصیر یا افتخار و غیره) نسبت دادن به


lay to rest

به خاک سپردن، خاک کردن


lay up

1- ذخیره کردن، برای روز مبادا نگه‌داشتن 2- بستری بودن، بیمار بودن


lay waste

ویران کردن، با خاک یکی کردن


پیشنهاد کاربران

lay out = توضیح دادن، شرح دادن، بیان کردن

1. گذاشتن
2. lay bricks/carpet/concrete/cables etc
چیدن آجرها، پهن کردن فرش ( روی کف ) ، خواباندن لوله روی زمین و . . .
3. تخم گذاشتن
4. چیدن میز ( غذا )
5. lay the foundations/groundwork/base
بنای چیزی را گذاشتن
6. ارائه دادن
17. پول گذاشتن برای ( منظور شرط بستن )

از دیکشنری longman

ترسیم کردن

خوابانگیر

Bird lay eggs. تخم گذاری

Lie lied lied دروغ گفتن
Lie lay lay دراز کشیدن و یا لم دادن
Lay laid laid قرار دادن

دوستان عزیز منظور از این سه کلمه شکل ساده گذشته و پست پارتیسیپل است

قرارگرفتن


در متون تاریخی به مبانی قدرت را ریختن یا شالوده حکومت را مهیا کردن می توان معنی کرد

Lay down دراز کشیدن

نام یکخواننده چینی و یک دنسر فوق العاده
عضو گروه کره ای _چینی اکسو

نقش زمین کردن ( در مسابقات مشت زنی حریف را با ضربه به زمین انداختن )

produce eggs : تولید تخم : منظور همون تخم گذاشتنه 🔳

"غیر متخصص"
بیشتر در مباحث حقوقی اینچنین معنی می شود

1. گذاشتن
2. lay bricks/carpet/concrete/cables etc
چیدن آجرها، پهن کردن فرش ( روی کف ) ، خواباندن لوله روی زمین و . . .
3. تخم گذاشتن
4. چیدن میز ( غذا )
5. lay the foundations/groundwork/base
بنای چیزی را گذاشتن
6. ارائه دادن
15. get laid
سکس داشتن با کسی
17. پول گذاشتن برای ( منظور شرط بستن )

تخم گذاشتن

lay laid laid
گذاشتن قرار دادن تخم گذاشتن
lie lay lain
دراز کشیدن
The hen laid two eggs this morning

I was tired and lay on the couch


شرط بستن، خواباندن

خواننده و دنسر جذاب چینی
عضو گروه کره ای اکسو

دوتا معنی میده یک جا معنی تخم گذاشتن میده یکجا معنی زمین گذاشتن


Lay charges against sb
کسی را متهم کردن

( Lay It on ( thick
روغن داغش را زیاد کردن، مبالغه کردن

Lay off
دست از آزار کسی برداشتن

Lay on
فراهم کردن، آماده کردن، دست و پا کردن


Lay sb off
اخراج کردن ازکار بیکار کردن

یک نکته کاربردی دیگر
توجه کنید که صورت های کاربردی layوlie باهم اشتباه نشوند. Layفعلی متعدی است که گذشته اش laid است وقتی ING بگیرد به صورتlayingنوشته می شود و lieفعلی است لازم به معنی دراز کشیدن زمان گذشته این فعلlayواسم مفعول آن lainاست و وقتی که ingبگیرد به صورت lyingنوشته می شود

مثال من دراز کشیدم و چشم هایم را بستم
I lay down and closed My eyes
و جمله پایین غلط است
I laid down and closed my eyes.


افتخاری ، مجانی

فراهم کردن

پهن کردن/شدن
1 ) lay A on/over B
Before they started they laid newspaper on the floor
2 ) The grapes were laid to dry on racks
3 ) They carefully laid a blanket over the body

پوشاندن
( cover= )
B is laid with A
The floor was laid with newspaper

شرط بندی کردن ( پول )
1 ) lay something
to lay a bet
2 ) lay something on something
She had laid $100 on the favourite
3 ) I think he’ll come, but I wouldn’t lay money on it
4 ) lay ( somebody ) something ( that ) …
I’ll lay you any money you like ( that ) he won’t come

سکس داشتن با کسی
He went out hoping to get laid that night

نهفته بودن

گذاشتن یا قرار دادن به صورت حالت افقی و دراز کش

قرارداشتن، وجود داشتن، واقع شدن
the continent of atlantis was an island which lay before the great flood

دروغ گفتن
lie - lied - lied
I would never lie to you

دراز کشیدن و قرارگرفتن
lie - lay - lain
He was lying on the bed and smoking a cigarette

تخم گذاشتن و قراردادن
lay - laid - laid
Birds lay eggs in their nests

:Lay term
Simple language that anyone can understand

عوام

lay with me
بهم تکیه کن


کلمات دیگر: