کلمه جو
صفحه اصلی

مصلحت


مترادف مصلحت : خیر، صلاح، صلاح جویی، صوابدید، خیراندیشی، خیرخواهی

برابر پارسی : نیک اندیشی

فارسی به انگلیسی

policy, best thing to do, good purpose, interest, good intentio, affair, advisable, expedient


advisable, expediency, prudence, prudent, policy, best thing to do, good purpose, interest, good intentio, affair, expedient

advisable, expediency, prudence, prudent


فارسی به عربی

اهتمام , نصیحة , وسیلة

مترادف و متضاد

خیر، صلاح، صلاح‌جویی، صوابدید


خیراندیشی، خیرخواهی


benefit (اسم)
استفاده، مزیت، سود، منفعت، مصلحت، خیر، احسان، مزایا، اعانه، نمایش برای جمعاوری اعانه، افاضه

advice (اسم)
خبر، اگاهی، نصیحت، مشورت، اندرز، نظر، پند، رایزنی، مصلحت، صوابدید، اطلاع

interest (اسم)
سهم، سود، مصلحت، علاقه، دلبستگی، فرع، تنزیل، بهره

rede (اسم)
جریان، مشورت، پند، مصلحت، تدبیر، واقعه، وقوع

goodwill (اسم)
میل، مصلحت، حسن تفاهم، حسن نیت، خوش نیتی

good intention (اسم)
مصلحت

۱. خیر، صلاح، صلاحجویی، صوابدید
۲. خیراندیشی، خیرخواهی


فرهنگ فارسی

آنچه که باعث خیروصلاح ونفع و آسایش انسان باشد، مصالح جمع
( اسم ) ۱ - آنچه که صلاح و سود شخص یا گروهی در آن باشد : چون بعد مسافرت بقرب مبدل شد باید که مقدم و سرور شما عزیمت حضرت مصمم کند تا آنچه مصلحت ومقتضی وقت باشد استماع کرده باخلع پادشاهانه مراجعت نماید . ۲ - خیر اندیشی : شیر بعد از تامل بسیار فرمود که این سخن عین مصلحت و هواخواهی است ... ۳- کارنیک . ۴ - آنچه که صلاح شخصی باشد در حالی که بضرر اشخاص دیگر و جامعه تمام شود . چون میان او و اسکندر مخالفت و دشمنی بود بر حسب قضی. الحرب خدعه او را بگرفتند و پیش اسکندر فرستادند و بزبان مصلحت و فریب پیغام دادند که دشمن ترا فرستادیم اندیشه بخود راه مده و بی توقف بیا .

فرهنگ معین

(مَ لَ حَ ) [ ع . مصلحة ] (اِمص . )خیر - خواهی ، نیک اندیشی . ج . مصالح .

لغت نامه دهخدا

مصلحت. [ م َ ل َ ح َ ] ( ع اِ ) مصلحة. مقابل مفسده. ( غیاث ). خلاف مفسدت. ( آنندراج ). صواب. شایستگی. صلاح. صلاح کار : پس صباح کرد و حال آنکه هر بلایی دفع شده بود و... هر مصلحتی نمایان و پیدا گشته. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 312 ). علم داشتم به اینکه او داناست به مصلحت های کسی که دربیعت اوست از خاص و عام. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 315 ). ببخشد او را حیاتی که وفا کند به کار دنیا و دین وعمری که کفایت کند مصلحتها را. ( تاریخ بیهقی ). آنجاکه یک مصلحت خداوند سلطان باشد در آن بندگان دولت را هیچ چیز باقی نماند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 269 ). ثابت سازد نزد عام و خاص که امیرالمؤمنین فروگذاشت نمی کند مصلحت خلاف را. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 314 ). آنچه به مصلحت مال... تو پیوندد بر آن ثابت نکنی. ( کلیله و دمنه ). مکاریان آن بارها را به سوی خانه ای بردن اولیتر دیدند و به مصلحت نزدیکتر. ( کلیله و دمنه ).
قابله بهر مصلحت بر طفل
وقت نافه زدن نبخشاید.
خاقانی.
کیفیت مصلحت ومفسدت ولایت خود که سبب آن چیست. ( تاریخ جهانگشای جوینی ).
آن کس که توانگرت نمی گرداند
او مصلحت تو از تو بهتر داند.
( گلستان ).
هر آن که گردش گیتی به کین اوبرخاست
به غیر مصلحتش رهبری کند ایام.
( گلستان ).
- امثال :
کم گوی و بجز مصلحت خویش مگوی .
باباافضل کاشی.
امروز بدان مصلحت خویش که فردا
دانی و پشیمان شوی و سود ندارد.
؟ ( از امثال و حکم دهخدا ).
هر کسی مصلحت خویش نکو می داند.
؟ ( از امثال و حکم دهخدا ).
- مصلحت کار ؛ صلاح کار. اقتضای کار. مطابق اقتضای کار :
چشمه این گل چو وفادار نیست
روی بدو مصلحت کار نیست.
نظامی.
- مصلحت گرفتن کار ؛ به صلاح آمدن. درست و نیکو شدن. به جریان صحیح و دلخواه افتادن :
کار من مصلحت کجا گیرد
خاصه کاین فتنه در میان افتاد.
خاقانی.
|| اقتضا. سازگاری. تناسب. مناسبت. ( یادداشت مؤلف ). || سزاوار و قابل. ( ناظم الاطباء ). مناسب. مقتضی. درخور. شایسته آنچه صلاح شخص یا جمعی در آن باشد. ( از یادداشت مؤلف ) :
با نفس هرکه درآمیختم
مصلحت آن بود که بگریختم.
نظامی.
مصلحت در دین ما جنگ و شکوه

مصلحت . [ م َ ل َ ح َ ] (ع اِ) مصلحة. مقابل مفسده . (غیاث ). خلاف مفسدت . (آنندراج ). صواب . شایستگی . صلاح . صلاح کار : پس صباح کرد و حال آنکه هر بلایی دفع شده بود و... هر مصلحتی نمایان و پیدا گشته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 312). علم داشتم به اینکه او داناست به مصلحت های کسی که دربیعت اوست از خاص و عام . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 315). ببخشد او را حیاتی که وفا کند به کار دنیا و دین وعمری که کفایت کند مصلحتها را. (تاریخ بیهقی ). آنجاکه یک مصلحت خداوند سلطان باشد در آن بندگان دولت را هیچ چیز باقی نماند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 269). ثابت سازد نزد عام و خاص که امیرالمؤمنین فروگذاشت نمی کند مصلحت خلاف را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 314). آنچه به مصلحت مال ... تو پیوندد بر آن ثابت نکنی . (کلیله و دمنه ). مکاریان آن بارها را به سوی خانه ای بردن اولیتر دیدند و به مصلحت نزدیکتر. (کلیله و دمنه ).
قابله بهر مصلحت بر طفل
وقت نافه زدن نبخشاید.

خاقانی .


کیفیت مصلحت ومفسدت ولایت خود که سبب آن چیست . (تاریخ جهانگشای جوینی ).
آن کس که توانگرت نمی گرداند
او مصلحت تو از تو بهتر داند.

(گلستان ).


هر آن که گردش گیتی به کین اوبرخاست
به غیر مصلحتش رهبری کند ایام .

(گلستان ).


- امثال :
کم گوی و بجز مصلحت خویش مگوی .

باباافضل کاشی .


امروز بدان مصلحت خویش که فردا
دانی و پشیمان شوی و سود ندارد.

؟ (از امثال و حکم دهخدا).


هر کسی مصلحت خویش نکو می داند .

؟ (از امثال و حکم دهخدا).


- مصلحت کار ؛ صلاح کار. اقتضای کار. مطابق اقتضای کار :
چشمه ٔ این گل چو وفادار نیست
روی بدو مصلحت کار نیست .

نظامی .


- مصلحت گرفتن کار ؛ به صلاح آمدن . درست و نیکو شدن . به جریان صحیح و دلخواه افتادن :
کار من مصلحت کجا گیرد
خاصه کاین فتنه در میان افتاد.

خاقانی .


|| اقتضا. سازگاری . تناسب . مناسبت . (یادداشت مؤلف ). || سزاوار و قابل . (ناظم الاطباء). مناسب . مقتضی . درخور. شایسته آنچه صلاح شخص یا جمعی در آن باشد. (از یادداشت مؤلف ) :
با نفس هرکه درآمیختم
مصلحت آن بود که بگریختم .

نظامی .


مصلحت در دین ما جنگ و شکوه
مصلحت در دین عیسی غار و کوه .

مولوی .


عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم .

حافظ.


|| آنچه صلاح و نفع تشخیص شود :
بود آن همگان را غرض و مصلحت خویش
این را غرض و مصلحت شاه جهان است .

منوچهری .


من آنچه مصلحت بود می گفتم .(سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص 152). بونصر را ازبهر مصلحت وقت به ناحیت جوزجانان فرستادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 162).
مصلحان را نظرنواز شوم
مصلحت را به پند باز شوم .

نظامی .


ازبرای مصلحت مرد حکیم
دُم ّ خر را بوسه زد خواندش کریم .

مولوی .


|| غرض . (یادداشت مؤلف ). منظور : ملوک پیشین مر این نعمت را به سعی اندوخته اند و برای مصلحتی نهاده . (گلستان ). گفت ای پدر فرمان تو راست نگویم ، ولیکن خواهم که مرا بر فایده ٔ این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست . (گلستان ). || صلاح اندیشی . رعایت اقتضای حال : احمد گفت روی ندارد مجروح به جنگ رفتن مگر مصلحتی باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 353). چون بُعد مسافرت به قرب مبدل شد باید که مقدم و سرور شما عزیمت حضرت مصمم کندتا آنچه مصلحت و مقتضی وقت باشد استماع کرده ... مراجعت نماید. (سلجوقنامه چ خاور ص 11).
اگرچه پیش خردمند خامشی ادب است
به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی .

سعدی (گلستان ).


|| نیکی . خلاف مفسدت . ج ، مصالح . صلوح . (یادداشت مؤلف ). || خیرخواهی و نیک اندیشی و خیریت .(ناظم الاطباء) : شیر بعد از تأمل بسیار فرمود که این سخن عین مصلحت و هواخواهی است . (انوار سهیلی ).
- راه مصلحت سپردن ؛ در طریق خیرخواهی گام زدن : خان داند که ... ملوک روزگار که با یکدیگر دوستی به سر برند و راه مصلحت سپرند وفاق و ملاحظات را پیوسته گردانند. (تاریخ بیهقی ).
|| مشورت . (ناظم الاطباء). صلاح اندیشی : تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که سلطان تو را چه گفت در فلان مصلحت . (گلستان ).
- به مقتضای مصلحت ؛ موافق مشورت و صلاح بینی . (ناظم الاطباء).
- برای مصلحتی گرد آمدن ؛ اجتماع کردن مشورتی و چاره سازی کاری را.
|| نصیحت و پند. (ناظم الاطباء).
- مصلحت دادن ؛ پند ونصیحت کردن . (ناظم الاطباء).
|| شغل و عمل و خدمت . (ناظم الاطباء). || موقع لازم . (ناظم الاطباء). || در شاهد زیر معنی تزویر و چاره جویی از روی ریا دارد : چون میان او و اسکندر مخالفت و دشمنی بود برحسب قضیه ٔ الحرب خدعة او را بگرفتند و پیش اسکندر فرستادند و به زبان مصلحت و فریب پیغام دادند که دشمن تو را فرستادیم اندیشه به خود راه مده و بی توقف بیا. (ظفرنامه ٔ یزدی ص 404).

فرهنگ عمید

آنچه باعث خیروصلاح، نفع، و آسایش انسان باشد.
* مصلحت دیدن: (مصدر متعدی ) خیر و صلاح دیدن، به خیر و مصلحت پنداشتن، مصلحت دانستن
* مصلحت کردن: (مصدر متعدی ) [قدیمی] مشورت کردن، صلاح پرسیدن.

آنچه باعث خیروصلاح، نفع، و آسایش انسان باشد.
⟨ مصلحت دیدن: (مصدر متعدی) خیر و صلاح دیدن؛ به خیر و مصلحت پنداشتن؛ مصلحت دانستن
⟨ مصلحت کردن: (مصدر متعدی) [قدیمی] مشورت کردن؛ صلاح پرسیدن.


دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] مصلحت در لغت به معنای صلاح، خیر و صواب است. و جمع مصلحت مصالح است.
در اصطلاح به معنای سبب رسیدن به مقصود شارع و به دست آوردن آن است اعم از عبادت که مربوط به حق خود شارع است یا عادت که برای نفع بندگان و انتظام معاش و احوال آن هاست.
حجت الاسلام غزالی در المستصفی می نویسد: مصلحت در اصل عبارت است از جلب منفعت و دفع مضرت، لیکن این مفهوم، منظور ما نیست زیرا جلب منفعت و دفع ضرر مقاصد خلق است لیکن مراد ما (اصولیین) از مصلحت محافظت بر مقصود شرع است.

← منظور از مقصود شرع نسبت به خلق
۱. ↑ لسان العرب، ماده «صلح»، ج۲، ص۵۱۶.
جابری عرب لو، محسن، فرهنگ اصطلاحات فقه فارسی، ص۱۶۱.

پیشنهاد کاربران

در پهلوی " ورنیک varanik " در نسک : فرهنگ برابرهای پارسی واژگان بیگانه از ابوالقاسم پرتو .

مَصلَحَت
نیک خواهی ، آشتی جویی ، نیک اَندیشی
مُصلِح
نیک خواه ، آشتی جو ، نیک اَندیش ، نیکسان
اِصلاح
نیک گَردانی ، بِهکَرد، نیکاندن ، نیکانِش ، نیکسانی
صالِح
نیکنده ، نیکزاد ، نیکنام ، نیکرام
صَلاح
نیک خورد ، نیک شایست ، نیکَست
مُصالِحه
هَم نیک خواهی ، هَم آشتی جویی




انچه که باعث خیر و صلاح باشد

خیر . صلاح . صلاح جویی . صواب دید . خیر اندیشی . خیر خواهی .



کلمات دیگر: