کلمه جو
صفحه اصلی

تریاق


مترادف تریاق : افیون، پادزهر، پازهر، تریاک، ضدزهر، نوشدارو

متضاد تریاق : زهر

برابر پارسی : پاد زهر

فارسی به انگلیسی

antidote


antidote, theriaca

فارسی به عربی

دواء

مترادف و متضاد

antidote (اسم)
پادزهر، ضد سم، پازهر، تریاق

theriac (اسم)
پادزهر، تریاق، شیره قند، تریاقی

treacle (اسم)
تریاق، نوش، شیره قند

افیون، پادزهر، پازهر، تریاک، ضدزهر، نوشدارو ≠ زهر


فرهنگ فارسی

داروی ضدزهر، ترکیبی ازداروهای مسکن ومخدرکه در، طب قدیم بعنوان ضددردوسم بکارمیرود، تریاک، پادزهر، پازهر
۱- ( اسم ) پاد زهر پازهر تریاک . ۲- افیون تریاک . ۳- معجونی مرکب از داروهای مسکن و مخدر که بعنوان ضد درد ها و سموم بکار میرفته و در ترکیبش عصاره های گیاهان خانواد. شقایق و خشخاش بکار میرفته استتریاق فاروقتریاق کبیر. جمع : تریاقات .
دهی است به هرات ٠

فرهنگ معین

(تَ ) [ معر. ] (اِ. ) پادزهر، پازهر.

لغت نامه دهخدا

تریاق. [ ت َ / ت ِرْ ] ( معرب ، اِ ) معرب تریاک و آن دوایی مرکب است معروف ، که چند ادویه را کوفته و بیخته در شهد آمیزند و آن دافع اقسام زهرهای نباتی و حیوانی باشد. ( غیاث اللغات ). مأخوذ از یونانی ، معجونی مرکب از داروهای چند که وقتی آنرا دوای مخصوص همه اقسام سموم حیوانی و لاغ افعی می دانستند و هر بیست نخود آن دارای یک گندم تریاک است. ( از ناظم الاطباء ). از راه لفظ، اطبا گویا او را تفسیری نکرده اند اما معنی او، از روی تفهیم در روزگار ما آن است که هر دارویی که مضرات زهرها را دفع کنداو را تریاق تعریف کنند. ( از ترجمه صیدنه ). مرکبی است معروف که تریاق فاروق قسم اعلای آن است و هر دو کلمه ( تریاق و تریاک ) یونانی معرب و بمعنی مطلق فادزهر شهرت دارد... ( آنندراج ). معجونی مرکب از داروهای مسکن و مخدر که به عنوان ضددردها و سموم بکار میرفته و در ترکیبش عصاره های گیاهان خانواده شقایق و خشخاش بکار میرفته است ، تریاق فاروق ، تریاق کبیر. ( از فرهنگ فارسی معین ). پادزهر. فادزهر. پازهر :
می دشمن مست و دوست هشیار است
اندک تریاق و بیش زهر مار است.
( منسوب به بوعلی سینا ).
کسی کش مار نیشی بر جگر زد
ورا تریاق سازد نی طبرزد.
فخرالدین گرگانی ( از کشف الاسرار ).
ترا که مار گزیده ست حیله تریاق است
ز ما بخواه ، گمان چون بری که ما ماریم.
ناصرخسرو.
اگر داد و بیداد داور شوند
بود داد تریاق و بیداد سم.
ناصرخسرو.
گر زهر موافقت کند تریاق است
ور نوش مخالفت کند نیش من است.
خیام.
شاها طبیب عدلی ، بیمار ظلم ، گیتی
تسکین علتش را تریاق عدل درخور.
خاقانی.
آن جام جم پرورد کو، آن شاهد رخ زرد کو
آن عیسی هر درد کو، تریاق بیمار آمده.
خاقانی.
شهنشهی که به صحرا نسیم انصافش
ز زهر دردم افعی عیان کند تریاق.
خاقانی.
کشت زهر عشق تو عطار را
وقت اگر آمد دم از تریاق زن.
عطار.
همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید.
مولوی.
تشریف ده عشاق را پر نور کن آفاق را
بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را.
مولوی.
تا تریاق از عراق آرند مارگزیده مرده باشد. ( گلستان ). گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخنهای پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاقندیا کلید خزانه ارزاق. ( گلستان ).

تریاق . [ ت ِرْ ] (اِخ ) دهی است به هرات . (منتهی الارب ) (از معجم البلدان ). و رجوع به تریاقی شود.


تریاق . [ ت َ / ت ِرْ ] (معرب ، اِ) معرب تریاک و آن دوایی مرکب است معروف ، که چند ادویه را کوفته و بیخته در شهد آمیزند و آن دافع اقسام زهرهای نباتی و حیوانی باشد. (غیاث اللغات ). مأخوذ از یونانی ، معجونی مرکب از داروهای چند که وقتی آنرا دوای مخصوص همه ٔ اقسام سموم حیوانی و لاغ افعی می دانستند و هر بیست نخود آن دارای یک گندم تریاک است . (از ناظم الاطباء). از راه لفظ، اطبا گویا او را تفسیری نکرده اند اما معنی او، از روی تفهیم در روزگار ما آن است که هر دارویی که مضرات زهرها را دفع کنداو را تریاق تعریف کنند. (از ترجمه ٔ صیدنه ). مرکبی است معروف که تریاق فاروق قسم اعلای آن است و هر دو کلمه (تریاق و تریاک ) یونانی معرب و بمعنی مطلق فادزهر شهرت دارد... (آنندراج ). معجونی مرکب از داروهای مسکن و مخدر که به عنوان ضددردها و سموم بکار میرفته و در ترکیبش عصاره های گیاهان خانواده ٔ شقایق و خشخاش بکار میرفته است ، تریاق فاروق ، تریاق کبیر. (از فرهنگ فارسی معین ). پادزهر. فادزهر. پازهر :
می دشمن مست و دوست هشیار است
اندک تریاق و بیش زهر مار است .

(منسوب به بوعلی سینا).


کسی کش مار نیشی بر جگر زد
ورا تریاق سازد نی طبرزد.

فخرالدین گرگانی (از کشف الاسرار).


ترا که مار گزیده ست حیله تریاق است
ز ما بخواه ، گمان چون بری که ما ماریم .

ناصرخسرو.


اگر داد و بیداد داور شوند
بود داد تریاق و بیداد سم .

ناصرخسرو.


گر زهر موافقت کند تریاق است
ور نوش مخالفت کند نیش من است .

خیام .


شاها طبیب عدلی ، بیمار ظلم ، گیتی
تسکین علتش را تریاق عدل درخور.

خاقانی .


آن جام جم پرورد کو، آن شاهد رخ زرد کو
آن عیسی هر درد کو، تریاق بیمار آمده .

خاقانی .


شهنشهی که به صحرا نسیم انصافش
ز زهر دردم افعی عیان کند تریاق .

خاقانی .


کشت زهر عشق تو عطار را
وقت اگر آمد دم از تریاق زن .

عطار.


همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید.

مولوی .


تشریف ده عشاق را پر نور کن آفاق را
بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را.

مولوی .


تا تریاق از عراق آرند مارگزیده مرده باشد. (گلستان ). گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخنهای پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاقندیا کلید خزانه ٔ ارزاق . (گلستان ).
هر غمی را فرحی هست ولیکن ترسم
پیش از آنم بکشد زهر که تریاق آمد.

سعدی .


و رجوع به تریاک و ترجمه ٔ صیدنه و تذکره ٔ ضریر انطاکی و فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی گوهرین ج 3 صص 99 - 113 و ترکیبهای این کلمه شود. || می . (منتهی الارب ). می و شراب و داروی اکبر. (ناظم الاطباء) :
تریاق بزرگ است و شفای همه غمها
نزدیک خردمندان می را لقب این است .

منوچهری .


و رجوع به تریاقة شود

فرهنگ عمید

ترکیبی از داروهای مسکّن و مخدّر که در طبّ قدیم به عنوان ضد درد و ضد سم به کار می رفته، پادزهر، پازهر، داروی ضد زهر، تریاک: هرغمی را فرجی هست ولیکن ترسم / پیش از آنم بکشد زهر که تریاق آید (سعدی۲: ۴۴۶ ).
* تریاق فاروق: (پزشکی ) [قدیمی] نوع اعلای تریاق.

ترکیبی از داروهای مسکّن و مخدّر که در طبّ قدیم به‌عنوان ضد درد و ضد سم به کار می‌رفته؛ پادزهر؛ پازهر؛ داروی ضد زهر؛ تریاک: ◻︎ هرغمی را فرجی هست ولیکن ترسم / پیش از آنم بکشد زهر که تریاق آید (سعدی۲: ۴۴۶).
⟨ تریاق فاروق: (پزشکی) [قدیمی] نوع اعلای تریاق.


پیشنهاد کاربران

تریاق:[ اصطلاح طب سنتی ]به کسر تاء فارسی تریاک نامند و هرچه در شأن او باشد که حفظ قوّت و صحت مزاج روح به حدی کند که رفع ضرر سم از خود نماید به این اسم نامند و گویند تریاق مخصوص به دوایی صناعی است و آنکه افیون را تریاق می�نامند به جهت حفظ قوّت آن است که در این امر با تریاق حقیقی اشتراک دارد.

تِرْیاق، یا دریاق، معرب واژۀ یونانی θηpıαkή ( و نیز: θηpıαkòν صورتهای مؤنث و خنثى از واژۀ θηpıαkóς، بعدها در لاتینی به صورت thēriacus، فرانسه: thériaque، انگلیسی:theriac /treacle ) به معنی پادزهرِ1 [گزشِ] θηpíoν ( مصغر = θήp = دَد، جانور وحشی؛ نک‍ : «واژه نامۀ انگلیسی. . . 2»، ذیل theriac ؛ «واژه نامۀ لاتینی. . . 3»، ذیل thēriacus ) ، که به گفتۀ تروپو ( نک‍ : اعلم، 350 - 351 ) به واسطۀ صورت سریانی آن، tèryaqi به عربی رسیده است.
برخی از مؤلفان دورۀ اسلامی در ریشه شناسی این واژه با استناد به حنین بن اسحاق آورده اند: این ترکیب را از آن رو تریاق نامیده اند که پادزهر گزش ددان است و ددان را به یونانی «تریا» نامند و دیگر آنکه سموم و داروهای زیانکار [دیگر] را نیز باز می دارد و این داروها را به یونانی «قا» نامند ( زهراوی، 1/375؛ قوصونی، 1/291؛ قس: جابر، گ 74 الف، به نقل از جالینوس: «معناه الشافی من السموم الحیوانیة و النباتیة» ) . عقیلی نیز افزون بر تکرار همین سخن آورده است: «و گفته اند که مرکب و مخفف از تریایوق است که تریا به معنی سم است مطلقاً، و یوق به معنی مقاوم آن. . . و نیز گویند و گفته اند معرب از تریاک فارسی است» ( قراباذین. . ، 652 ) . به نظر می رسد روایت صحیح تر سخن حنین همان باشد که اهوازی، خوارزمی، ابن هنـدو و قلانسـی ــ البته بدون استنـاد به حنیـن ــ آورده اند
( اهوازی، 2/526: «هذا الاسم مشتق من اسم الحیوان النهاش اذ
کان اسمه فی لغة یونانیین تیریون/تریون»، البته در متن به خطا
«یشربون» آمده است؛ خوارزمی، 175: «التریاق مشتق من تیریون بالیونانیة و هو اسم لما ینهش من الحیوان کالافاعی و نحوها»؛ ابن هندو، 154؛ نیز قلانسی، 48، که البته در متن چاپی این آثار به ترتیب «تبریون» و «تریوق» آمده است؛ قس بیرونی، الصیدنة، 143: «هو الدافع للسموم و لم اقف على تفسیر»؛ قس: کاسانی، 1/169 ) . در اغلب آثار دورۀ اسلامی هر دو واژۀ تریاق و دریاق ( دومی بسیار کمتر ) به کار رفته است ( ابن سرابیون، مقالۀ هفتم، باب 8: تنها دریاق؛ نک‍ : خوارزمی، 175 - 176: «التریاق. . . و یقال له بالعربیة ایضاً دریاق»؛ تمیمی، 493 - 505، جم‍ ؛ قفطی، 66، 106، 169، 324؛ عطار هارونی، 126 - 133؛ انطاکی، 2/92: تریاق، بالتاء و بالدال؛ عقیلی، همانجا: دِریاقه/تریاقه و دِرّاق/ترّاقه ) .
1. αντíδoσıς 2. The Oxford English… 3. Oxford Latin… 4. Nicander of Colophon 5. Theriaca.
پزشکان و داروشناسان دورۀ اسلامی غالباً برای داروی مرکبی دارای خاصیت پادزهری واژۀ تریاق، و برای داروهای مفرد دارای این ویژگی واژۀ پادزهر ( ه‍ م ) را به کار برده اند. به نظر ابن سینا تریاق و پادزهر هر دارویی را گویند که خاصیتش نگاهداری نیرو و سلامت جان است تا جان بتواند به یاری آن زیان زهر را از خود براند. اما نام تریاق برای داروهای مرکب، و نام پادزهر برای مفرداتی که در طبیعت یافت می شوند، شایسته تر است و به نظر می رسد در مرکبات نیز عنوان تریاق برای ترکیبات گیاهی و عنوان پادزهر برای ترکیبات معدنی شایسته تر باشد و نیز چنین می نماید که میان این دو تفاوت چندانی نباشد ( 1/235 ) . البته وی، همچون بسیاری از دیگر مؤلفان دورۀ اسلامی بارها واژۀ تریاق و صفت «تریاقی»
( = دارای خاصیت پادزهری ) را هم برای مفردات و هم برای مرکبات به کار برده است ( 1/287: «جدوار تریاق همۀ سموم است»، 3/311: «المعجونات المنحطة عن درجة التریاقیة»، 3/321: «معجون تریاقی»، نیز 1/280: «بیش میش بوحا: . . . و هو اعظم التریاق البیش»؛ برای تکرار همین عبارات، نک‍ : جرجانی، الاغراض، 616؛ ابن بیطار، 1/133؛ عقیلی، مخزن. . . ، 196: «پادزهر. . . اسم فارسی جنس تریاق است» ) . واژۀ تریاق در کاربردی عام تر به دارویی اطلاق شده است که بر آنچه «ضرر به افعال بدن رساند»، تأثیری قوی، چشمگیر و آنی داشته باشد ( عقیلی، قراباذین، همانجا ) .
بشر از دیرباز آرزوی دست یابی به دارویی را در سر می پروراند که او را از گزند همۀ زهرها، اعم از گیاهی، معدنی و نیز گزش جانوران سمی، ایمن دارد. نیکاندرُس کُلُفونی4 ( برآمدنش: 197 - 130 ق م ) در اواخر اثر منظوم خود تریاکا5 که کهن ترین تک نگاری موجود دربارۀ پادزهرها به شمار می آید
( نک‍ : ادامۀ مقاله ) ، به این آرزوی دیرین اشاره کرده است. در این میان پادشاهان بیش از مردمان دیگر در پی چنین دارویی بودند؛ زیرا آنان از مسموم شدن به دست دشمنان سخت بیمناک بودند. از آنجا که گمان نمی رفت یک داروی پادزهری مفرد/بسیط بتواند همۀ زهرها، به ویژه زهرهای مرکب از چند زهر ساده را از زیانکاری باز دارد، پزشکان از دیرباز پیوسته در پی آن بودند تا با ترکیب چند پادزهر مفرد داروی مرکبی پدید آورند که بتواند به عنوان «پادزهر عام1» به کار رود. در حدود سال 300 ق م، ثئوفراستوس، ترکیبی پادزهری، مشتمل بر 5 جزء: «صمغ، روغن زقوم2، سنا، دارچین و مرّ»، فراهم آورد و آن را مگالیوم3 نامید ( نورتن، 60 ) . مدتها بعد، پلوتارک از داروی مرکبی مصری به نام «کوفی4» دارای 16 جزء یاد کرده است که به عنوان معجون یا مرهم، در درمان گزیدگی ( و نیز به عنوان خوشبو کننده در مراسم مذهبی ) به کار می رفته است ( فصلهای 383e - 384c، بند 80 ) .
نیکاندرس نیز در رسالۀ تریاکا به برخی ترکیبات دارای خاصیت پادزهری اشاره کرده است. به گزارش جالینوس در سدۀ 1ق م، زُپوروس ( قس: حکیم مؤمن، 985: افلیمون ) پزشک بطلمیوس، فرمانروای اسکندریه، در نامه ای به مهرداد/ میثریداتس ششم ( حک‍ 120 - 63 ق م ) ، آخرین فرمانروا از دودمان ایرانی الاصل، اما یونانی گرای مهردادان حاکم بر پُنتُس ( بر کرانۀ دریای سیاه ) ، نسخۀ داروی مرکبی را شرح داد که بیشتر اجزاء مگالیوم و کوفی را در خود داشت و مهرداد نیز از روی آن معجونی ساخت که به نام خود وی مشهور شد. این معجون که در دورۀ اسلامی مثرودیطوس و بعدها در اروپا میثریداتوم ( و مانند آن5 ) نامیده شد، نخستین ترکیب مشهوری بود که نزد همۀ پزشکان دوران باستان به عنوان پادزهر عام پذیرفته شد ( نورتن، همانجا ) . در ا . . .


کلمات دیگر: