کلمه جو
صفحه اصلی

تعلیل


مترادف تعلیل : علت یابی، ذکر علت، علت اندیشی، بهانه تراشی، تعلل، دلیل آوردن، برهان آوردن، علت آوردن، علت ذکر کردن

برابر پارسی : شَوَندآوری

فارسی به انگلیسی

explaining the causes of


مترادف و متضاد

۱. علتیابی، ذکر علت، علتاندیشی
۲. بهانهتراشی، تعلل
۳. دلیلآوردن، برهان آوردن
۴. علت آوردن، علت ذکر کردن


علت‌یابی، ذکر علت، علت‌اندیشی


بهانه‌تراشی، تعلل


دلیل‌آوردن، برهان آوردن


علت آوردن، علت ذکر کردن


فرهنگ فارسی

علت ذکرکردن، علت وسبب امری رابیان کردن، بادلیل
۱ - ( مصدر ) علت آوردن علت نهادن سبب امری را ذکر کردن . ۲ -( اسم ) ذکر علت . جمع تعلیلات .

فرهنگ معین

(تَ ) [ ع . ] (مص م . ) علت آوردن .

لغت نامه دهخدا

تعلیل. [ ت َ ] ( ع مص ) به چیزی مشغول کردن. ( تاج المصادر بیهقی ). مشغول کردن کسی را به طعام و جز آن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از آنندراج ): فلان یعلل نفسه بتعلة؛ ای یشغلها و یطعمها. ( اقرب الموارد ) : و او را بر سبیل تعلیل به کار رمه خاص فرستاد. ( جهانگشای جوینی ). || پیاپی شراب دادن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). سیراب کردن بعد سیرابی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). پیاپی خوردن آب. ( آنندراج ). || باربار میوه چیدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). پیاپی میوه چیدن. ( آنندراج ). || پیاپی رفتن. ( تاج المصادر بیهقی ). || نیکو خدمت کردن شتران را. ( از اقرب الموارد ). || بیان علت و سبب. ( ناظم الاطباء ). سبب نهادن چیزی را. ( آنندراج ). چیزی را علت نهادن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). بیان علت چیزی و اثبات کردن بدلیل. ( از اقرب الموارد ). || علت زایل کردن.( تاج المصادر بیهقی ). || ذکر وجه اعلال کلمه. || داخل کردن اعلال در کلمه و این از اصطلاحات صرف است. ( از اقرب الموارد ). || انتقال ذهن است از مؤثر به اثر مانند انتقال ذهن از آتش به دود مقابل استدلال که انتقال ذهن است از اثر بمؤثر و گفته اند تعلیل اظهار علت بودن چیزی است خواه علت تامه باشد خواه علت ناقصه و صواب آن است که تعلیل تقریر ثبوت مؤثر است برای اثبات اثر، و استدلال تقریر ثبوت اثر است برای اثبات مؤثر. ( از تعریفات جرجانی ). || ذکر علتی است بخاطر نشان دادن این که حکم بموجب این علت مخالف نص است مانند آنچه در قرآن از ابلیس یاد شده است که پس از امر او به سجده ٔآدم گفت : انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین . ( از تعریفات جرجانی ).

فرهنگ عمید

علت ذکر کردن، علت و سبب امری را بیان کردن، مطلبی را با ذکر دلیل و علت ثابت کردن.

دانشنامه آزاد فارسی

(در لغت به معنی یافتن و ذکرکردن علت) نزد متکلمان، که بر تمثیل (استدلال تمثیلی) تکیه می کنند، چنان است که علتِ حکم را در شاهد (اصل) بازمی جویند و نشان می دهند که این علت در غایب (فرع) نیز موجود است و بدین ترتیب حکم شاهد را در مورد غایب به اثبات می رسانند (ردّ الغائب الی الشاهد)؛ چنان که در تمثیل «آسمان محَدث است، چون مانند خانه دارای شکل است» خانه، شاهد است؛ آسمان، غایب؛ حکم، محَدث بودن؛ و تعلیل، نمودن این معنا که علت حدوث (شکل داشتن) در غایب (آسمان) هم موجود است. تعلیل با دو روش صورت می گیرد: طرد و عکس یا دَوَران، و تردید یا سَبر و تقسیم.

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] علت آوردن برای یک مطلب؛ از اقسام اطناب به زیادت را تعلیل گویند.
"تعلیل" از اقسام اطناب به زیادت و اسلوب بدیعی و بلاغی است. در این روش، برای صفت یا مطلبی که در سخن آورده اند علتی ذکر می کنند که با آن مطلب مناسبت دارد و باعث تثبیت و تقریر بیشتر در نفس می شود؛ زیرا نفس ، احکام علت دار را بیشتر می پذیرد.بیشتر تعلیل های قرآن ، جواب از سؤال مقدری است که جمله قبلی آن را اقتضا می کند.
نمونه قرآنی
آیاتی که تعلیل در آن ها به کار رفته، در قرآن فراوان است که برای رعایت اختصار به چند نمونه اشاره می شود:۱. (وما ابریء نفسی ان النفس لامارة بالسوء)؛ "و من نفس خود را تبرئه نمی کنم چرا که نفس قطعا به بدی امر می کند". ؛۲. (وینزل علیکم من السماء ماء لیطهرکم به)؛ "و از آسمان بارانی بر شما فرو ریزانید تا شما را با آن پاک گرداند" ؛۳. (ما افاء الله علی رسوله من اهل القری فلله وللرسول ولذی القربی والیتامی والمساکین وابن السبیل کی لا یکون دولة بین الاغنیاء منکم)؛ "آنچه خدا از (دارایی) ساکنان آن قریه ها عاید پیامبرش گردانید از آن خدا و از آن پیامبر (او) و متعلق به خویشاوندان نزدیک (وی) و یتیمان و بینوایان و درراه ماندگان است تا میان توانگران شما دست به دست نگردد".
حروف تعلیل
حروف تعلیل عبارتند از: لام؛ ان؛ ان؛ اذ؛ باء؛ کی؛ من؛ لعل.

پیشنهاد کاربران

دکتر کزازی واژه ی " بهانگی" را در نوشته های خود به جای واژه ی " تعلیل" بکار برده است.
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 314. )


کلمات دیگر: