کلمه جو
صفحه اصلی

م

فارسی به انگلیسی

my, me, mim (the 28th letter of the persian alphabet), added to cardinals to change them to ordinals, a synonym of the negative, in literary style

[suf.] - th


me


I


my


فرهنگ فارسی

۱- پیشوند فعل که بر سر فعل امر در آید و فعل نهی سازد : مخور مزنید : بر رسول خدا نفقت میکنید . ۲- پیشوند فعل که بر سر فعل دعایی ( سوم شخص مفرد ) در آید : مباد مبادا مبیناد مرساد مریزاد : پس از مرگ جوانان گل مماناد . پس از گل در چمن بلبل مخواناد . ( قبفهی ۴۴ : ۲ ) توضیح درقدیم گاه بین م - نهی وفعل فاصله م یافتاده : بدو گفت ای بد اندیش بنفرین . مه تو بادی و مه و یس و مه رامین . ( ویس ورامین ) و گاه نیز فعل دعا را حذف میکردند : باچنین ظلم در ولایت تو مه تو و مه سپاه ورایت تو. ( سنائی قبفهی ۱٠۸ : ۱ ) توضیح در دو صورت اخیر مه نوشته شود .
حرف بیست و هشتم از الفبای فارسی

فرهنگ معین

(حر. ) بیست و هشتمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۴٠ در حساب ابجد.

لغت نامه دهخدا

م . (حرف ) حرف بیست و هشتم ازالفبای فارسی و حرف بیست و چهارم از الفبای ابتثی (حروف هجای عربی که به ترتیب الف . ب . ت . ث آید، مقابل ابجدی ) و حرف سیزدهم از الفبای ابجدی است و در حساب جمل آن را به چهل دارند و آنرا میم گویند و بدینسان نویسند: «م « »مَ» «َمَ« »َم » مانند: آدم ، مملکت و کم . این حرف مرفوع و از حروف یرملون است . و نیز یکی از هفت حرف آتشی است و آن هفت عبارتند از: الف و های هوز و طای حطی و میم و فای سعفص و شین قرشت و ذال .
ابدالها:
> این حرف در عربی بدل به «ب » شود مانند:
یشم = یشب .
لازم = لازب .
محت = بحت .
مطمئن = مطبئن .
احزام = احزاب .
ذام = ذاب .
> و بدل به «ث » شود مانند:
معر =ثعر.
> و بدل به «ن » شود مثل :
بنام = بنان .
ذام = ذان .
ذیم = ذین .
ابزیم = ابزین .
> و در فارسی بدل از «ن » آید مانند: چمبه = چنبه .
دمب = دنب .
پشت بام = پشت بان .
نردبام = نردبان .
خم = خنب .
دم = دنب .
شکمبه = شکنبه .
> و بدل به «ب » شود مثل :
غژم = غژب .
|| در اصطلاح علم تجوید علامت خاصه ٔ وقف لازم است که روی کلمات قرآن مجید گذارند. و گاه رمز است . (وقف لازم ). || گاه رمز است از معروف . || گاه رمز از مقدم است در مقابل «خ » که رمز از مؤخراست . || نزد ارباب حدیث رمز است از مسلم و صحیح مسلم . || گاه رمز است از مکرر. || رمز از میلادی (سنه )، مقابل سنه ٔ هجری است . || گاه کلمه ای را مکرر کنند و حرف اول کلمه ٔ دوم را به میم بدل کنند و از مجموع ترکیب اتباعی سازند و معنی «جز آن و امثال آن و غیره » مستفاد شود، مانند: زنگ منگ ، سر مر، شیر میر، صادق مادق ، ضرب مرب ، آب ماب ، سیب میب ، شست مست ، اسب مسب ، بچه مچه ، جنگ منگ ، خنده منده ، در مر، راه ماه ، بار مار، یخ مخ ، عرب مرب ، غارت مارت . و اگر کلمه مبدو به میم باشد، در دومی میم را گاهی بدل به «پ » کنند، مانند: مرد پرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
بدان که گفت محمد حیا ز ایمان است
ندارد ایمان آن دول بی حیا و میا.

سوزنی .


مهتر تویی مسلم در روزگار خویش
وین دیگران همه حشرات و دغل مغل .

سوزنی .


|| (پسوند) گاه نشانه ٔ عدد ترتیبی است و ماقبل آن مضموم است ، مانند یکم ، دوم ، سوم و غیره :
اقلیم چهارم از تو پنجم
وز نام تو نام آسمان گم .

واله هروی (از آنندراج ).


گروهی چو صبح یکم رویشان
همه آتش و دودشان مویشان .

باقر کاشی (از آنندراج ).


نشین یکدم که ما ماندیم عمری
گرفتاری که او عمر دوم شد.

میرخسرو (از آنندراج ).


|| (ضمیر) ضمیر مفعولی بمعنی مرا :
دانش به خانه اندر در بسته
نه رخنه یابم و نه کلیدستم .

ابوشکور.


بالا چون سرو نورسیده بهاری
کوهی لرزان میان ساق و میان بر
صبر نماندم چو این بدیدم گفتم
زه که بجز مسکه خود ندادت مادر .
منجیک (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 454).
به وصال اندر ایمن بدم از گشت زمان
تا فراق آمد بگرفتم چون برخفجا.

آغاجی .


بی ره نروم تام نگویند براه آی
بر ره نروم تام نگویند ز ره برد.

آغاجی .


جز این داشتم اومید و جزین داشتم الجخت
ندانستم از او دور گواژه زندم بخت .

کسائی (از لغت فرس چ اقبال ص 38).


چو بیدار باشی تو خواب آیدم
چو آرام گیری شتاب آیدم .

فردوسی .


منم گوش داده به فرمان شاه
بدان سو روم کو نمایدم راه .

فردوسی .


سرمایه ٔ من دروغ است و بس
سوی راستی نیستم دسترس .

فردوسی .


به تاریخ شاهان نیاز آمدم
به پیش اختر دیرساز آمدم .

فردوسی .


هرچه بودم به خانه خم و کنور
و آنچ از گونه گون قماش و خنور.

طیان .


لفت بخوردو کرم درد گرفتم شکم
سربکشیدم دودَم مست شدم ناگهان .

لبیبی .


صد بندگی شاه ببایست کردنم
از بهر یک امید که از وی روا شدم .

ناصرخسرو.


اگر عامه بد گویدم زان چه باک
رها کرده ام پیش موشان پنیر.

ناصرخسرو.


گر نکردستم گناهی پیش ازین
چون فکندندم درین زندان و بند.

ناصرخسرو.


و اکنون تدبیر چیست تام نیاید
بد، چو برون بایدم همی شد ازین دار.

ناصرخسرو.


درد من بر طبیب عرضه مکن
تو مسیح منی خودم دریاب .

خاقانی .


نزنم هیچ دری تام نگویند که کیست
چون بگویند مرا باید گفتن که منم .

خاقانی .


باز خوبان به ناز بردندم
به خداوند خود سپردندم .

نظامی .


چارسالست کز ستمکاری
داردم بیگنه بدین خواری .

نظامی .


مغنی ره رامش جان بساز
نوازش کنم زان ره دلنواز.

نظامی .


نبودم تحفه ٔ چیپال و فغفور
که پیش آرم زمین را بوسم از دور.

نظامی .


اگر شاه فرمایدم اندکی
بگویم نه از ده که از صد یکی .

نظامی .


بس به دژخیم خونیان دادم
سوی زندان خود فرستادم .

نظامی .


می بگذری و نپرسی از کارم
مانام براه آسیا دیدی .

عطار.


گفت بازرگانم آنجا آورید
خواجه ٔ زرگردر آن شهرم خرید.

مولوی .


گرم با صالحان بیدوست فردا در بهشت آرند
همان بهترکه در دوزخ کنندم با گنهکاران .

سعدی .


اگر تاج بخشی سرافرازدم
تو بردار تا کس نیندازدم .

سعدی (بوستان ).


دوران دهر عاقبتم سرسپید کرد
وز سر بدر نمی رودم همچنان فضول .

سعدی .


در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند. (گلستان ).
به عشوه های جگرسوز گرد شمع رخت
خطی نوشتی و پروانه ساختی بازم .

سعدی (از آنندراج ).


|| گاه مضاف الیه قرار گیرد :
عشق او عنکبوت را ماند
بتنیده است تفته گرد دلم .

شهید بلخی (از احوال و اشعار رودکی ج 3 ص 1230).


چو بگذشت سال از برم شصت و پنج
فزون کردم اندیشه ٔ درد و رنج .

فردوسی .


نخوانم نبرده برادرم را
نسوزم دل پیر مادرم را.

فردوسی .


مکن دوستی نیز با دشمنم
که امروز در دست اهریمنم .

فردوسی .


می بگذری و نپرسی از کارم
مانام به راه آسیا دیدی .

عطار.


که به غفلت برفت پنجاهم .

سعدی .


گفتم که برد کلف ز رویم
او ریخت غبار غم به مویم .

ابوالفضل فیاضی (از آنندراج ).


|| ضمیر متصل اضافی که گاه بدون واسطه ملحق گردد و «م » تلفظ شود، مانند عصام (= عصای من ). و گاه «ی » بین آنهافاصله شود: عصایم . مویم . || به کلمه ٔ مختوم به هاء مختفی نیز بی واسطه پیوندد و «هَ» در نوشتن حذف شود و «م » تلفظ گردد، چون بم (=به من )، گرچم ، اگرچم (=اگرچه مرا). و چون به کلمه ٔ مختوم به حرف صامت پیوندد «اَم » تلفظ شود: کتابم . (فرهنگ فارسی معین ). || ضمیر متصل فاعلی به معنی من . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): رفتم ، گفتم ، خوردم ، شنیدم ، دیدم :
شنیدم ز دانا دگرگونه زین
چه دانیم راز جهان آفرین .

فردوسی .


رفتم و برسریر خواندندم
هم به آئین خود نشاندندم .

نظامی .


گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی .

سعدی .


|| (فعل ) مخفف هستم و همیشه ماقبل آن مفتوح است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
هر چند حقیرم سخنم عالی و شیرین
آری عسل شیرین ناید مگر ازمنج .

منجیک .


گر خدو را بر آسمان فکنم
بی گمانم که بر چکاد آید.

طاهر فضل .


پیری مرا به زرگری افکنده ای شگفت
بی گاه و دود زردم و همواره سرف سرف .

کسایی .


جهان دیدگان را منم خواستار
جوان و پسندیده و بردبار.

فردوسی .


اگر من سزایم به خون ریختن
ز دار بلند اندر آویختن .

فردوسی .


آتش هجرانت را هیزم منم
و آتش دیگرت را هیزم پده .

(از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).


رفیقان من بامی و ناز و نعمت
منم آرزومند یک تا زغاره .

(از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).


نزنم هیچ دری تام نگویند که کیست
چون بگویند مرا باید گفتن که منم .

خاقانی .


|| (پیشوند) علامت نفی در دعا و استغاثه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
سرش سبز بادا دلش پر ز داد
جهان بی سر و افسر او مباد.

فردوسی .


فرستاده را گفت هرگز مباد
که من بینم از تخم مهرک نژاد.

فردوسی .


چنین تا ببایست گردان سپهر
ازین تخمه هرگز مبراد مهر.

فردوسی .


شاعر اندر مدیح گفته ترا
که امیرا هزار سال ممیر.

ناصرخسرو.


|| علامت نفی در نفرین . دعای بد :
بر سر جور تو شد دین من و دنیی من
که مه شب پوش قبا بادت و مه زین و فرس .

سنایی (از آنندراج ).


در باب شاعری که مبادا وی و مه شعر
بی سنگ شاعریست بکوبم سرش به سنگ .

سوزنی .


چو صرع آمیخت با عقلی مه سرباد و مه دستارش .

خاقانی (دیوان چ سجادی ص 211).


و رجوع به «مه » شود. || گاه حرف نهی یا ادات نهی یا علامت نهی است هنگامی که در اول امر درآید مانند: میا، مبر، متاب ، مجوی ، مخور، مده ، مرو، مزن ، مسوز، مشوی ، مغیژ، مفشار، مکن ، مگیر، ملای ، منال ، مورز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). این حرف در اول افاده ٔ نهی کند چون میا،مرو، منشین و مخیز و در این صورت هرگز از افعال جدانوشته نشود. (آنندراج ) :
گفت خیز اکنون و ساز ره بسیچ
رفت بایدت ای پسر ممغز تو هیچ .

رودکی .


میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است .

فردوسی .


نگه کن مرا تا ببینی بجنگ
اگر زنده مانی مترس از نهنگ .

فردوسی .


نخستین فطرت پسین شمار
تویی خویشتن را ببازی مدار.

فردوسی .


لشکرآرای چنین یافته ای
تو بیاسای و ز شادی ماسای .

فرخی .


بر راه امام خود همی نازد
او را مشناس و مه امامش را.

ناصرخسرو (از آنندراج ).


حق تو ده یازده ست بیش مبردار
تا نرسد رنجت ار کنند تعرف .

سوزنی .


مزن بی تأمل به گفتاردم
نکو گوی اگر دیر گویی چه غم .

سعدی .


|| (ترکی ، پسوند) پسوندی است که در ترکی بدنبال اسامی افزایند و دلالت بر تأنیث دارد. (آنندراج ). رشیدی در لفظ تیرم به فوقانی آورده که به فتح رای مهمله بانوی اعظم و خاتون بزرگ ، چه تیر بمعنی برگزیده است و میم بر لقب زنان زیاده کنند چون بیگم و خانم پس تیرم بمعنی زن برگزیده و تحقیق آن است که میم در این کلمات علامت تأنیث است و ماقبل این میم مضموم است لهذا با انجم و سم و مانند آن قافیه می کنند. (آنندراج ).

م. ( حرف ) حرف بیست و هشتم ازالفبای فارسی و حرف بیست و چهارم از الفبای ابتثی ( حروف هجای عربی که به ترتیب الف. ب. ت. ث آید، مقابل ابجدی ) و حرف سیزدهم از الفبای ابجدی است و در حساب جمل آن را به چهل دارند و آنرا میم گویند و بدینسان نویسند: «م « »مَ» «َمَ« »َم » مانند: آدم ، مملکت و کم. این حرف مرفوع و از حروف یرملون است. و نیز یکی از هفت حرف آتشی است و آن هفت عبارتند از: الف و های هوز و طای حطی و میم و فای سعفص و شین قرشت و ذال.
ابدالها:
> این حرف در عربی بدل به «ب » شود مانند:
یشم = یشب.
لازم = لازب.
محت = بحت.
مطمئن = مطبئن.
احزام = احزاب.
ذام = ذاب.
> و بدل به «ث » شود مانند:
معر =ثعر.
> و بدل به «ن » شود مثل :
بنام = بنان.
ذام = ذان.
ذیم = ذین.
ابزیم = ابزین.
> و در فارسی بدل از «ن » آید مانند: چمبه = چنبه.
دمب = دنب.
پشت بام = پشت بان.
نردبام = نردبان.
خم = خنب.
دم = دنب.
شکمبه = شکنبه.
> و بدل به «ب » شود مثل :
غژم = غژب.
|| در اصطلاح علم تجوید علامت خاصه وقف لازم است که روی کلمات قرآن مجید گذارند. و گاه رمز است. ( وقف لازم ). || گاه رمز است از معروف. || گاه رمز از مقدم است در مقابل «خ » که رمز از مؤخراست. || نزد ارباب حدیث رمز است از مسلم و صحیح مسلم. || گاه رمز است از مکرر. || رمز از میلادی ( سنه )، مقابل سنه هجری است. || گاه کلمه ای را مکرر کنند و حرف اول کلمه دوم را به میم بدل کنند و از مجموع ترکیب اتباعی سازند و معنی «جز آن و امثال آن و غیره » مستفاد شود، مانند: زنگ منگ ، سر مر، شیر میر، صادق مادق ، ضرب مرب ، آب ماب ، سیب میب ، شست مست ، اسب مسب ، بچه مچه ، جنگ منگ ، خنده منده ، در مر، راه ماه ، بار مار، یخ مخ ، عرب مرب ، غارت مارت. و اگر کلمه مبدو به میم باشد، در دومی میم را گاهی بدل به «پ » کنند، مانند: مرد پرد. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) :
بدان که گفت محمد حیا ز ایمان است
ندارد ایمان آن دول بی حیا و میا.
سوزنی.
مهتر تویی مسلم در روزگار خویش
وین دیگران همه حشرات و دغل مغل.
سوزنی.
|| ( پسوند ) گاه نشانه عدد ترتیبی است و ماقبل آن مضموم است ، مانند یکم ، دوم ، سوم و غیره :
اقلیم چهارم از تو پنجم
وز نام تو نام آسمان گم.
واله هروی ( از آنندراج ).

فرهنگ عمید

بیست وهشتمین حرف الفبای فارسی، میم، مِ. &delta، در حساب ابجد: «۴۰».
نام واج «م».

بیست‌وهشتمین حرف الفبای فارسی؛ میم؛ مِ. Δ در حساب ابجد: «۴۰».


نام واج «م».


دانشنامه عمومی

م حرف بیست وهشتم در الفبای فارسی (میم)، حرف بیست وچهارم در الفبای عربی (میم) و سیزدهمین حرف از حروف الفبای عبری (مِم מ) است.
«م» به عنوان اختصار برای گاهشماری گرگوری (میلادی) به کار می رود.

دانشنامه آزاد فارسی

بیست وهشتمین حرف از الفبای فارسی و حرف بیست وچهارم از الفبای عربی (ابتثی) و حرف سیزدهم از الفبای ابجدی که در حساب جمل ۴۰ به حساب می آید، در یونانی mu است. از نظر آوایی، نمایندۀ صامتِ دولبی و غنّه ای است. نام آن «مِ=me» و «میم=mim» است. در تاریخ، نشانۀ اختصاریِ «میلادی» محسوب می شود، در مقابل هجری. حرف «م» به عنوان تکواژ حرفی، پیشوند منفی ساز، در فارسی دری، بر سرِ فعل می آمده است. مثلِ مگو، مبادا؛ و به عنوان ضمیر متصل اوّل شخصی مفرد به اسم و فعل و حرف اضافه می شود، مثلِ کتابم، مرا، ازم (= از من) بردندم، و به عنوانِ شناسۀ اوّل شخصی مفرد به بن فعل می چسبد، مثل بردم، می خواهم بروم. گاهی به آخر صفت شمارشی و پرسشی اضافه می شود و صفت شمارشی ترتیبی و پرسشی ترتیبی می سازد، مثل صدم، چندم؛ به عنوان وندِ اشتقاقی، پیشوند صفت ساز، به بن مضارع می چسبد و صفت می سازد، مثلِ مگو در ترکیبِ اسرارِ مگو و گاهی اسم می سازد، مثلِ بگومگو.

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی سَبَإٍ: نام سلسله ای که از سال 850 ق م تا سال 115 ق م در محل " یمن "کنونی حکومت داشتند
معنی مُّسَوَّمَةً: نشاندار- چهار پایی که آزادانه در مراتع می چرد ونیازی به اینکه برای علوفه بریزند، ندارد(کلمه مسومه که از ماده(س،و،م) گرفته شده ، به معنای چریدن حیوان است ، گفته میشود : سامت الأبل یعنی شتر براه افتاده تا برود و در صحرا بچرد ، و این گونه حیوانات را که ...
تکرار در قرآن: ۱۷(بار)

گویش مازنی

/me/ ضمیر ملکی(مال من)

ضمیر ملکی(مال من)


واژه نامه بختیاریکا

( مُ ) اَر مُنُم
معادل حرف ن؛ حرف منفی کننده
( مُ ) میخچه

پیشنهاد کاربران

میم مفتوح در لهجه محدوده ازغندِ مهولات ( خراسان رضوی ) مَ به معنی بگیر است .

برپا خاسته


کلمات دیگر: