کلمه جو
صفحه اصلی

عریض


مترادف عریض : پرعرض، پهن، پهنادار، فراخ، گسترده، گشاد، وسیع

متضاد عریض : باریک، کم پهنا، کم عرض

برابر پارسی : پهن، پَهن، پهناور، گسترده، گشاد

فارسی به انگلیسی

broad, wide, extensive

wide, broad, extensive


broad, wide


فارسی به عربی

عریض , واسع

عربی به فارسی

پهن , عريض , گشاد , فراخ , وسيع , پهناور , زياد , پرت , کاملا باز , عمومي , نامحدود


مترادف و متضاد

wide (صفت)
وسیع، نامحدود، فراخ، پهناور، پهن، عریض، گشاد، پرت، بسیط، زیاد، کاملا باز

broad (صفت)
پهناور، پهن، عریض، گشاد

پرعرض، پهن، پهنادار، فراخ، گسترده، گشاد، وسیع ≠ باریک، کم‌پهنا، کم‌عرض


فرهنگ فارسی

پهناور، پهن، ضدطویلونام یکی ازبحورشعربروزن مفاعلین فعولن مفاعیلن فعولن
وادئی است به مدینه و در آن شتران اهل مدینه باشند یک وادی است در مدینه و نام آن در غزوات آمده است

فرهنگ معین

(عَ ) [ ع . ] (ص . ) پهن ، پهناور.

لغت نامه دهخدا

عریض. [ ع َ ] ( ع ص ) پهناور. ( منتهی الارب ). خلاف طویل. ( از اقرب الموارد ). باپهنا. دارای عرض زیاد. پهن. پهناور. ( فرهنگ فارسی معین ). عُراض. ( اقرب الموارد ). و رجوع به عُراض شود. ج ، عِراض. ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) : به تخته های عریض ترتیب داده و به علاقات محکم کرده. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 275 ). || کنایه از چیز بسیار و کثیر است.پهن ، یعنی بسیار و همیشه. ( ترجمان القرآن جرجانی ): دعاء عریض ؛ دعاء بسیار. ( منتهی الارب ). دعای کثیر، و آن مجاز است از عرض و پهنای جسم. ( از اقرب الموارد ) : و اذا مسه الشر فذو دعاء عریض ( قرآن 51/41 )؛ و چون او را شر رسد، پس صاحب دعایی بسیار است.
از پی عرض نگه داشتن و جاه عریض
خواسته بر دل او خوارتر از خاک و حصاست.
فرخی.
از پی نام بلند و از پی جاه عریض
ملک او و مال او را نزد او مقدار نیست.
فرخی.
امیرمکرم مفضل جمال اهل کرم
سزا و اهل بجاه عریض و فضل عمیم.
سوزنی.
|| فراخ و گشاد و وسیع. ( ناظم الاطباء ). || رجل عریض البطان ؛ مرد توانگر. ( منتهی الارب ). مثری و غنی. ( اقرب الموارد ). || بزغاله یک ساله که جهت گشنی در بانگ و حرکت آمده ، یا به عرض کنج دهن گیاه را تناول نماید. ( منتهی الارب ). عریض از مَعز، آنکه یک سال بر او گذشته باشد و گیاه را با گوشه کنج دهان خود خورد. ( از اقرب الموارد ). ج ، عرضان [ ع ِ / ع ُ ]. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) : بچه گوسفند چون چهارماهه باشد و از بز بود... و چون قوی تر گردد عریض گویند. ( تاریخ قم ص 178 ). || خصی از گوسفند. ( منتهی الارب ). || ( اصطلاح عروض ) نام بحری است مقلوب طویل ، و وزنش مفاعیلن فعولن است. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به طویل شود. || در طب ، قسمی از نبض ، و آن قوی و در پهنای ساعد باشد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). ضد طویل. و رجوع به طویل شود.

عریض. [ ع َ ] ( اِخ ) تپه ای است بسوی نیر بنی غاضرة. و گویند کوهی است. و گویند نام یک وادی است. و گویند جایگاهی است در نجد. ( از معجم البلدان ).

عریض. [ ع َ رِی ْ ی ِ ] ( اِخ ) دهی از دهستان میربچه بخش رامهرمز شهرستان اهواز. سکنه آن 110 تن. آب آن ازرودخانه گوپال. محصول آن غلات ، برنج ، کنجد و بزرک است. ساکنان این ده از طایفه زبید هستند و آن را «بنه زبید» هم نامند. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).

عریض . [ ع َ ] (اِخ ) تپه ای است بسوی نیر بنی غاضرة. و گویند کوهی است . و گویند نام یک وادی است . و گویند جایگاهی است در نجد. (از معجم البلدان ).


عریض . [ ع َ ] (ع ص ) پهناور. (منتهی الارب ). خلاف طویل . (از اقرب الموارد). باپهنا. دارای عرض زیاد. پهن . پهناور. (فرهنگ فارسی معین ). عُراض . (اقرب الموارد). و رجوع به عُراض شود. ج ، عِراض . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) : به تخته های عریض ترتیب داده و به علاقات محکم کرده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 275). || کنایه از چیز بسیار و کثیر است .پهن ، یعنی بسیار و همیشه . (ترجمان القرآن جرجانی ): دعاء عریض ؛ دعاء بسیار. (منتهی الارب ). دعای کثیر، و آن مجاز است از عرض و پهنای جسم . (از اقرب الموارد) : و اذا مسه الشر فذو دعاء عریض (قرآن 51/41)؛ و چون او را شر رسد، پس صاحب دعایی بسیار است .
از پی عرض نگه داشتن و جاه عریض
خواسته بر دل او خوارتر از خاک و حصاست .

فرخی .


از پی نام بلند و از پی جاه عریض
ملک او و مال او را نزد او مقدار نیست .

فرخی .


امیرمکرم مفضل جمال اهل کرم
سزا و اهل بجاه عریض و فضل عمیم .

سوزنی .


|| فراخ و گشاد و وسیع. (ناظم الاطباء). || رجل عریض البطان ؛ مرد توانگر. (منتهی الارب ). مثری و غنی . (اقرب الموارد). || بزغاله ٔ یک ساله که جهت گشنی در بانگ و حرکت آمده ، یا به عرض کنج دهن گیاه را تناول نماید. (منتهی الارب ). عریض از مَعز، آنکه یک سال بر او گذشته باشد و گیاه را با گوشه ٔ کنج دهان خود خورد. (از اقرب الموارد). ج ، عرضان [ ع ِ / ع ُ ] . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) : بچه ٔ گوسفند چون چهارماهه باشد و از بز بود... و چون قوی تر گردد عریض گویند. (تاریخ قم ص 178). || خصی از گوسفند. (منتهی الارب ). || (اصطلاح عروض ) نام بحری است مقلوب طویل ، و وزنش مفاعیلن فعولن است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به طویل شود. || در طب ، قسمی از نبض ، و آن قوی و در پهنای ساعد باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). ضد طویل . و رجوع به طویل شود.

عریض . [ ع َ رِی ْ ی ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان میربچه ٔ بخش رامهرمز شهرستان اهواز. سکنه ٔ آن 110 تن . آب آن ازرودخانه ٔ گوپال . محصول آن غلات ، برنج ، کنجد و بزرک است . ساکنان این ده از طایفه ٔ زبید هستند و آن را «بنه زبید» هم نامند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).


عریض . [ ع ِرْ ری ] (ع ص ) کسی که شر و فساد پیش آرد مردم را، و آنکه کار بی فایده کند و در پی باطل رود. (منتهی الارب ). آنکه برای مردم شر پیش آورد. (از اقرب الموارد).


عریض . [ ع ُ رَ ] (اِخ ) وادیی است به مدینه و در آن شتران اهل مدینه باشند. (منتهی الارب ). یک وادی است در مدینه و نام آن در غزوات آمده است . (از معجم البلدان ). دیهی است از دیههای مدینه به یک فرسخی آن ، و این ده ملک باقر علیه السلام بوده است و صادق علیه السلام این ده را وصیت کرد در حق پسرش علی ، و او در وقت وفات صادق دوساله بوده است و چون بزرگ شد بدان دیه رفت و ساکن گشت و فرزندان او را عریضیة بدین سبب میخوانند. (تاریخ قم ص 224).


فرهنگ عمید

۱. [مقابلِ طویل] پهناور، پهن.
۲. (اسم ) (ادبی ) در عروض، بخری بر وزن مفاعیلن فعولن مفاعیلن فعولن.

دانشنامه عمومی

عریض (خرمشهر)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان خرمشهر در استان خوزستان ایران است.به دلیل سیل در دهه 30 و تخریب محل قبلی به فاصله چند صد متری با تغییر محل اسکان اهالی روستا مکان فعلی با توزیع زمینهایی توسط شیخ اِسعود الفیصلی (در عراق از دنیا رفت) ساخته شد.امور اداری این روستا تا قبل از جنگ تحمیلی به دلیل نداشتن سواد کافی نامبرده توسط نوه اش جارالله انجام میگرفت. این روستا تا قبل از جنگ تحمیلی به دلیل جمعیت اغلب عشیره آل فیصل (فیصلیها) توسط این عشیره هدایت و سرپرستی میگشت اسکان اولیه عشیره آل فیصل بعد از مهاجرت از عراق در روستای تخریب شده توسط سیل به نقل از ریش سفیدان این عشیره ذکر شده است.هم اکنون نیز برخی از فیصلیها در این روستا دارای املاکی هستند. بعد از جنگ تحمیلی در روستا دهیاری تاسیس گردید.دهیار فعلی محمد شریفی است که تحصیلات عالیه دارد.
این روستا در دهستان حومه غربی قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۹۷ نفر (۲۰خانوار) بوده است.

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] عُرَیض، منطقه ای در شرق مدینه می باشد.
از آن به مناسبت در باب حج نام برده اند.
حدود حرم مدینه
مدینه همچون مکّه دارای حرم است. بر اساس روایتی از امام صادق (علیه السّلام) حدّ حرم مدینه از سمت مکه، عریض و نَقب است که میان دو کوه واقع شده است

[ویکی الکتاب] معنی عَرِیضٍ: وسیع و طولانی (مراد از دعای عریض دعای وسیع و طولانی است ، و این خود کنایه است از استمرار و اصرار دعا کننده در دعای خود )
ریشه کلمه:
عرض (۷۸ بار)

«عَرِیْض» از مادّه «عَرْض» به معنای پهن، در مقابل طویل است، و عرب این دو تعبیر را در مورد کثرت و زیادی به کار می برد.

واژه نامه بختیاریکا

پَت و پهن

جدول کلمات

پهن

پیشنهاد کاربران

پهناور

پهن، پهنادار، فراخ، گسترده، گشاد، وسیع، پهناور


کلمات دیگر: