کلمه جو
صفحه اصلی

پادشاه


مترادف پادشاه : امیر، تاجور، خدیو، سلطان، شاه، شاهنشاه، شهریار، ملک

متضاد پادشاه : رعیت

فارسی به انگلیسی

king, monarch, rex, shah, sovereign, sultan, throne

king


king, monarch, Rex, shah, sovereign, sultan, throne


فارسی به عربی

ملک

مترادف و متضاد

sovereign (اسم)
طرفدار، فرمانروا، سایس، پادشاه، سلطان، شهریار

king (اسم)
خسرو، پادشاه، شاه، سلطان، شهریار

monarch (اسم)
فرمانده، خسرو، فرمانروای مطلق، خدیو، پادشاه، سلطان، شهریار، مرد کلاه دار

shah (اسم)
خسرو، پادشاه، شاه

potentate (اسم)
پادشاه، سلطان، فرمانروای مقتدر، شخص توانا

rex (اسم)
پادشاه

sovran (اسم)
پادشاه، شهریار

امیر، تاجور، خدیو، سلطان، سلطان، شاه، شاهنشاه، شهریار، ملک ≠ رعیت


فرهنگ فارسی

فرمانروای مقتدروصاحب تاج وتخت، سلطان، ملک، خدیو، خسرو، کشورخدا، کیهان خدیو، پادشه
( اسم ) ۱ - هر سلطانی که دارای تاج و تخت باشد ملک سلطان . ۲ - فرمانروا حاکم مسلط صاحب اختیار . ۳ - خدا. ۴ - مجاز ماذون مختار. ۵- محیط تاونده : ( والله محیط بالکافرین و الله پادشاه است بر نا گرویدگان و تاونده با ایشان. )( کشف الاسرار میبدی . مداش ۳ :۱ ص ۵۱ ) یا پادشاه چین . ۱ - خاقان چین . ۲ - آفتاب خورشید . یا پادشاه ختن . ۱ - سلطان ختن . ۲ - خوشید آفتاب . یا پادشاه ددان . شیر اسد . یا پادشاه درندگان . شیر . یا پادشاه معظم . سلطان بزرگ خداوند بزرگ . یا پادشاه نوروزی . ۱ - کسی که از صبح تا عصر روز نوروز برای تفریح مردم عنوان پادشاه داشت و از مردم پول می ستد و آنرا با حاکم تقسیم میکرد میر نوروزی . ۲ - آنکه اسما نه رسما بپادشاهی برگزیده شود آنکه بطریق استهزائ وی را بدین سمت نصب کنند : ( خمار را باتفاق باسم سلطنت موسوم کردند و پادشاه نوروزی از وی برساختند. ) یا پادشاه نیمروز. ۱ - پادشاه سیستان . ۲ - آفتاب خورشید . ۳ - مردم نیک پی و مبارک قدم . ۴ - حضرت آدم بسبب آنکه طبق روایات تا نیمروز در بهشت بود . ۵ - رسول اکرم ص از آن باب که طبق روایت شفاعت امتان خود را تا نیمروز خواهد کرد .
از اصل پهلوی پاتخشای خدیو و فرمانروا

فردی که بر یک پادشاهی حکومت می‌کند


فرهنگ معین

( ~. ) [ په . ] (اِمر. ) ۱ - فرمانروایی که تاج و تخت داشته باشد، ملک ، سلطان . ۲ - حاکم ، مسلط ، صاحب اختیار. ۳ - خدا. ۴ - محیط ، تاونده .

لغت نامه دهخدا

پادشاه. [ دْ / دِ ] ( ص مرکب ، اِ ) از اصل پهلوی پاتخشای یا پاتخشاه ، خدیو و فرمانروا . معادل آن در پارسی باستان ( پارسی هخامنشی ) پتی خشای ثیه و پتی خشای َ، [ کسی که به اقتدار فرمان راند ] راجع به اصل این لغت در برهان قاطع چنین آمده است : «نامی است فارسی باستانی مرکب از پاد و شاه و پاد بمعنی پاس و پاسبان و نگهبان و پائیدن و دارندگی تخت و اورنگ باشد و شاه بمعنی اصل و خداوند و داماد و هر چیز که آن به سیرت و صورت از امثال و اقران بهتر و بزرگتر باشدچنانکه خواهد آمد، پس معنی این اسم برین تقدیر از چهار وجه بیرون نتواند بود: اول پاسبان بزرگ چه سلاطین پاسبان خلق اﷲاند، دویم همیشه داماد و چون ملک را بعروس تشبیه کرده اند اگر خداوند ملک را هم به این اسم خوانند مناسبت دارد، سیم چون پادشاه نسبت به سایر مردم اصل و خداوند باشد و پایندگی و دارندگی بحال او انسب است پس اگر او را به این نام خوانند لایق بود، چهارم خداوند تخت و اورنگ است و این معنی از جمیع معانی اولی باشد و بعضی گویند پادشاه به لغت باستانی بمعنی اصل و خداوند و پاد پائیدن و دارندگی است ، و بحذف آخر نیز درست است که پادشا باشد و بعربی سلطان میگویند». و در فرهنگ رشیدی چنین آمده : «خواجه افضل در رساله ساز و پیرایه آورده که شاه بمعنی اصل و خداوندو پاد پائیدن و دارندگی یعنی اصل و خداوند پائیدن ودارندگی ملک و خلق ، و بمعنی پاس و تخت نیز آمده و مناسب است پس معنی ترکیبی خداوند پاس و پائیدن و تخت ،و بمعنی داماد نیز آمده چه پادشاه داماد عروس ملک است ، و بعضی گفته اند پاد لغتی است در پاده یعنی رمه دواب پس معنی ترکیبی خداوند رمه یعنی رعایا و نیز شاه هر چیز که از افراد نوع خود ممتاز باشد خواه امتیاز صوری خواه معنوی ، مانند شاه راه و شاه تیر و شاه امرود و شاه بیت پس معنی ترکیبی آنکه ممتاز از رعایا باشد.» در فرهنگ جهانگیری هم مطالب مذکور با تفاوتی اندک چنانکه می آوریم آمده است : «پادشاه نامی است پارسی باستانی و معنی پاد سه طریق بنظر رسیده اول بمعنی پاس و پاسبان ، دوم پائیدن و دارندگی ، سیم تخت چنانکه در ذیل لغت پاد ذکر شد و شاه به چهار معنی آمده اول چیزی بود که به سیرت و صورت از امثال بهتر و بزرگتر باشد چنانچه بیت خوب را شاه بیت و سوار خوب را شاه سوار وراه وسیع را شاه راه و تیر بزرگی را که بدان خانه پوشیده اند شاه تیر خوانند و امثال این بسیار است. دوم داماد باشد، سیم بمعنی اصل و خداوند بود پس معنی این اسم شریف بدین تقدیر از چهار بیرون نتواند بود: اول پاسبان بزرگ چون سلطان پاسبان خلق است اگر این معنی اخذ کنند بغایت شایسته باشد، دوم همیشه داماد چون ملک را بعروس تشبیه کرده اند اگر خداوند ملک را باین اسم نامند مناسب مینماید، سیم چون پادشاه نسبت به سایرمردمان اصل و خداوند باشد و پائیدن و دارندگی بحال او انسب است اگر او را بدین نام بخوانند پس لایق بود،چهارم خداوند تخت و این از جمیع معانی انسب و اولی خواهد بود. خواجه افضل الدین کاشی در رساله ساز و پیرایه آورده است که پادشاه نامی است باستانی و شاه در سخن باستانی اصل باشد و خداوند و پاد پائیدن و دارندگی یعنی اصل و خداوند پائیدن و دارندگی. || » شاه. قب. ملک. ملیک. امیر. سلطان. ( مهذب الاسماء ).آکل. ( منتهی الارب ). مالک. خداوند. خدیو. شهریار. شاهنشاه. شاهانشاه. حصیر. شه. پادشه. خدیش. خدیوَر. رَیهه. شاهنشه. شهنشه. شهنشاه. خسرو. کسری. اَصیَد. و این کلمه میان فارسی زبانان هند به بای عربی مستعمل است ( یعنی کلمه پادشاه ). ( غیاث اللغات ) :

پادشاه . [ دْ / دِ ] (ص مرکب ، اِ) از اصل پهلوی پاتخشای یا پاتخشاه ، خدیو و فرمانروا . معادل آن در پارسی باستان (پارسی هخامنشی ) پتی خشای ثیه و پتی خشای َ، [ کسی که به اقتدار فرمان راند ] راجع به اصل این لغت در برهان قاطع چنین آمده است : «نامی است فارسی باستانی مرکب از پاد و شاه و پاد بمعنی پاس و پاسبان و نگهبان و پائیدن و دارندگی تخت و اورنگ باشد و شاه بمعنی اصل و خداوند و داماد و هر چیز که آن به سیرت و صورت از امثال و اقران بهتر و بزرگتر باشدچنانکه خواهد آمد، پس معنی این اسم برین تقدیر از چهار وجه بیرون نتواند بود: اول پاسبان بزرگ چه سلاطین پاسبان خلق اﷲاند، دویم همیشه داماد و چون ملک را بعروس تشبیه کرده اند اگر خداوند ملک را هم به این اسم خوانند مناسبت دارد، سیم چون پادشاه نسبت به سایر مردم اصل و خداوند باشد و پایندگی و دارندگی بحال او انسب است پس اگر او را به این نام خوانند لایق بود، چهارم خداوند تخت و اورنگ است و این معنی از جمیع معانی اولی باشد و بعضی گویند پادشاه به لغت باستانی بمعنی اصل و خداوند و پاد پائیدن و دارندگی است ، و بحذف آخر نیز درست است که پادشا باشد و بعربی سلطان میگویند». و در فرهنگ رشیدی چنین آمده : «خواجه افضل در رساله ٔ ساز و پیرایه آورده که شاه بمعنی اصل و خداوندو پاد پائیدن و دارندگی یعنی اصل و خداوند پائیدن ودارندگی ملک و خلق ، و بمعنی پاس و تخت نیز آمده و مناسب است پس معنی ترکیبی خداوند پاس و پائیدن و تخت ،و بمعنی داماد نیز آمده چه پادشاه داماد عروس ملک است ، و بعضی گفته اند پاد لغتی است در پاده یعنی رمه ٔ دواب پس معنی ترکیبی خداوند رمه یعنی رعایا و نیز شاه هر چیز که از افراد نوع خود ممتاز باشد خواه امتیاز صوری خواه معنوی ، مانند شاه راه و شاه تیر و شاه امرود و شاه بیت پس معنی ترکیبی آنکه ممتاز از رعایا باشد.» در فرهنگ جهانگیری هم مطالب مذکور با تفاوتی اندک چنانکه می آوریم آمده است : «پادشاه نامی است پارسی باستانی و معنی پاد سه طریق بنظر رسیده اول بمعنی پاس و پاسبان ، دوم پائیدن و دارندگی ، سیم تخت چنانکه در ذیل لغت پاد ذکر شد و شاه به چهار معنی آمده اول چیزی بود که به سیرت و صورت از امثال بهتر و بزرگتر باشد چنانچه بیت خوب را شاه بیت و سوار خوب را شاه سوار وراه وسیع را شاه راه و تیر بزرگی را که بدان خانه پوشیده اند شاه تیر خوانند و امثال این بسیار است . دوم داماد باشد، سیم بمعنی اصل و خداوند بود پس معنی این اسم شریف بدین تقدیر از چهار بیرون نتواند بود: اول پاسبان بزرگ چون سلطان پاسبان خلق است اگر این معنی اخذ کنند بغایت شایسته باشد، دوم همیشه داماد چون ملک را بعروس تشبیه کرده اند اگر خداوند ملک را باین اسم نامند مناسب مینماید، سیم چون پادشاه نسبت به سایرمردمان اصل و خداوند باشد و پائیدن و دارندگی بحال او انسب است اگر او را بدین نام بخوانند پس لایق بود،چهارم خداوند تخت و این از جمیع معانی انسب و اولی خواهد بود. خواجه افضل الدین کاشی در رساله ٔ ساز و پیرایه آورده است که پادشاه نامی است باستانی و شاه در سخن باستانی اصل باشد و خداوند و پاد پائیدن و دارندگی یعنی اصل و خداوند پائیدن و دارندگی . || » شاه . قب . ملک . ملیک . امیر. سلطان . (مهذب الاسماء).آکل . (منتهی الارب ). مالک . خداوند. خدیو. شهریار. شاهنشاه . شاهانشاه . حصیر. شه . پادشه . خدیش . خدیوَر. رَیهه . شاهنشه . شهنشه . شهنشاه . خسرو. کسری . اَصیَد. و این کلمه میان فارسی زبانان هند به بای عربی مستعمل است (یعنی کلمه ٔ پادشاه ). (غیاث اللغات ) :
پادشاهی گذشت پاک نژاد
پادشاهی نشست فرخ زاد.

فضل بن عباس ربنجنی .


براه اندر همی شد شاه راهی
رسید او تا بنزد پادشاهی .

رودکی .


بکردار کشتی است کار سپاه
همش باد و هم بادبان پادشاه .

فردوسی .


پادشاهی که باشکه باشد
حزم او چون بلندکه باشد.

عنصری .


پادشاه فرخ زاد جان شیرین و گرامی به ستاننده ٔ جانها داد. (تاریخ بیهقی ). در روزگار مبارک این پادشاه لشکرها کشیده شد. (تاریخ بیهقی ). چیزها گفت و کرد که اکفاء آن را احتمال نکنند تا به پادشاه چه رسد. (تاریخ بیهقی ). در تواریخ چنان میخوانند که فلان پادشاه فلان سالار را به فلان جنگ فرستاد. (تاریخ بیهقی ). پادشاهان را این آگاهی نباشد. (تاریخ بیهقی ). خیمه ملک است و ستون پادشاه . (تاریخ بیهقی ). اگر همه باشد و پادشاه قاهر نباشد این چیزها همه ناچیز گشت . (تاریخ بیهقی ). در شهری مقام مکنید که در او حاکمی عادل و پادشاهی قاهر... نباشد. (تاریخ بیهقی ). پادشاهی عادل و مهربان پیدا گشت . (تاریخ بیهقی ). پادشاهان محتشم و بزرگ با جدّ را چنین سخن باز باید گفتن . (تاریخ بیهقی ). پادشاهان محتشم را حث باید کرد بر برافراشتن بناء معالی . (تاریخ بیهقی ). تا جهانست پادشاهان کارهای بزرگ کنند. (تاریخ بیهقی ). از این پادشاه بزرگ سلطان ابراهیم آثار محمودی خواهند دید. (تاریخ بیهقی ). چنانکه پیدا آید در این نزدیک از احوال این پادشاه محتشم . (تاریخ بیهقی ). پسر خواجه احمد عبدالصمد را... فرستاد... تا ودیعت باکالنجار را... بپرده ٔ این پادشاه آرد. (تاریخ بیهقی ). من پادشاهی چون محمود را مخالفت کردم . (تاریخ بیهقی ). و آنگاه ، چنان کاری برفت در نشاندن امیر محمد به قلعت کوهتیز به تکین آباد و هرچند آن بر هوای پادشاهی بزرگ کردند. (تاریخ بیهقی ). طبع پادشاهان و احوال و عادات ایشان نه چون دیگران است . (تاریخ بیهقی ). بمردمان چرا نمودی که این پادشاه و لشکر و رعیت بر راه راست نیستند. (تاریخ بیهقی ). و کس را نرسید که در آن باب چیزی گفتی که پادشاهان بزرگ آن فرمایند که ایشان را خوشتر آید. (تاریخ بیهقی ). یادگار خسروان و گزیده تر پادشاهان . (تاریخ بیهقی ). کارنامه ٔ این پادشاه بزرگ برانم و روزگار همایون این پادشاه که سالهای بسیار بزیاد چون اینجا رسم بهره ٔ آن نبشتن بردارم . (تاریخ بیهقی ). اگر از نژاد محمود و مسعود پادشاهی محتشم و قاهر نشست هیچ عجب نیست . (تاریخ بیهقی ). اندر اسلام و کفر هیچ پادشاه بر غور چنان مستولی نشد که سلطان شهید. (تاریخ بیهقی ). این خواجه از چهارده سالگی باز، بخدمت این پادشاه پیوست . (تاریخ بیهقی ). به هرچه ببایست که باشد پادشاهان بزرگ را از آن زیادت تر بود. (تاریخ بیهقی ). [ اسکندر ] فور را... که پادشاه هند بود بکشت . (تاریخ بیهقی ). این پادشاه [ مسعود ] حلیم و کریم و بزرگ است . (تاریخ بیهقی ). این پادشاه بزرگ و راعی حق شناس است . (تاریخ بیهقی ). پس از رسیدن ما به نشابور رسول خلیفه دررسید با عهد و لوا... چنانکه هیچ پادشاهی را مانند آن ندادستند. (تاریخ بیهقی ). حاصلی بدین بزرگی ازآن وی بر آن پادشاه حلیم کریم عرضه کردند. (تاریخ بیهقی ). هر پادشاه که سیر نباشد رعیت او گرسنه خسبند. (تاریخ بیهقی ). همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری خشم گرفتی . (تاریخ بیهقی ). همه کس بخدمت پادشاه بزرگ شوند و پادشاه به صحبت اهل علم . (عقدالعلی ). رعیت به اطفال نارسیده ماند و پادشاه به مادر مهربان .(مرزبان نامه ). علما پادشاه را با کوه مانند کنند. پادشاه چون راکب شیر است همه را ازو وهم باشد و او رااز مرکب یعنی از پادشاهی . (منسوب به احنف بن قیس ، نقل از تاریخ گزیده ).
پادشاه وحوش از آن باشد
که بخود کار خود کند ضیغم .

ابن یمین .


|| فرمانروا. حاکم . مسلط. قاهر. صاحب اختیار :
همه پادشاهید بزمان خویش
نگهبان مرز و نگهبان کیش .

فردوسی .


همه پادشاهید بر گنج خویش
کسی را که گردآمد از رنج خویش .

فردوسی .


باید دانست که نفس گوینده پادشاه است مستولی و قاهر و غالب . (تاریخ بیهقی ).
چون بر هوای دل تن من گشت پادشاه
آمد به پیش سینه ٔ من ازسفه سپاه .

سوزنی .


پادشاهی تو هم به مسکن خویش
بلکه در هستی خود و تن خویش .

اوحدی .


- پادشاه بزرگ ؛ عاهل . (منتهی الارب ).
- پادشاه چین ؛ آفتاب . (برهان ).
- پادشاه چین ؛ فغفور. (دهّار). و القاب پادشاهان ممالک در الاَّثار الباقیه ص 100-102 چنین آمده است :
پادشاه ساسانی ، شاهنشاه . کسری .
پادشاه روم ، باسلی . قیصر.
پادشاه اسکندریه ، بطلمیوس .
پادشاه یمن ، تُبّع.
پادشاه ترک خَزرَ و تَغزغز، خاقان .
پادشاه ترک غزیّه ، حنوته .
پادشاه چین ، بغبور.
پادشاه هند،بلهرا.
پادشاه قنوج ، رابی .
پادشاه حبشه ، النجاشی .
پادشاه نوبة، کابیل .
پادشاه جزائر بحرالشرقی ، مهراج .
پادشاه جبال طبرستان ، اصفهبذ .
پادشاه دنباوند، مصمغان .
پادشاه غرجستان ، شار .
پادشاه سرخس ، زاذویه .
پادشاه نسا و ابیورد، بهمنه .
پادشاه کش ، نیدون .
پادشاه فرغانه ، اخشید .
پادشاه اسروشنه ، اَفشین .
پادشاه چاچ (شاش ) ، تدن .
پادشاه مرو، ماهویه .
پادشاه نیشابور، کنبار .
پادشاه سمرقند، طرخون .
پادشاه سریر ، الحجّاج .
پادشاه دَهستان ، صول .
پادشاه جرجان ، اناهبَذ.
پادشاه صقالبه ، قبّار.
پادشاه سریانیین ، نمرود.
پادشاه قبط، فرعون .
پادشاه بامیان ، شیر بامیان .
پادشاه مصر، العزیز.
پادشاه کابل ، کابل شاه .
پادشاه ترمذ، ترمذ شاه .
پادشاه خوارزم ، خوارزمشاه .
پادشاه شروان ، شروان شاه .
پادشاه بخارا، بخارخداه .
پادشاه گوزگانان ، گوزگان خذاه .
در ترکیب جهان پادشاه و نظایر آن رجوع به ردیف خود شود.
- پادشاه ختن ؛ خورشید. (برهان ).
- پادشاه درندگان ؛ شیر.
- پادشاه روم ؛ هرقل .(قاضی محمد دهار).
- پادشاه شدن ؛ تملک . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). مُلک . (تاج المصادر بیهقی ).
- پادشاه عمالقه . اُجاج . (قاموس کتاب مقدس ).
- پادشاه کردن ؛ املاک . تملیک . (منتهی الارب ).
- پادشاه گردانیدن ؛ تملیک . تحیّه . (تاج المصادر بیهقی ).
- پادشاه گردانیدن بر چیزی ؛ تحویل . مالک گردانیدن . تملیک .
- پادشاه نیمروز ؛ پادشاه سیستان .
- || آفتاب .
- || مردم نیک پی و مبارک قدم .
- || حضرت آدم علیه السلام . (برهان ).
- پادشاه یمن ؛ قیل . ج ، اقیال . (منتهی الارب ). تبّع. ج ، تبابعه .

فرهنگ عمید

۱. فرمانروای مقتدر و صاحب تاج وتخت، سلطان، ملک، شهریار، خدیو، خسرو، کشورْخدا، کیهان خدیو.
۲. [قدیمی، مجاز] مسلط.

دانشنامه عمومی

پادشاه یا شاه عنوان فرمانروایی است که در یک قلمرو پادشاهی بزرگ حکومت می کند. پادشاهی گونه ای از حکومت است که در آن یک فرد به نام شاه به صورت مادام العمر فرمان می راند و معمولاً منصب خود را از فردی دیگر به ارث برده است. شاهان ممکن است در کشورهای مختلف، سالاری کامل داشته باشند یا این که مقامشان تشریفاتی باشد.
پرنس و پرنسس
کنت و کنتس
به خاندان پادشاهی دودمان یا سلسله گفته می شود، شاهی که بر چند شاه دیگر فرمان براند شاهنشاه نام دارد و به زن یک شاه شهبانو گفته می شود.پسران یک شاه، شاهپور و دختران او شاهدخت لقب دارند.معمولاً پسر ارشد یک شاه، پس از مرگ یا برکناری او، برای ادامه پادشاهی آن دودمان برگزیده می شود. به پسر ارشدی که به هنگام حیات پدر خود به عنوان جانشین بعدی برگزیده شده ولیعهد گفته می شود.

فرهنگستان زبان و ادب

{monarch} [علوم سیاسی و روابط بین الملل] فردی که بر یک پادشاهی حکومت می کند

واژه نامه بختیاریکا

شا پیا

جدول کلمات

خدیو, خدیو, خسرو, ملک, شهریار
پادشاه «هون ها»
اتیلا

پیشنهاد کاربران

جم=پادشاه بزرگ

یکه ران

کسری

مالیک

یاوند

شاهِّی=شاه ( صفت ) اِی

کیا، خدیو، یاوند

شاه در اساطیر قدیمی به معنای فرمانروایی بود که فر ایزدی داشت ( مانند کیومرث )
پاد به معنای مخالف است ( زهر و پادزهر، ماده و پادماده )
پس می توان نتیجه گرفت: پادشاه = مخالف شاه = کسی که بدون فر ایزدی، صاحب قدرت شده است.

خسرو

میر

کینگ پاور

ایوند

پاد در فارسی هم به معنای نفی کننده است، هم به معنای نگهدارنده
بنابراین، با تجزیه کلمه پادشاه ( پاد شاه ) ، معنای آن واضح می شود ( نگهدارنده شاه، نگهدارنده پادشاهی )

کیا

شاه، شه، سلطان، شاهنشاه، تاجور، امیر، خدیو، شهریار، ملک

پادشاه/ پادشا: در اصل، حاکم مهم غیرچنگیزخانی، به ویژه امیربخاری؛ حاکمی که 12000 شخص در خدمت خود دارد و حق داشتن این لقب و تاجِ شاهی را داراست؛ پادشاه عارضی: حاکم اسمی پادشازاده: فرزند پادشاه

پادشاه مرده
مثل خودم

کی ، جمعش کیان

تخت گیر. [ ت َ ] ( نف مرکب ) کنایه از پادشاه. پادشاه قادر و توانا. ( ناظم الاطباء ) . که تخت گیرد و پادشاهی کند. پادشاه فاتح و پیروز :
سپه راند از آنجا به تخت سریر
که تابیند آن تخت را تخت گیر.
نظامی.
به آیین کیخسرو تخت گیر
که برد از جهان تخت خود بر سریر.
نظامی.
کلاه از کیومرث، آن تخت گیر
زجمشید تیغ، از فریدون سریر.
نظامی.
گرچه به شمشیر صلابت پذیر
تاج ستان آمدی و تخت گیر.
نظامی.

تاجور ، تاجدار : کنایه از پادشاه است.

🤴 شاه، پادشاه
《واژگای فارسی هستند. 》

پارسی باستان: خشایاثیا
پارسی پهلوی: شاه
پارسی نوین: شاه

دین و فلسفه و زبان و فرهنگ جهان باستان و جهان امروز به کلی بر پایه های میتراپرستی استوار است و واژه هایی که امروز به کار می بریم یادآور اندیشه های میترایی هستند. واژه شاه در زبان پارسی باستان "خشایاثیا" گفته میشد که از دو بخش خشا ( =پرتوی نور ) و یاثیا ( =ایزد میترا ) ساخته شده است و به معنی پرتویی از میترا یا نماینده خدا روی زمین است. تاجی که شاهان بر سر می گذارند نیز نشان از برگزیده شدن شاه بدست میترا ( خورشید ) است و کنگره های تاج نماد پرتوهای خورشید هستند. در نگاره های ایران باستان هم بارها دیده ایم که شاهان پروانه شاه شدن خود را به صورت حلقه ای از میترا می ستانند.
.
👈نام "هوخشتره" پادشاه ماد نیز از دو بخش هو ( =خوب ) و خشتره ( =شهریار ) ساخته شده و به معنی "شهریار خوب" می باشد!
.
👈 واژه "پادشاه" نیز از دو بخش پاد ( =پاسدار ) و شاه ( =شهریار ) ساخته شده و به معنی نگهبان شهر ( کشور ) می باشد.
.
👈 پارسیان 2578 سال پیش نخستین و بزرگترین شاهنشاهی جهان را بنیانگذاری کردند، در حالی که اروپاییان 530 سال بعد امپراتوری روم را بنا نهادند. پس بهتر است بجای واژه های بیگانه امپراتور و امپراتوری واژگان پارسی شاهنشاه و شاهنشاهی را به کار ببریم. "شاهنشاه" به معنی "شاه شاهان" و "نگهدار همه سرزمین ها" می باشد؛ در حالی که اروپایی ها به آن "امپراتور" می گویند که از واژه لاتین imperare به معنی "دستور دادن" آمده است؛ چنانکه هم اکنون در زبان انگلیسی هم به جمله های امری و دستوری imperative گفته می شود. همانگونه که ایرانیان سامانه پادشاهی را به جهان شناساندند، واژه پارسی "شاه" نیز به زبان های گوناگون راه یافته است:

انگلیسی: shah ( king of Iran ) i
تورکی: şah
آذری: şah
ازبکی: shoh
قرقیزی: padışa
قزاقی: patşa
اردو: بادشاه
پشتو: بادشاه
اربی: شاه ( در چترنگ )

فرمانروا

شاه


کلمات دیگر: