کلمه جو
صفحه اصلی

مجاهد


مترادف مجاهد : رزمنده، مبارز، تلاشگر، سخت کوش، کوشا

متضاد مجاهد : سهل انگار، متهاون

برابر پارسی : کوشنده، پیکارجو، جنگجو

فارسی به انگلیسی

soldier of the holy war, fighter who strives, soldler of the holy war, fighter

soldler of the holy war, fighter


فارسی به عربی

متحمس , متطرف

فرهنگ اسم ها

اسم: مجاهد (پسر) (عربی) (مذهبی و قرآنی) (تلفظ: mojāhed) (فارسی: مجاهد) (انگلیسی: mojahed)
معنی: کوشش کننده، جهاد کننده در راه خدا، ویژگی آن که به خاطر وصول به هدف های غیر شخصی مانند اشاعه ی دین و آزادی به جنگ و مبارزه می پردازد، ( در قدیم ) کوشش و جد و جهد کننده

(تلفظ: mojāhed) (عربی) ویژگی آن که به خاطر وصول به هدف‌های غیر شخصی مانند اشاعه‌ی دین و آزادی به جنگ و مبارزه می‌پردازد ؛ (در قدیم) کوشش و جد و جهد کننده .


مترادف و متضاد

اسم ≠ سهل‌انگار، متهاون


رزمنده، مبارز


تلاشگر، سخت‌کوش، کوشا


devotee (اسم)
پارسا، طرفدار، هواخواه، سالک، زاهد، مجاهد، فداکار، فدایی، جانسپار، مرید

warrior (اسم)
مبارز، جنگجو، سلحشور، دلاور، مجاهد، محارب، جنگ کننده، رزمجو، جنگاور، مرد جنگی

champion (اسم)
مبارز، پهلوان، سلحشور، قهرمان، مجاهد

hero (اسم)
مبارز، دلاور، قهرمان، مجاهد، گرد، یل، پهلوان داستان

zealot (اسم)
طرفدار، متعصب، مجاهد، فدایی، جانفشان، ادم متعصب یا هواخواه

zealous (صفت)
متعصب، غیور، مجاهد، خرافاتی، باغیرت

striving (صفت)
مجاهد

fighting (صفت)
مبارز، مجاهد

۱. رزمنده، مبارز
۲. تلاشگر، سختکوش، کوشا ≠ سهلانگار، متهاون


فرهنگ فارسی

کوشش کننده، کسی که بادشمن جنگ کند
(اسم ) ۱ - کوشش کننده. ۲ - کارزار کننده با کافران در راه خدا : ولیکن مجاهد چون این حال بود که ما وصف کردیم قصد دفع کند از خویشتن . ۳ - آنکه در راه وطن و آزادی بجنگد ( مخصوصا بکسی که در راه مشروطیت می جنگید اطلاق میشد ) : ز سنگر گذر کرد تیر مجاهد چو تیر تهمتن ز درع کشانی . ( بهار ) جمع : مجاهدین .
شیر کوه

فرهنگ معین

(مُ هِ ) [ ع . ] (اِفا. ) جهادکننده در راه خدا.

لغت نامه دهخدا

مجاهد. [ م ُ هَِ ] ( ع ص ) کارزار کننده با دشمنان در راه خدا. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ). به کافران کارزار کننده. ( غیاث ) ( آنندراج ). غازی. ( محمودبن عمر ). آن که جهاد کند. مقابل قاعد. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : مادام تا... عنان مجاهدان ادیان در معرکه ثغور بر اجیاد جیاد مرسل می شود... درود و آفرین بر عقلا و ممیزان عراق باد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ شعار ص 447 ).
شاه در برگرفت زاهد را
شیر کافرکش مجاهد را.
نظامی.
|| مأخوذ از تازی ، کوشش کننده و جد و جهدکننده. ( ناظم الاطباء ). کوشش کننده. ( غیاث ) ( آنندراج ) :
مجاهدان نفاذ تو همچو باد عجول
مجاهزان وقار تو همچو خاک صبور.
انوری ( دیوان چ مدرس رضوی ص 231 ).
|| محنت کشنده. || کارگر. ( ناظم الاطباء ). || در دوران مشروطیت ایران این نام به کسانی اطلاق می گردید که در راه آزادی و وطن اسلحه بدست می گرفتند و به ضد دشمنان آزادی ایران می جنگیدند :
زسنگر گذر کرد تیر مجاهد
چو تیر تهمتن ز درع کشانی.
بهار.
- امثال :
مجاهد روز شنب ه ؛ این شنبه 27 رجب 1327 قمری مطابق 22 اسد و 23 مرداد 1288 شمسی و 14 اوت 1909 مسیحی است که یک روز پیش از آن یعنی جمعه 26 رجب طهران به دست آزادی خواهان فتح شد و فردای فتح جمعی غوغاگونه که نه صاحب جرأت و نه دارای عقیدتی جزم بودند مسلح شده و به امید غارت به آزادی طلبان پیوستند. نظیر مثل نقش شاهنامه. ( امثال و حکم ج 3 ص 1501 ).

مجاهد. [ م ُ هَِ ] ( اِخ ) ابن جبرالقاری ، مکنی به ابی الحجاج ( متوفی به سال 104 هَ. ق. ) مولای عبداﷲبن سائب ، و بعضی گویند مولای قیس بن سائب مخزومی. از کبار تابعین بود. از ابن عباس و جابر و ابوهریره و ابوسعید خدری و دیگران استماع کرد و از عبداﷲبن عباس و عبداﷲبن ابی لیلی اخذ قرائت نمود و بر علی بن ابی طالب و ابی بن کعب قرائت کرد. اعمش و لیث بن سلیم و منصوربن سلیم و جز آنها از وی روایت کنند. ( از معجم الادباء ج 6 ص 242 ).

مجاهد. [ م ُ هَِ ] ( اِخ ) ابن سلیمان بن مرهف تمیمی معروف به خیاط ( متوفی به سال 672 هَ. ق. ) از ادبای عوام در مصر بود. او را اشعار و ظرایف و اخباری است. ( از اعلام زرکلی ج 3 ص 837 ).

مجاهد. [ م ُ هَِ ] ( اِخ ) ابن عبداﷲ عامر، مکنی به ابوالجیش الموفق مولای عبدالرحمن قاصربن منصور محمدبن ابی عامر امیر اندلس است. اهل ادب و شجاعت و دوستدار علم بود. در قرطبه نشأت یافت و در شورش لشکریان به جزایری که در شرق اندلس بود یعنی دانیه و منورقه رفت و بردانیه دست یافت و دانیه در زمان وی کانون قراء در غرب شد. مجاهد کتابی در عروض تألیف کرد که دلیل بر قدرت و اطلاع وی در این باب است. ( از معجم الادباء ج 6 ص 243 و 244 ).

مجاهد. [ م ُ هَِ ] (اِخ ) ابن جبرالقاری ، مکنی به ابی الحجاج (متوفی به سال 104 هَ . ق .) مولای عبداﷲبن سائب ، و بعضی گویند مولای قیس بن سائب مخزومی . از کبار تابعین بود. از ابن عباس و جابر و ابوهریره و ابوسعید خدری و دیگران استماع کرد و از عبداﷲبن عباس و عبداﷲبن ابی لیلی اخذ قرائت نمود و بر علی بن ابی طالب و ابی بن کعب قرائت کرد. اعمش و لیث بن سلیم و منصوربن سلیم و جز آنها از وی روایت کنند. (از معجم الادباء ج 6 ص 242).


مجاهد. [ م ُ هَِ ] (اِخ ) ابن سلیمان بن مرهف تمیمی معروف به خیاط (متوفی به سال 672 هَ . ق .) از ادبای عوام در مصر بود. او را اشعار و ظرایف و اخباری است . (از اعلام زرکلی ج 3 ص 837).


مجاهد. [ م ُ هَِ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ عامر، مکنی به ابوالجیش الموفق مولای عبدالرحمن قاصربن منصور محمدبن ابی عامر امیر اندلس است . اهل ادب و شجاعت و دوستدار علم بود. در قرطبه نشأت یافت و در شورش لشکریان به جزایری که در شرق اندلس بود یعنی دانیه و منورقه رفت و بردانیه دست یافت و دانیه در زمان وی کانون قراء در غرب شد. مجاهد کتابی در عروض تألیف کرد که دلیل بر قدرت و اطلاع وی در این باب است . (از معجم الادباء ج 6 ص 243 و 244).


مجاهد. [ م ُ هَِ ] (اِخ ) ابن یوسف اولین از امرای دانیه (408-436 هَ . ق .). (از طبقات سلاطین اسلام ص 23).


مجاهد. [م ُ هَِ ] (اِخ ) شیرکوه ، از ایوبیان حمص است (متوفی به سال 581 هَ . ق .). (از طبقات سلاطین اسلام ص 69).


مجاهد. [ م ُ هَِ ] (ع ص ) کارزار کننده با دشمنان در راه خدا. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). به کافران کارزار کننده . (غیاث ) (آنندراج ). غازی . (محمودبن عمر). آن که جهاد کند. مقابل قاعد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : مادام تا ... عنان مجاهدان ادیان در معرکه ٔ ثغور بر اجیاد جیاد مرسل می شود ... درود و آفرین بر عقلا و ممیزان عراق باد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ شعار ص 447).
شاه در برگرفت زاهد را
شیر کافرکش مجاهد را.

نظامی .


|| مأخوذ از تازی ، کوشش کننده و جد و جهدکننده . (ناظم الاطباء). کوشش کننده . (غیاث ) (آنندراج ) :
مجاهدان نفاذ تو همچو باد عجول
مجاهزان وقار تو همچو خاک صبور.

انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص 231).


|| محنت کشنده . || کارگر. (ناظم الاطباء). || در دوران مشروطیت ایران این نام به کسانی اطلاق می گردید که در راه آزادی و وطن اسلحه بدست می گرفتند و به ضد دشمنان آزادی ایران می جنگیدند :
زسنگر گذر کرد تیر مجاهد
چو تیر تهمتن ز درع کشانی .

بهار.


- امثال :
مجاهد روز شنب ه ؛ این شنبه 27 رجب 1327 قمری مطابق 22 اسد و 23 مرداد 1288 شمسی و 14 اوت 1909 مسیحی است که یک روز پیش از آن یعنی جمعه ٔ 26 رجب طهران به دست آزادی خواهان فتح شد و فردای فتح جمعی غوغاگونه که نه صاحب جرأت و نه دارای عقیدتی جزم بودند مسلح شده و به امید غارت به آزادی طلبان پیوستند. نظیر مثل نقش شاهنامه . (امثال و حکم ج 3 ص 1501).

فرهنگ عمید

۱. کسی که با دشمن جنگ کند.
۲. [قدیمی] کوشش کننده.

دانشنامه عمومی

مُجاهد(از عربی به معنای جهادکننده) مجاهد کسی است که برای دفاع از اسلام و مقابله با دشمنان اسلام جنگ (جهاد) می کند.
جهاد
مجاهدین مشروطه
سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی
مجاهد یعنی جنگنده در مقابل شر و دفاع از خیر دفاع از انسانیت ،وطن ،ایمان ،اسلام ،آزادی ،و امنیت عمومی میباشد البته سیاست امپریالیستی آنرا در مقابل خود دیده و آنرا مشکل بزرگ در مقابل مستعمره های اسلامی خود دیده و تبلیغات گسترده را علیه آن به راه انداخته و به پیش میبرد.

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] مجاهد (ابهام زدایی). واژه مجاهد ممکن است در معانی ذیل به کار رفته و یا اشاره به اشخاص و شخصیت های ذیل بوده و یا عنوان برای کتاب های ذیل باشد: • تفسیر مجاهد، اثر ابوالحجاج مجاهد (۲۱ - ۱۰۴ یا ۱۰۵ ق) فرزند جبر و یا جبیر مکی مخزونی از مفسران تابعین و علمای علوم قرآنی شیعه• مصحف مجاهد قاری، مصحف تهیه شده توسط مجاهد بن جبر تابعی • ابوالحجاج مجاهد، فرزند جبر و یا جبیر مکی مخزونی از مفسران تابعین و علمای علوم قرآنی شیعه، صاحب تفسیر مجاهد• سیدمحمد مجاهد طباطبایی ، سید محمد مجاهد بن سید علی بن محمد علی بن ابی المعالی حسنی طباطبایی از علمای قرن دوازدهم هجری قمری
...

جدول کلمات

کوشا

پیشنهاد کاربران

پیکارگر ، کوشنده.

پیش قدم



کلمات دیگر: